تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

علائم مهم افسردگی در نوجوان

علائم مهم افسردگی در نوجوان

راهنمایی مناسب برای والدین:

ما در این مقاله تعدادی از شایع ترین علایم افسردگی نوجوانان را برخواهیم شمرد. اگر چه این علایم به صورت مستقیم با علایم افسردگی اساسی در ارتباط نیستند اما بسیار شبیه این علایم هستند. اگر تعدادی از ویژگی های زیر در یک نوجوان مشاهده شود، این احتمال وجود دارد که به افسردگی اساسی مبتلا باشد.

  • احساس اندوه، گریه کردن و بغض مداوم

نوجوانان ممکن است اندوه شدید خود را بوسیله ی کارهای مانند پوشیدن لباس های سیاه، نوشتن اشعار غمناک، یا شیفتگی به موسیقی هایی با مضمون های پوچی گرایی، ابراز کنند. ممکن است بدون هیچ دلیل مشخصی گریه کنند.

  • نا امیدی و درماندگی

نوجوان ممکن است احساس کند زندگی ارزش زندگی کردن را ندارد یا حتی ارزش تلاش برای حفظ ظاهر مناسب و نظافت فردی را ندارد. انها ممکن است باور داشته باشند که یک وضعیت منفی هرگز تغییر نخواهد کرد و به آینده ی خود بدبین شوند.

  • کاهش علاقه به فعالیت ها، یا ناتوانی در لذت بردن از فعالیت هایی که قبلا از انجام آنها لذت می بردند.

نوجوان ممکن است نسبت به مسائل بی تفاوت شده و از کلوب ها، ورزش، و دیگر فعالیت هایی که زمانی از انجام آنها لذت می برده است فاصله بگیرد. هیچ کدام از آنها دیگر برای نوجوان افسرده جذابیتی ندارند.

  • خستگی مداوم و بی انرژی بودن

نداشتن انگیزه و انرژی در غیبت در کلاس ها و نرفتن به مدرسه نمود پیدا می کند. در اینجا می توان کاهش معدل نمرات مدرسه را ناشی از کاهش تمرکز و توان ذهنی دانست.

  • انزوای اجتماعی، ضعف در برقراری ارتباط

ارتباط او با خانواده و دوستان کمرنگ می شود. نوجوان ممکن است از حظور در دورهمی های خانوادگی و مراسم ها اجتناب کند. نواجوانی که پیش از این زمان زیادی را با دوستان خود می گذراند، اکنون ممکن است بیشتر زمان خود را در تنهایی و بدون انجام فعالیت خاصی بگذرانند. نوجوان ممکن است دیگر نخواهد احساسات خود را با دیگران در میان بگذارد، و باور داشته باشد که در این دنیا تنها است و هیچ کسی وجود ندارد که به حرف های او گوش دهد و یا حتی به او اهمیت دهد.

  • اعتماد به نفس پایین و احساس گناه

نوجوان ممکن است برای رویدادهای منفی به دنبال مقصر بگردد. آنها ممکن است احساس شکست کنند و در مورد توانایی ها و ارزشمندی خود دیدگاهی منفی پیدا کنند. ممکن است احساس کنند که به اندازه ی کافی کارآمد و توانمند نیستند.

  • حساسیت بسیار بالا در قبال احساس طردشدن یا شکست

با اعتقاد به این که فردی بی ارزش هستند، نوجوانان افسرده با مواجه شدن با هرگونه طرد شدگی و یا احساس عدم موفقیت حتی به میزان بیشتری افسرده می شوند.

  • ضعف در برقراری ارتباط با دیگران

نوجوان ممکن است ناگهان انگیزه ی خود را برای حفظ روابط دوستانه خود از دست داده و از دیدن دوستان و صحبت کردن با آنها دست بکشد.

  • شکایت مکرر از بیماری های جسمی، مانند سردرد و ناراحتی معده

نوجوان ممکن است از سرگیجه، حالت تهوع، و کمردرد شکایت کند. ازدیگر ناراحتی های جسمی شایع می توان سردرد، درد معده، استفراغ، و مشکلات عادات ماهیانه را برشمرد.

