تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

کتاب کودک و نوجوان
کتاب کودک و نوجوان

 

در مقاله حاضر اهدافی به شرح زیر دنبال می شود:

الف) ضرورت کتابخوانی از دوره پیش دبستانی تا نوجوانی

ب) ویژگی های کتاب مناسب

ج) شناسایی و لزوم خواندن کتاب های متنوع

 د) شیوه کتابخوانی در دوره پیش از دبستان و بالاتر

درباره ضرورت کتاب خوانی از دوره پیش دبستانی تا نوجوانی همانگونه که آگاه هستید هنوز در کشورما و در بسیاری از کشورهای دیگر بیشترین شیوه آموزشی به کار رفته سخنرانی می باشد یعنی شما از طریق شنیدن ، فهمیدن می بایستی مطالب را یاد بگیرید این همان هوش کلامی است در هوش کلامی درک مطلب چه از طریق خواندن و چه از طریق شنیدن بسیار حائز اهمیت است. کتابهای درسی چه در دوره دبستان و چه در سایر دوره ها از نوشتار علمی برخوردارند و ساده و کودکانه ننوشته شده اند این مسئله در کتابهای دبیرستانی واضح تر می باشد. لذا لازم است کودک به سطحی بالاتر از آنچه فعلیت اوست سوق داده شود این همان فن داربست سازی است که ویگوتسکی متخصص روانشناسی عنوان می کند با فراهم کردن گفتگویهایی بالاتر از سن کودک ، کم کم او را برای رشد و تعالی آماده می کنید. خواندن کتاب در هر دوره سنی امکان افزایش خزانه لغت، شناخت دستور زبان متفاوت و درک متفاوت از آنها را فراهم می کند. در دوره پیش دبستانی سهم بارز این کتابها بر عهده  اشکال و تصاویر می باشد اما با ورود به دوره نوجوانی نقش اشکال کم رنگ تر می گردد. بیشتر نوجوانانی که از خواندن کتابهای متفرقه اجتناب کرده اند اغلب در درک مطلب در دوره دبیرستان دچار مشکل هستند. یا در درس انشاء ضغیف عمل می کنند.

در مورد ویژگی های کتاب مناسب باید در انتخاب کتاب مناسب برای کودکان حتما سن کودک یا نوجوان را در نظر بگیرد. اما به طور کلی در دوره پیش از دبستان کتابهایی مناسب است که از تصاویر واضح و روشن در پیام رسانی استفاده شده باشد و کودک از طریق تصاویر به مسائل بسیاری پی ببرد از دیگر ویژگی های کتاب مناسب داشتن داستانی منسجم با شخصیت هایی است که به خوبی معرفی شده و برای کودک باور پذیر باشند و بهتر است مشکلات و مسائل شخصیت ها ی داستان مشابه مشکلاتی باشد که خود کوک نیز با آنها مواجه است.

از دیگر ویژگی های کتاب مناسب داشتن درونمایه ظنز و کمدی یا ارائه شعر در میانه داستان است. در ارتباط با کودکان خردسال پایان کتاب از اهمیت زیادی برخوردار است و باید داستان به خیر خوشی تمام شود و اگر مسئله یا مشکلی مطرح شده است در انتها  باید به خوبی و خوشی حل شده باشد.

از خریدن کتابهایی که اطلاعات را بدون سازماندهی و صرفا جهت ارائه در صفحات کم ارائه می کنند اجتناب کنید زیرا بی علاقگی در کودک و نوجوان ایجاد می کند.

ضمنا حائز اهمیت است که چه برای کودک خردسال و چه برای نوجوان از حوزه های متقاوتی کتاب فراهم شود . کتاب تخیلی ، کتاب رئال با مسائل واقعی ، کتاب علمی ، کتاب تاریخی و …. . در خریدن کتاب داستان در یک حوزه بسنده نکنید حتی ممکن است کودک خردسال شما علاقه چندانی به کتبهای علمی که پر از عکس حیوانات مختلف است نداشته باشد یا از کل مطالب آن فقط  نام چند حیوان را بشناسد اما همین کفایت می کند زیرا هر کتاب در یک حوزه بر یک سری از توانایی کودک اثر می گذارد. کتابهای تخیلی و علمی بر روی خلاقیت ، کتابهای رئال و علمی بر درک مطلب و خزانه لغت و … در نهایت اجتماع تمامی کتابها منجر به تشکیل یک ساخت شناختی غنی می شود.

