تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

صلح حیوانات
صلح حیوانات

صلح حیوانات

مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود.

یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ وخروسی شکار کند.

رفت و رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغ ها فرار کردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید.

روباه گفت: نزدیک آمدم تا صدای زیبایت را بشنوم. چرا بالای درخت رفتی؟ خروس گفت: از تو می ترسم.

روباه گفت: مگر نشنیده ای که سلطان حیوانات دستور داده که از امروز به بعد هیچ حیوانی نباید به حیوانی دیگر آسیب بزند؟

خروس گردنش را دراز کرد و به دور نگاه کرد و گفت: حیوانی به این سو میدود که گوشی بزرگ و دمی دراز دارد.

روباه گفت: با نشانه هایی که تو میدهی، سگ بزرگی به اینجا می آید و من باید فرارکنم.صلح حیوانات

خروس گفت: مگر تو نگفتی سلطان جنگل دستور داده حیوانات نباید یکدیگر را اذیت کنند؟

روباه گفت: می ترسم که این سگه دستور را نشنیده باشد. سپس پا به فرار گذاشت و خروس از دست روباه خلاص شد.

منبع:مشاوره-خانواده.com

گرگ والاغ
گرگ والاغ

روزی الاغی هنگام علف خوردن، کم کم ازمزرعه دور شد. ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید. الاغ خیلی ترسید. پیش خودش گفت: باید حقه ای سوار کنم وگرنه گرگ مرا خواهد خورد. برای همین لنگان لنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید.

الاغ ناله کنان گفت: ای گرگ در پای من تیغ رفته است، از تو خواهش می کنم که قبل از خوردنم این تیغ را از پای من بیرون بیاوری. چون اگر مرا بخوری در گلویت گیر می کند و تو را خفه می کند. گرگ پیش خودش فکر کرد که الاغ راست می گوید. برای همین پای الاغ را گرفت وگفت: تیغ کجاست؟ من که چیزی نمی بینم و صورتش را جلوتر آورد تا خوب نگاه کند.

در همین لحظه الاغ از فرصت استفاده کرد وبا پاهای عقبش لگد محکمی به صورت گرگ زد و همه دندانهای گرگ شکست.

الاغ با سرعت از آنجا فرار کرد.

منبع: کودک و نوجوان

گربه و روباه
گربه و روباه

گربه و روباه

گربه ای به روباهی رسید. گربه که فکر می کرد روباه باهوش و زرنگ است، به او سلام کرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه کرد و گفت: چطور جرأت کردی از من احوالپرسی کنی؟ چند تا هنر داری؟

گربه با خجالت گفت: فقط یک هنر. وقتی سگها دنبالم می کنند، می توانم روی درخت بپرم و جانم را نجات دهم.

روباه خندید و گفت: اما من صد هنر دارم. دلم برایت می سوزد و می خواهم به تو یاد بدهم که چطور باید با سگها برخورد کنی.

در این لحظه شکارچی با سگهایش از راه رسیدند. گربه فوری از درخت بالا رفت. تا روباه خواست کاری کنه، سگها او را گرفتند.

گربه فریاد زد: آقا روباه شما با صد هنر اسیر شدید؟ اگر مثل من فقط یک هنر داشتید و اینقدر مغرور نمی شدید، الان اسیر نمی شدید.

منبع:مرکزمشاوره ستاره ایرانیان

مهمانهای ناخوانده
مهمانهای ناخوانده

مهمانهای ناخوانده

پیرزن مهربانی بود که در کلبه ای کوچک زندگی می کرد و کسی را نداشت. یک شب هوا سرد شد و باران شروع به باریدن کرد. پیرزن خواست بخوابد که کسی در خانه اش را زد. پیرزن گفت: کیه کیه در میزنه؟ صدائی گفت: سگ هستم. هوا سرد است جائی را ندارم، بگذار امشب پیش تو بمانم. پیرزن در را باز کرد و دلش سوخت و گفت: بیا تو.