  • غیبت های مکرر از مدرسه یا عملکرد ضعیف در فعالیت های مدرسه

این امکان وجود دارد که کودکان و نوجوانانی که در خانه یا مدرسه مشکل ساز هستند در واقع از افسردگی رنج ببرند اما خود متوجه آن نباشند. زیرا ممکن است کودک تمام اوقات به نظر اندوه گین و غمگین نرسد و والدین و معلمان هرگز متوجه نشوند که این رفتارهای مشکل ساز او ناشی از افسردگی است.

  • تمرکز پایین

نوجوان ممکن است در تمرکز برروی اموری همچون فعالیت ها و تکالیف مدرسه، پیگیری و ادامه ی یک گفتگو، یا حتی تماشای تلویزیون با مشکل مواجه شود.

  • تغییر عمده در وعده های غذایی یا برنامه ی خواب

اختلال در خواب ممکن است به صورت تماشای تلویزیون در تمام طول شب، دشواری در برخواستن از رخت خواب برای رفتن به مدرسه، یا خوابیدن در طول روز بروز پیدا کند. از دست دادن اشتها می تواند منجربه آنورکسیا (بی اشتهایی عصبی) یا بولیمیا (پرخوری عصبی) شود. پرخوری می تواند منجر به افزایش وزن و چاقی شود.

  • صحبت در مورد فرار از خانه و یا اقدام به این کار

فرار از خانه در واقع فریادی است برای درخواست کمک. بسیاری از والدین ممکن است تازه در این زمان متوجه شوند که فرزند آنها دچار مشکل شده است و نیاز به کمک دارد.

  • صحبت در مورد اقدام به خود کشی یا صدمه زدن به خود

این امکان وجود دارد که نوجوان افسرده از خود کوشی حرف بزند و این که آرزو می کند مرده باشد. کودکان و نوجوانان افسرده به میزان بیشتری در معرض خطر اقدام به خود کشی هستند. اگر از کودک و یا نوجوانی شنیدید که: “می خواهم خود را بکشم”، یا ” من خودکشی می کنم”، همیشه این حرف او را جدی بگیرید و نظر یک روانشناس کودک و نوجوان یا دیگر متخصصان سلامت روانی را در این باره جویا شوید. برای تماس با متخصصین ما کلیک کنید.

سخن گفتن در مورد مرگ معمولا برای افراد آزار دهنده است. اما گفت و گو با نوجوان در مورد افسردگی و فکر خود کشی او می تواند مفید باشد. به جای آنکه بخواهید به اصطلاح او را “سر عقل” بیاورید، با این سوالات می توانید به او این اطمینان را بدهید که کسی وجود دارد  که به مشکل او اهمیت می دهد و به نوجوان فرصت می دهید تا از مشکلات خود سخن بگوید.