در مورد شیوه کتاب خوانی در دوره بیش از دبستان مسئله حائز اهمیت آن است که شما نباید کتاب را بگونه ای برای کودک خود بخوانید انگار که متکلم وحده هستید بلکه در خواندن کتاب باید از شیوه دیالوگی استفاده کنید یعنی پاراگرافی را خوانده و سپس سوالاتی را یا شما از کودک ، یا کودک از شما بپرسد . رد و بدل کردن سوال و جواب باعث افزایش درک مطلب و خزانه لغت کودک می گردد.

در دوره های بالاتر با افزایش صفحات کتاب می توانید از کودک بخواهید خلاصه کتاب را برای شما بگویید و از سن ده سالگی به بعد خلاصه را برای شما بنویسد .

راپونزل
راپونزل

راپونزل

در روزگاری زن و مردی زندگی میکردند. زن باردار بود و هر روز از پنجره به باغی که متعلق به جادوگری بدجنس بود، نگاه  می کرد. او روزی کاهوهای سبزی در باغ دید و دلش خواست. کم کم مریض شد و رنگش پرید. او دلیل بیماری اش را برای همسرش گفت. همسرش تصمیم گرفت ازآن کاهو برای همسرش بیاورد. او وارد باغ شد اما توسط جادوگرگرفتارشد. جادوگر گفت: اجازه میدهم این کاهو ببری اما وقتی فرزندت به دنیا آمد، باید آن را به من بدهی! مرد به ناچار پذیرفت و از آن کاهو برای همسرش برد.وقتی فرزند آنها بدنیا آمد،  جادوگرآن را برد و نامش را راپونزل گذاشت.جادوگر راپونزل را به برجی بلند در وسط جنگل برد. سالها گذشت و راپونزل بزرگ و زیبا شد. راپونزل در آن برج زندانی بود. روزی پرنسی از جنگل می گذشت که صدای قشنگی از بالای برج شنید، اما راهی برای ورود پیدا نکرد. ناگهان پیرزنی دید که به سمت برج می آید. در گوشه ای مخفی شد و شنید که پیرزن گفت: راپونزل، موهایت را پایین بیانداز. سپس یک موی بافته از پنجره به سمت زمین پرت شد و پیرزن از آن بالا رفت.

وقتی پیرزن رفت، پرنس هم همین جمله را تکرار کرد و از برج بالا رفت. پرنس وقتی دخترک زیبا را دید ازاو خواست که پیشنهاد ازدواجش را قبول کند اما در همین زمان جادوگر رسید و وقتی پرنس را آنجا دید عصبی شد و وردی خواند و راپونزل را به جایی دور فرستاد. پرنس را هم از پنجره به بیرون پرت کرد. اما پرنس توانست ازخطر مرگ نجات پیدا کند.او مدتها در جنگل سرگردان دنبال راپونزل بود تا اینکه روزی صدای خواندن راپونزل را شنید. پرنس راپونزل را پیدا کرد و اورا به سرزمین خودش برد و بعد ازازدواج، سالها به خوشی زندگی کردند.

جوجه اردک زشت
جوجه اردک زشت

جوجه اردک زشت

روزی روزگاری خانوم اردکه روی تخم هاش نشسته بود و استراحت می کرد که احساس کرد از تخم ها صدای ضعیفی می آید. از روی تخم ها بلند شد. تخم ها شروع به شکستن کردند و جوجه ها از تخم بیرون آمدند. یکی از جوجه ها خیلی بزرگ و زشت بود. چند روز گذشت، جوجه اردک های دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند. مرغها به او نک می زدنند و همه حیوانات به او می خندیدند.