منبع:مرکزمشاوره ستاره ایرانیان

برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی در زمینه افسردگی نوجوان می توانید با متخصصان ما با شماره های 02122247100و 02122354282تماس بگیرید.
۲۴ نظر
  1. نانی
    سلام من چند وقته خیلی احساس افسردگی می کنم و به نظر خودم این نتیجه ی تنها شدنم است من تمام بعدازظهر خودم رو تو خونه تنهام.مهمونی هم به خاطردرسم نمیشه برم.همش گریه میکنم و احساس بدبختی .خواهش میکنم کمکم کنید.
    پاسخ مهر ۷, ۱۳۹۵ در ۸:۵۸ ق.ظ
    • م روانشناس
      سلام. ممکنه این علائم نشان دهنده افسردگی باشن اما هر غم و ناراحتی موقتی رو سریعا نشان افسردگی نمی توان دانست. حتما شیوه زندگیت رو تغییر بده و برای درس خواندن برنامه ریزی داشته باش تا در کنار ان کمی تفریحم داشته باشی. وقت برای بودن با دوستان بذار و ورزش و پیاده روی هم انجام بده. گاهی نشانه های غم و افسردگی با تغییر شیوه زندگی کمتر میشن. در ضمن روی باورهات هم باید کار کنی که حتما در کنار یک روان شناس نتیجه خواهی گرفت.
      پاسخ مهر ۸, ۱۳۹۵ در ۸:۳۲ ق.ظ
    • م روانشناس
      سلام. ممکنه این علائم نشان دهنده افسردگی باشن اما هر غم و ناراحتی موقتی رو سریعا نشان افسردگی نمی توان دانست. حتما شیوه زندگیت رو تغییر بده و برای درس خواندن برنامه ریزی داشته باش تا در کنار ان کمی تفریحم داشته باشی. وقت برای بودن با دوستان بذار و ورزش و پیاده روی هم انجام بده. گاهی نشانه های غم و افسردگی با تغییر شیوه زندگی کمتر میشن. در ضمن روی باورهات هم باید کار کنی که حتما در کنار یک روان شناس نتیجه خواهی گرفت.
      پاسخ مهر ۸, ۱۳۹۵ در ۸:۳۳ ق.ظ
  2. ناشناس
    برنامه ریزی کن و حداقل 3 هفته ای یکبار یک برنامه ی تفریحی ساده در برنامه بگنجان تا چشم بزاری رو هم درستم تموم شده گلم .
    پاسخ مهر ۱۳, ۱۳۹۵ در ۳:۴۷ ب.ظ
  3. راضیه
    من افسرده ام.جوری که با همه دعوا میکنم، قهر ، اصلا هم شرایط بد وی که تو خونه ایجاد کرده بودم پشیمون نبودم نمازمو کامل نمیخوندم از خدا هم ناامید شده بودم توی چند روز اخیر دو بار موقع اذان مغرب از خدا خواستم کمکم کنه فردای همون روز یه اتفاق خوشحال کننده واسم می افتاد الانم بعده 4 روز 70 درصد مشکلم حل شده، خداروشکر از ته دل امیداورم شما ها هم خوب شید و مشکلتون حل شه.
    پاسخ مهر ۱۵, ۱۳۹۵ در ۶:۲۱ ق.ظ
  4. ناشناس
    خوشبحالت من حتی مشکلاتم هم حل میشن حالم خوب نمیشه.
    پاسخ مهر ۱۵, ۱۳۹۵ در ۷:۰۶ ق.ظ
  5. حمید
    دوستان عزیز اکثر افسردگی ها به علت عدم تعادل شیمیایی مغز ایجاد می شود که روانپزشک با تجویز داروی مناسب در مدت حدود 1 تا 2 ماه می تواند آن را مرتفع نماید.بنابراین حتما این مورد یعنی مراجعه به روانپزشک نه روانشناس را انجام دهید.
    پاسخ مهر ۱۶, ۱۳۹۵ در ۵:۵۳ ق.ظ
  6. محمد
    فقط خدا،ورزش،فیلم شاد و حرف شاد درمان افسردگی است.
    پاسخ مهر ۲۴, ۱۳۹۵ در ۷:۵۴ ق.ظ
  7. مریم
    من خیلی تو زندگیم سختی کشیدم از بچگیم فقط دعوای مامان بابامو بی پولیو استرسو گریه های شبونه یادمه بزرگ که شدم بابام مریض شد و مرد با هزار بدبختی به شوهر رسیدم الان همه چی دارم شوهر خوب زندگیه آروم ، پولو... ولی آنقدر زخمی ام که از هیچی لذت نمیبرم 2 ساله که قرص میخورم 2 روز خوبم یا ماه بدم دیگه خسته شدم چرا خدا نجاتم نمیده
    پاسخ مهر ۲۴, ۱۳۹۵ در ۸:۲۱ ق.ظ
  8. میلاد
    اگه واقعا عاشق شوهرت باشی و اونم عاشق تو باشه نمیگم صد در صد 70 درصد خوب میشی.معلوم میشه که محبتتون به هم دیگه کم شده.
    پاسخ مهر ۲۵, ۱۳۹۵ در ۹:۲۲ ق.ظ
  9. پری
    مریم چون منم شرایط تو رو دارم با این تفاوت که پدر من هنوز زنده است و هنوز هم همون جنگ و دعواها یک دخترم دارم خیلی نگران او هستم از همه میترسم حتی از معلماش
    پاسخ مهر ۲۵, ۱۳۹۵ در ۹:۲۳ ق.ظ
  10. افروز
    سلام به همه.فکر نمیکنم کسی از من داغون تر باشه.من 5 ساله تنها شدم تنها برادرم که بهترین دوستم بود رو از دست دادم.همش تو خونه ام .دوست دارم تنها باشم.گفتم شاید با ازدواج بهتر شم اما نشدم.8 ماه پیش همسرم تصادف کرد و داغون شد و عروسیمون عقب افتاد.خیلی داغونم.دارم افسرده میشم
    پاسخ مهر ۲۶, ۱۳۹۵ در ۲:۴۳ ب.ظ
  11. زهره
    منم همیشه تو گلوم بغض دارم نمیدونم چقدر سخته یعضی وقتها نفس نمیتونم بکشم و باید بغضم بترکونم وگرنه خفه میشم ریشه ی ناراحتی روحیم تو بچگیامه خیلی وحشت ناک بود
    پاسخ مهر ۲۶, ۱۳۹۵ در ۲:۴۸ ب.ظ
  12. نرم افزار اموال و داراییهای ثابت
    مطالب جالب و کاربردی بود.خسته نباشید
    پاسخ آبان ۲, ۱۳۹۵ در ۷:۵۲ ق.ظ
  13. سایه
    سلام من پونزده سالمه و مشکل اونجاست که کلا مغزم پره از چیزایی که نمیتونم بگمشون یا حلشون کنم یا از دستشون راحت شم ، کلا نمیتونم احساسمو به زبون بیارم ، میتونم ساعت ها راجب فلان ویروسو فلان باکتری یا ریاضی برای همه کنفرانس بدم و فوقش یکم استرس بگیرم اما چیزی که توی ذهنم هستشو نمیتونم به زبون بیارم یام کلا ترجیح میدم به زبون نیارم چون همه دور بریام کلی مشکل دارن حالا من بیام از حس و حالی بگم که خودمم ازش سر در نمیارم یام من یه چیزی میگم یکی یه چیز دیگه میفهمه ، وقتی یکی رو میبینم نمیدونم چی بگم جواب یکی که ی چیزیو میپرسه رو نمیدونم توی اون لحظه چی بگم و دنیال ی چیزی میگردم همیشه ک زود از دست جواب دادن در برم مثلا خیلی اتفاق افتاده که جاهای بی ربط تشکر کردم یا جوابای بی ربط دادم چون تنها چیزی که برای خلاص شدن ب ذهنم میرسه رو میگم ، با دخترا یکم بهترم حالا با پسرا انگار از امازون اومدم، کلا با پسرا مشکل دارم، با حرف زدن با افراد بزرگتر از خودمم کلا مشکل دارم یعنی توی تایپ کردن حرفام مشکل زیادی ندارم ولی وقتی رو برو حرف میزنم همه چی از ذهنم میپره ، راجب خودم نمیتونم حرف بزنم و توضیح بدم کلا به تته پته می افتم ،همیشه احساس تنهایی خیلی زیادی میکنم، احساس میکنم کسی بهم اهمیت نمیده و همیشه اولویت اخرم، قبلا خونه فقط این شکلی بودم الان مدرسه هم اینشکلی شدم ، با دوستام خیلی قبلا راحت تر بودم و پیش اونا در واقع هیچ مشکلی نداشتم الان پیش اونام احساس میکنم ی ادم اضافیم تو جمع، احساس میکنم کارای همه احساسای همه مهمه اما من دارم برای چیزای کوچیکی مثل همینایی که گفتم وقتشنو هدر میدم و اونا از پس مشکل خودشونم بر بیان هنر کردن چه برسه ب اینکه ذهنشون درگیر حرفای منم بشه ،خیل وقتا احساس میکنم توی خونه کسی به حرفام اهمیت نمیده حتی اگه درست باشن من اگه یه حرفی رو بزنم اگرم درست باشه بازم مسخره به نظر میاد اما اگه داداشم ی حرف غلطیم بزنه بازم تاییدش میکنن، یه جوری باهاش رفتار میکنن انگار عقل کله،برای همه مسائل خودشون مهمن نه من حتی شده ی بار ،وقتی راجب یه چیزی حرف میزنم یه جوری برخورد میکنن که انگار هفت سالمه ، از لحنشون نیگما همین جریان اتنا مامانم برگشته میگه تو مغازه ای چیزی نری واقعا منو با ی بچه هفت ساله مقایسه میکنه اینهمه هم واس چیزای بیخود ادا در میارن اونجایی که لازمه انگار نه انگار که منم ادمم ،دیگه واقعا خسته شدم، همیشه فکر میکنم چقدر خوب میشد اگه میتونست ادم خودشو از ی جای بلند پرت کنه پایین یا بره ی جا که تا ابد کسی دورش نباشه الان مشکل من اینه چطور از دست این همه احساسات قروقاطی نجات پیدا کنم ؟ یا از دست اطرافیانم راحت شم؟ شایدم از دست خودم؟ حتی الان سر اینکه اینو بفرستم یا نه هم شک دارم