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند، از حیاط طویله خارج شد  و تا جایی که می توانست دوید. او دوید تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید. صبح هنگامی که تعدادی از اردک ها پرواز می کردند متوجه جوجه تازه وارد شدند. از او پرسیدند: تو کی هستی؟

جوجه اردک ماجرا را تعریف کرد. آنها گفتند: تو می توانی اینجا بمانی. او خوشحال شد اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد. سگ لحظه ای به جوجه نگاه کرد و سپس رفت. جوجه اردک گفت: خدایا متشکرم، من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد. بالاخره مدتی گذشت و زمستان هم تمام شد. یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به طرف باغی که یک حوض بزرگ وسط آن بود پرواز کرد. او کنار حوض نشست و سرش را روی آب خم کرد. درانعکاس آب، قوی بسیار زیبایی دید. آن جوجه اردک زشت حالا یک قوی زیبا شده بود.

سیندرلا
سیندرلا

سالها پیش دختری زیبا به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد. دخترک مانند یک خدمتکار کار می کرد. یک روز زنگ در به صدا درآمد. وقتی سیندرلا در را باز کرد، متوجه شد که حاکم از تمام دخترهای زیبا دعوت کرده تا دریک مهمانی شرکت کنند. سیندرلا از نامادری اش خواست تا آن هم به مهمانی بیاید. نامادری اش گفت: به شرطی می توانی با ما بیایی که لباسی مناسب برای پوشیدن پیدا کنی.

سیندرلا با خوشخالی به اتاقش آمد و لباس مادرش را از صندوق درآورد تا آنرا بپوشد.

شب شد و سیندرلا لباسش را تنش کرد و آماده شد تا به مهمانی برود. اما خواهران سیندرلا با بدجنسی لباس سیندرلا را پاره کردند تا نتواند به مهمانی بیاید. سیندرلا ناراحت شد و گریه کرد. درهمین زمان فرشته مهربان به سراغش آمد و با عصایش به سیندرلا زد و اورا تبدیل به پرنسسی با لباس زیبا کرد. اما فرشته گفت: ساعت ۱۲ همه چیز به حالت اولش برمی گردد. سیندرلا تشکر کرد و به قصر رفت. پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد، از او خوشش آمد وخواست تا با او برقصد. آنها باهم می رقصیدند که ناگهان سیندرلا صدای زنگ ساعت برج را شنید و دید ساعت ۱۲ است. به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش درآمد و در پله افتاد. سیندرلا از آنجا دور شد.

صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفش به پایش بخورد، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازدواج می کند. ماموران حاکم به خانه سیندرلا رسیدند. خواهران سیندرلا هرکار کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد. سیندرلا کفش را امتحان کرد. پای او به راحتی در کفش جای گرفت.آنها سیندرلا را به قصر بردند و جشنی بزرگ برای عروسی برپا شد.

شنل قرمزی
شنل قرمزی

روزی روزگاری، دخترکوچکی در دهکده ای نزدیک جنگل زندگی می کرد که شنل قرمزی نام داشت. یک روز صبح شنل قرمزی تصمیم گرفت به دیدن مادربزرگش برود.

شنل قرمزی، از این روز گرم تابستانی خیلی لذت می برد که ناگهان یک گرگ جلوی او ظاهر شد.

گرگ با لحنی مهربان پرسید: دختر کوچولو، چیکار می کنی؟

شنل قرمزی گفت: به دیدن مادربزرگم می روم و به طرف خانه مادربزرگ به راه افتاد. در همان وقت، گرگ از راه میان بر دوید و به منزل مادربزرگ رسید و در زد. مادربزرگ تصور کرد شنل قرمزی آمده است. گفت: بیا تو عزیزم. گرگ داخل شد و به طرف مادربزرگ دوید. مادربزرگ بیچاره دوید و داخل یک کمد شد و درش را بست. در همین لحظه شنل قرمزی در زد. گرگ به سمت تخت مادربزرگ دوید و لباس خواب مادربزرگ را بر تن کرد.

وقتی شنل قرمزی وارد شد، از دیدن مادربزرگ تعجب کرد و گفت: مادربزرگ چه دندان های بزرگی دارید! گرگ گفت: برای اینکه تو را بهتر بخورم عزیزم. گرگ از تخت بیرون پرید ودنبال شنل قرمزی دوید. شنل قرمزی به طرف در دوید و فریاد کشید: کمک، کمک!