    پاسخ تیر ۲۴, ۱۳۹۶ در ۸:۲۹ ب.ظ
    • روانشناس کودک
      سلام سایه عزیز. این احساسات که داری در واقع در مسیر رسیدن به هویت و پیدا کردن خود واقعیته... اول از سردرگمی های خودت شروع میشه.. اینکه کجا هستم و چی می خوام بعدش می رسی به اینکه خب حالا با دیگران چه جوری رفتار کنم که تاثیر گذار باشم، چه رفتاری درست تره و یا اینکه چه کاری میشه کرد... همین طور شک در مورد اینکه نکنه بد حرف بزنم.. اصلا چی بگم که بقیه توجه کنم.... بعد هم مدام ازمون و خطا و گاهی هم خسته شدن. نتیجش میشه اینکه گاهی خسته میشی و نا امید مثل الان. باید مدام تو این کشمکش ها درگیر باشی تا به یک ثبات برسی پس ناراحت نباش.
      پاسخ تیر ۲۸, ۱۳۹۶ در ۷:۲۲ ب.ظ
      • سایه
        اخه پس چرا دوستام اینشکلی نیستن اونام همسن منن دیگه
        پاسخ تیر ۳۱, ۱۳۹۶ در ۶:۱۷ ب.ظ
        • روانشناس کودک
          متاسفانه اکثر افراد خیلی دیرتر به این پیوستگی خود و هویت مستقل می رسند یا اصلا نمی رسند. الان انقدر هم سن هات درگیر موبایل و ... هستن که اصلا به این چیزها فکر نمی کنند و دغدغه های سطحی دارند. در حالیکه این حس ها همیشه طبیعی بوده برای نوجوان. گاهی هم برخی خیلی راحت به یک هویت پایدار می رسند.
          پاسخ تیر ۳۱, ۱۳۹۶ در ۷:۱۹ ب.ظ
          • سایه
            خیلی ممنونم بخاطر توضیحاتتون و اینکه جواب دادید
            مرداد ۴, ۱۳۹۶ در ۳:۱۹ ق.ظ
          • روانشناس کودک
            خواهش میکنم سایه عزیز
            مرداد ۷, ۱۳۹۶ در ۸:۰۶ ق.ظ
  14. Erfan
    سلام حس پوچی دارم انگار مهم نیستم کسی منو نمیبینه به حرفم گوش نمیده همه لباسام مشکیه یه اهنگ شادم تو گوشیم نیست قبلا زیاد میرفتم بیرون با رفیقام مثل بیلیارد بازی کردن و کلوپ ازین دست کارا الان فقط میشینم تو اتاقم تنها تو تاریکی بدون اینکه متوجه گذر زمان بشم به خودم فکر میکنم که چقدر بدبختم و... یهو به خودم میام میبینم 4 ساعت گذشته و هیچکاری نکردم همینطوری نشستم با گوشی ور میرم این سایت به اون سایت زندگیم شده این
    پاسخ مهر ۲۱, ۱۳۹۶ در ۱۲:۱۵ ب.ظ
    • روانشناس کودک
      سلام عرفان جان... این مسئله بیشتر مربوط به این میشه که احتمالا بدون هدف داری وقتتو می گذرونی و انگیزه های کلیت پایین اومدن... به این دلیل باید روی انگیزه هات و ایجاد هدف کار کنی. این مسئله خیلی خیلی کمکت می کنه.
      پاسخ آذر ۴, ۱۳۹۶ در ۸:۱۲ ب.ظ
  15. RAHA
    سلام... خیلی وقت بود که دوست داشتم همیشه تنها باشم ولی به تازگی این حس چندین برابر شده... از مدرسه که میام میرم تو اتاقم و فقط برای خوردن ناهار یا چایی چیزی میام بیرون... رسما تو اتاقم دارم زندگی میکنم... درسم به اندازه میخونم... ولی بازم متوجه گذر زمان نمیشم... خیلی وقتا شده به دیوار ذل زدم و تا چند ساعت همینطوری خیره نگاه کردم و فکر کردم که چقدر بدبختم... یه چیزه مهم اینه که من عاشق آهنگا و سریالایه کره ایم ولی جدیدا حتی دلم نمیخواد آهنگایه شادشو تا آخر گوش بدم یا حتی اگه ته سریال شاد باشه من میشینم و ساعت ها گریه میکنم... خیلی زیاد گریه میکنم و دلم میخواد همش یه گوشه بشینم... دوست دارم همه جا ساکت باشه... تحمل سر و صدا رو ندارم که به نظرم خیلی تغییر بزرگیه چون قبلا همیشه از بس سر و صدا میکردم هیچکسی از دستم آرامش نداشت ولی الان... و ترسم از خیلی چیزا بیشتر شده... حتی از چیزایی که قبلا نمیترسیدم الان میترسم... لطفا کمکم کنین...