مرد جنگلبانی که در آن نزدیکی ها هیزم می شکست، صدای او را شنید و تا آنجا که توان داشت با سرعت به طرف کلبه دوید. مادربزرگ وقتی صدای نوه اش را شنید و فهمید که در خطر است، از کمد بیرون آمد وبا یک چتر که درداخل کمد بود، به سر گرگ کوبید.

در همین موقع جنگل بان رسید و به مادربزرگ کمک کرد و گرگ را اسیر کردند. شنل قرمزی بغل مادربزرگش پرید وقول داد که دیگر با هیچ غریبه ای صحبت نکند.

کدو قلقله زن
کدو قلقله زن

کدو قلقله زن

یکی بود یکی نبود. پیرزنی بود که دخترش اون طرف جنگل زندگی می کرد. یک روز تصمیم گرفت به دیدن آنها برود.

صبح روز بعد خاله پیرزن بقچه اش را بست و راه افتاد. هنوز راه زیادی نرفته بود، که یک گرگ بزرگ دید. گرگه گفت: به به عجب غذایی. پیرزن گفت: من لاغر و نحیفم، بگذار برم مهمونی، می خوام برم مرغ و فسنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور.

پیرزن رفت و رفت تا به پلنگ رسید. پلنگ گفت: به به عجب غذایی! پیرزن گفت: من لاغر و نحیفم، بگذار برم مهمونی، می خوام برم مرغ و فسنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور.

پیرزن به راهش ادامه داد تا به شیری برخورد. پیرزن به شیر هم همین قول را داد و رفت.

شب شد. پیرزن به خانه دخترش رسید و ماجرا را تعریف کرد. چند روز گذشت و زمان برگشتن فرا رسید. پیرزن از دخترش کدوئی بزرگ گرفت و داخل آن را خالی کرد. پیرزن از دختر و دامادش خداحافظی کرد و درون کدو رفت. دختر سر کدو را گذاشت و آن را قل داد.کدو قلقله زن

کدو رفت و رفت تا به شیر رسید. شیر داد زد: آی کدو قلقله زن، ندیدی تو راه یه پیرزن؟ پیرزن گفت: والا ندیدم، بلا ندیدم، هولم بده بزار برم. شیر که گول خورده بود، کدو را قل داد.

کدو قل خورد و رفت تا به پلنگ رسید. پیرزن پلنگ رو هم فریب داد و کدو قل خورد و رفت تا به گرگ رسید. وقتی گرگ سراغ پیرزن را گرفت، صدای خاله پیرزن را شناخت و گفت: پیرزنه تو هستی؟ و به طرف کدو حمله کرد. پیرزن از سر دیگر کدو بیرون پرید و وقتی گرگ داخل کدو پرید، آن را به سمت دره قل داد و خاله پیرزن با خوشحالی به خانه اش رفت.

دیانا و دنی کوچولو
دیانا و دنی کوچولو

دانیال برادر دیانا سگ کوچکی داشت به اسم دنی …

روزی دانیال به دیانا گفت: خواهر جان، من برای چند روزی باید بروم مسافرت؛ آیا میتوانی از دنی کوچولو مراقبت کنی؟

دیانا با خوشحالی گفت: چرا که نه؟! من دنی را خیلی دوست دارم …

برادرش به دیانا گفت: پس امروز تو مسئول دنی کوچولو هستی، خیلی از او مراقبت کن و رفت …

روز بعد دیانا با تکان های دنی کوچولو از خواب بیدار شد، فهمید که باید دنی را ببرد بیرون تا دست شویی کند …

پس از اینکه دنی دست شویی کرد، دیانا فضولات او را جمع کرد و دور ریخت و بعد دست هایش را شست و غذای دنی را به او داد …

پس از اینکه دنی سیر شد، او را با شامپوی مخصوص حیوانات شست، در حین حمام، دنی کوچولو، خودش را تکان داد تا کاملاً خشک شد …

ای دنی بازیگوش، مرا خیس کردی!!!

عصر که شد، دیانا به دنی گفت: دنی؟ دنی کوچولو؟ میخوای ببرمت پارک؟!

دنی، با اشتیاق دمش را تکان داد. دیانا کاپشن دنی را تنش کرد تا سرما نخورد، ولی همین که در خانه را باز کرد، دنی کوچولو به سرعت به سمت خیابان دوید …

اتوموبیلی که از دور می آمد به شدت مقابل دنی ترمز زد و با ناراحتی سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: آهای دختر کوچولو، قلاده اش کو؟! نزدیک بود سگ بیچاره بمیرد!!!