    پاسخ مهر ۱۸, ۱۳۹۷ در ۱۰:۳۳ ق.ظ
    • wpadmin
      علل علاقه به تنهایی یکی از مهمترین نکاتی که از همین الان و پیش از پرداختن به موضوع های دیگر باید به آن بپردازیم، تفاوت هایی است که میان تنهایی و بی کسی وجود دارد. این دو هر چند می توانند گاهی به طور همزمان اتفاق بیفتند اما همیشه یکی نیستند. مثلا ممکن است شما برادر، خواهر، همسر، پدر، مادر، دوست و کلا کسی را در اطرافتان نداشته باشید و با این همه احساس نیاز به کسی را هم نداشته باشید. احتمال ماجرای برعکس هم وجود دارد. یعنی ممکن است فردی مثل کرت کویین، همه جهان را در کنارش داشته باشد و با این همه احساس تنهایی کند. حالا ببینیم فردی مثل هانا آرنت این موضوع را چطور ارزیابی می کند. او معتقد است که تنهایی یکی از ویژگی های آدمی است و هر چند سقراط برای اولین بار این مفهوم را کشف کرده، اما همیشه با آدم بوده است. آرنت در توضیح بیشتر می نویسد که تفکر گفتگوی خاموش آدمی با خویشتن است. یعنی زمانی که انسان فکر می کند، از یک فرد تبدیل به دو فرد می شود، دو نفری که با هم در حال گفتگو هستند: «انسانی که می تواند خود را مخاطب قرار دهد و در عین حال همراه و مصاحب خود باشد. در مقابل، انسان بی کس انسانی است که نمی تواند خود را به این دو – تن – در یک – تن منقسم کند. انسانی که به تعبیر یاسپرس در غیاب خویشتن (و به عبارتی یکه و بدون همراه و مصاحب) به سر می برد.» از نظر آرنت «کشف بزرگ سقراط این بود که ما می توانیم علاوه بر دیگران با خودمان هم معاشرت کنیم. معاشرتی که در روند واقعی تفکر حاصل می شود و امکانی همیشه حاضر برای هر کسی است. هر کسی که دقت می کند کاری انجام ندهد که باعث شود دوستی و هماهنگ زیستن این دو تن در یک تن با یکدیگر محال شود.» از همین دیدگاه، انسان بی کس، برخلاف انسان تنها، انسانی است که تلاش می کند. هیچ گاه آن گفتگوی خاموش را که در تنهایی روی می دهد و ما آن را تفکر می نامیم، آغاز نکند. او در هراس از خود و مواجهه با نیمه پرسشگرش، دنبال کسی است که با او حرف بزند و به احتمال بسیار، چنین کسی را هم نمی یابد. تنهایی با بی کسی متفاوت است. شاید بتوان بی کسی را تنهایی فیزیکی دانست، که نازل ترین احساس تنهایی است. و رنج ناشی از آن نیز بستگی تام به بدنی دارد که این تنهایی را با خود حمل می کند. وقتی نتوانیم با افرادی دیگر باشیم یا ارتباط برقرار کنیم، این تنهایی که محصور بودنی طبیعی و فیزیکی نیز در ذات خود دارد، رخ می نمایاند. انسانی که دچار اینگونه تنهایی شده از منظر روانشناسی و جامعه شناسی به فردی منزوی تبدیل می شود . که توانایی برقراری ارتباط با دیگران را از دست داده و دچار نوعی انزواجویی شده است. تنهایی در این نوع خود قابل درمان است. اما آن تنهایی دیگر؟ تنهایی از نوع گفتگوی پرمجادله میان دو نیمه انسانی؟ یا قطع ارتباط آن؟ آیا تنهایی را می توان درمان کرد؟ چرا بسیاری احساس تنهایی می کنند؟ آیا تنها بودن بد است؟ آیا تنها بودن با افسرده بودن، یکی است؟ تنهایی در دنیای ما روزگار ما، بسیاری از افراد را در خانه هایشان حبس کرده تا به جای دیدن واقعی آدم ها، از میان دالان های دنیای مجازی برای همدیگر شکلک بفرستند و خوش باشند. ما در فضای مجازی بسیار «قربون صدقه» هم می رویم و جملات محبت آمیز می گوییم اما آیا این کمی از حس محبت خواهی انسانی را جبران می کند؟ آمار کسانی که در همین فضای مجازی احساس تنهایی می کنند، نشان می دهد که جواب این سوال منفی است. دنیای ما به دو شیوه انسان ها را تنها و افسرده کرده است. در اینجا حتی شاید بتوانید تنها و بی کس را یکی تصور کنید. در برخورد اول، توان فکر کردن را از ما می گیرد و اجازه نمی دهد به گفتگوی درونی با خودمان بپردازیم. از خودمان انتقاد کنیم، گاهی به تشویق خودمان بپردازیم و خلاصه اینکه انسان های مستقلی باشیم. از طرف دیگر، ارتباط های ما را محدود کرده است. شما به سادگی می توانید به این نتیجه برسید. که آدم های نسل های قبل، دوستان کمتری داشتند و همین دوستان کم را به خود بسیار نزدیک می دیدند. ما برعکس، دوستان زیادی داریم که تقریبا با هیچ کدامشان احساس نزدیکی نمی کنیم. با این توضیح و تفسیر آیا می توان تنهایی را معنا کرد؟ آیا می توان گفت که آدم ها در مواقعی که درک نمی شوند، تنهایند. زمانی که با هم صحبت خود در یک راستا نیستند، تنهایند؛ زمانی که از حال و آینده نگرانند، تنهایند؟ آیا می توان پذیرفت انسان ها زمانی که به آینده امیدی ندارند، تنهایند؛ زمانی که از گذشته نالانند، تنهایند؟ یا هنگامی که تایید نمی شوند، تحسین نمی شوند، پذیرفته نمی شوند، با هم همخوان نمی شوند، تنهایند؟ شاید اگر از این زاویه نگاه کنیم، بیشتر بتوانیم فردی مثل کرت کویین را درک کنیم. او با اینکه در محاصره هوادارانش بود اما هرگز نمی توانست آن چیزی باشد که خود می خواست. او باید آن چیزی می شد که دیگران از او انتظار داشتند. او نیاز به محبتی از جنس خودش داشت و نه طرفداری از جنس افراد بی شمار. شاید اینها دلایل مناسب یا دقیقی نباشد اما دست کم می تواند به ما نشان دهد که انسان هر چه جلوتر می رود، تنهایی پیچیده تری خواهد داشت. چرا بعضی ها منزوی می شوند؟ می گویند افراد به سه دلیل منزوی می شوند. دلیل اول آن است که آنها احساس می کنند که هم صحبتی نمی توانند داشته باشند یا گفتگوی با خویشتن را از گفتگوی با افراد دیگر، بیشتر دوست می دارند. به قول حافظ «دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد/ سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد». اما کسانی دیگر هم هستند که به دلیل انزوایی که جامعه بر آنها تحمیل می کند، به کنجی می خزند و تنهایی خودخواسته ای ندارند. این دسته، نه تنها از بیرون احساس تنهایی می کنند، که از درون هم خالی اند. در نتیجه تنهایی دردآوری دارند. دسته سوم، افرادی هستند که تنهایی منفعل دارند. تنهایی این دسته از افراد به این دلیل نیست که بخواهند تنها باشند. حتی در بسیاری از موارد، جامعه هم فرد را نفی نمی کند. در این شرایط سوم، فرد به انزوا پناه می برد چون می خواهد از این مسیر، توجه دیگران را به خود بیشتر جلب کند. این امکان وجود دارد که افرادی که از جامعه دور می شوند، می توانند بار دیگر توسط جامعه دیده شوند. نیچه، سقراط و تنهایی درست است که مطابق گفته هانا آرنت، سقراط مفهوم تنهایی را کشف کرد و نشان داد که انسان می تواند با خود به گفتگو بپردازد. و تنها باشد اما افرادی همچون نیچه این فلسفه را بسط دادند و