دیانا، دنی کوچولو را در آغوش گرفت و خدا را شکر کرد که او سالم است.

پس از آن به خورش قول داد که هیچ وقت بدون قلاده دنی کوچولو را بیرون نبرد.

مسواک موش موشک
مسواک موش موشک

مسواک موش موشک

شب بود و همه جا تاریک بود ولی صدای گریه می آمد. این صدای گریه مسواک کوچولو بود. فرشته مهربون پیش او آمد. سلام کرد و گفت: برای چی اینقدر گریه می کنی؟ مسواک گفت: من مسواک موش موشک هستم ولی از روزی که خریداری شدم موش موشک با من مسواک نزده.

فرشته گفت: شاید موش موشک نمی دونه مسواک نزدن کار اشتباهی است. من امشب به خواب موش موشک می روم و آینده اش را به او نشان می دهم.

موش موشک اون شب در خواب دید که یک روز موقع خوردن آب سرد دندونش گزگز کرد و درد گرفت. فردا صبح موش موشک به همراه مادرش پیش آقای دندانپزشک رفتند. آقای دندانپزشک گفت: چون تو دندانهایت را مسواک نکردی، در دهان تو یه عالمه هپلی جمع شده است. بعد دکتر گفت: تو اول باید این داروها را بخوری وقتی قرمزی لپ ات خوب شد، دندانهایت را درست می کنم.

در این مدت موش موشک دلش شکلات می خواست ولی نمی توانست بخورد چون دندونش درد می گرفت. موش موشک داشت گریه می کرد که فرشته مهربون پیش او آمد و گفت: عزیزم چرا گریه می کنی؟ موش موشک گفت: دندانهایم درد می کند و خیلی بوی بدی می دهد.

فرشته گفت: چون مسواک نمی زنی. موش موشک گفت: من اشتباه کردم. آیا تو به من کمک می کنی؟

فرشته گفت: من تو را به چند سال قبل برمی گردانم. اما تو باید به من قول بدهی که از این به بعد دندانهایت را مسواک بزنی. موش موشک گفت: باشه قول می دهم.

در همین موقع مامان موشه او را از خواب بیدار کرد. موش موشک که دید دندانهایش خراب نشده، خیلی خوشحال شد و از آن روز به بعد همیشه قبل از خواب دندانهایش را مسواک می کرد.

کلاغ و روباه
کلاغ و روباه

یکی بود یکی نبود. در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید. آن را برداشت و روی درختی نشست تا آسوده پنیرشو بخوره.

روباه که مواظب کلاغ بود، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیر را بدست بیاورد. روباه نزدیک درختی که آقا کلاغه نشسته بود، رفت و شروع به تعریف از آقا کلاغه کرد: به به چه پر و بال زیبایی. عجب دم و سر قشنگی. حیف که صدایت خوب نیست. اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی.

کلاغ که با تعریف های روباه مغرور شده بود، خواست قارقار کنه تا روباه بفهمد که صدای قشنگی داره. ولی پنیر از منقارش افتاد و آقا روباهه آن را برداشت و فرار کرد.

کلاغ تازه متوجه حقه روباه شد اما دیگرسودی نداشت.

سه ماهی
سه ماهی

در آبگیر کوچکی، سه ماهی زندگی می کردند. ماهی سبز، زرنگ وباهوش بود. ماهی نارنجی، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز، کم عقل و کودن بود. یکروز دو ماهیگیر از کنار آبگیر رد می شدند. آنها قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند وماهی ها را بگیرند.

سه ماهی حرفهای ماهیگیر را شنیدند.

ماهی سبز که زرنگ و باهوش بود از راه باریکی که آبگیر را به جوی آب وصل می کرد، فرار کرد.

فردا ماهیگیران رسیدند و آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شده بود خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد. یکی از ماهیگیران که فکر کرد ماهی مرده است، او را گرفت و به طرف جوی آب پرت کرد و ماهی فرار کرد.سه ماهی

ماهی قرمز که از عقل خود به موقع استفاده نکرد، آنقدر اینطرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.