نشان دادند این تنهایی می تواند تا اندازه ای پیچیده باشد. نیچه نظراتش را بر مبنای نظرات ارسطو بنا نهاده است. ارسطو می گوید که «برای تنها زیستن یا حیوان باید بود یا خدا». نیچه می گوید که برای تنها بودن، «فیلسوف» هم می توان بود و این همان نکته ای است. که بعدها هانا آرنت از آن بهره می گیرد و آن چیزهایی را می گوید که در ابتدای همین متن آمده است. از این دیدگاه، نیچه بزرگترین منتقد دنیای مدرن است، دنیایی که می خواهد همه آدم ها را شبیه به هم کند و تفاوت ها را از بین ببرد. او معتقد است که هر کس از گفتگوی درونی خود با خودش کل می گیرد و هویت می یابد. به باور نیچه، هر انسانی از آن روی که تا حدودی فیلسوف است، پتکی به دست دارد برای شکستن بت شهروندی، برای حمله به قاعده ای که می گوید. «بت های دروغی را بشکن» و دنیای خود را بساز و این همان چیزی است که گابریل گارسیا مارکز هم آن را کشف می کند و می نویسد. تنهایی، جمع یا چرا انسان معاصر مدام حس تنهایی دارد؟ مارکز به خوبی نشان می دهد که جهان ذهنی ما، جهانی که می تواند ما را از پوچی جهان بیرون دور کند، همان اسطوره ذهنی ماست. همان تنهایی ماست و این تنهایی، افسردگی نیست. این تنهایی، سایه نارونی است که تا ابدیت جاری است. مارکز و بسیاری کشف کرده اند که انسان تنهاست و بخشی از این تنهایی را به این دلیل به همراه دارد که اندیشه کردن را از یاد برده است. مارکز و بسیاری دیگر از فلاسفه به درستی می گویند و می دانند که همه تنهایند. با این تفاوت که برخی چشم بر این تنهایی می بندند . و خود را به حماقت می زنند و برخی دیگر کشفش می کنند و می کوشند آن را تحلیل کنند. با این همه چرا این تنهایی وجود دارد؟ چرا انسان نمی تواند از تنهایی فرار کند؟ اصلا تنهایی یعنی چه؟ جملات قصار در مورد تنهایی * در آن زمان که به شدت احساس تنهایی می کنی، مطمئن باش که یکی برای دیدنت لحظه شماری می کند. (ویلیام شکسپیر) * آنچه را آفریده ام، فقط ثمره تنهایی است. (فرانتس کافکا) * اگر زیبایی را آواز سردهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (جبران خلیل جبران) * مهم نیست که چقدر منزوی هستید و چه میزان احساس تنهایی می کنید. اگر کار خود را به راستی و خودآگاهانه انجام دهید. یاران ناشناخته می آیند و شما را فرا می خوانند. (میگوئل سروانتس سآودِرا) * معشوق در چشم عاشق، همیشه تک و تنهاست. (والتر بنیامین) * هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که ما را از تنهایی و نومیدی انسانی دیگر جدا نگه دارد. (لئوبوسکالیا) * در تنهایی، صداها طنین دیگری دارند. (نیچه) * در تمام دوران طولانی تاریخ بشر چیزی وحشتناکتر از احساس تنهایی وجود نداشته است. (نیچه) * تنهایی رفتار مرا رقم می زند نه انسان ها. (فرناندو پسوا) * هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را به او بزند؛ آزادانه و بدون رودربایستی و خجالت. به راستی انسان از تنهایی دق می کند. (ارنست همینگوی) * تنهایی، همان بیماری روح بشر است. (هرگسلی) * آنکه شیرینی تنهایی و آرامش را چشید، از ترس و گناه رهایی یافته است. (بودا) * هیچ چیز جز در تنهایی انجام پذیر نیست. در این دوران، تنها بودن و در تنهایی زیستن کار دشواری است. در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید دفتر شریعتی: ۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵ خط ویژه
      پاسخ مهر ۱۸, ۱۳۹۷ در ۱۲:۰۷ ب.ظ
نظر دهید

سوال امنیتی *