پیرزن خواست بخوابد که دوباره در به صدا درآمد. او در را باز کرد و دید قوقولی خان با خانم مرغه دم درایستادند. قوقولی خان گفت: هوا سرد است. ما جائی را نداریم، بگذار امشب خانه تو بمانیم، صبح زود می رویم. پیرزن گفت: خیلی خوب، بیاید تو. بعد از آن آقا الاغه وآقا گاوه هم آمدند و پیرزن آنها را هم راه داد.مهمانهای ناخوانده

صبح پیرزن بیدار شد و صبحانه اش را خورد. بعد به حیوانات گفت: حالا دیگه وقت خداحافظی است.

خروس گفت: من که قوقولی قوقول می کنم برات، همه رو بیدار می کنم برات بزارم برم؟

مرغ گفت: من که غد غد می کنم برات، تخم بزرگ میکنم برات، بزارم برم؟ پیرزن گفت: شماها بمانید.

سگ گفت: من که واق واق می کنم برات، دزدا رو چلاق می کنم برات، بزارم برم؟ پیرزن گفت: تو هم بمان.

گاو گفت: من که ماع ماع می کنم برات، شیر خوشمزه می دهم برات، بزارم برم؟

الاغ گفت: من که عر عر می کنم برات، بارهاتو می برم برات بزارم برم؟ پیرزن گفت: شماها هم بمانید.

بعد باهم خانه ای ساختند و کنار پیرزن زندگی کردند.

منبع:کانون مشاوران ایران

سه بچه خوک
سه بچه خوک

سه بچه خوک

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش به نام های مومو، توتو، بوبو زندگی می کرد.

یک روز مادر خوکها به آنها گفت: بچه ها شما بزرگ شدید و باید برای خودتان خانه ای بسازید و زندگی جدیدی را شروع کنید.

مومو که از همه بزرگتر و تنبل تر بود با شاخ و برگ درخت ها خانه ای ساخت. توتو که کمی زرنگ بود خانه ای چوبی ساخت و بوبو که از همه زرنگتر بود خانه ای سنگی و محکم ساخت. مدتی گذشت. روزی مومو جلوی خانه در حال استراحت بود که گرگی بدجنس او را دید وبه سراغش آمد. مومو سریع به داخل خانه رفت و در را بست. گرگ خندید نفسی عمیق کشید وخانه را فوت کرد و چون خانه محکم نبود بلافاصله خراب شد. مومو شروع به دویدن کرد و رفت و رفت تا به خانه توتو رسید. در زد و گفت: گرگ دنبال من است، در را باز کن. توتو در را باز کرد و گفت: خیالت راحت خانه من با فوت خراب نمی شود.سه بچه خوک

گرگ که به خانه توتو رسید کمی فکر کرد و گفت: خانه از چوب است پس باید خانه را آتش بزنم تا خوک ها بیرون بیایند.

گرگ خانه را آتش زد. دود همه جا را گرفت و چون خوک ها نمی توانستند نفس بکشند بیرون آمدند و به سمت خانه بوبو دویدند. در خانه بوبو را زدند و گفتند: در راباز کن، گرگ دنبال ماست.بوبو در را باز کرد و گفت: نگران نباشید خانه من محکم است. گرگ به دنبال آنها آمد.  اول خانه را فوت کرد اما خراب نشد. سعی کرد خانه را آتش بزند اما خانه سنگی آتش نگرفت. خواست از دودکش وارد شود که خوکها بخاری را روشن کردند و دم گرگه آتش گرفت و به سمت جنگل فرار کرد. مومو و توتو هم فهمیدند که هر کاری را باید به بهترین صورت انجام دهند.

منبع:فارس پاتوق

بچه ها سلام یادتون نره
بچه ها سلام یادتون نره

یکی بود یکی نبود، پسری بود به اسم مملی. مملی پسر خوبی بود اما یک عادت بد داشت واونم این بود که سلام نمی کرد. یک روز ظهر از مدرسه به خانه برگشت و تکالیفش را انجام داد. وقتی عصر شد و هوا خنک شد، مملی از خونه بیرون آمد و به خونه دوستش هادی رفت و در زد. مادر هادی در را باز کرد. مملی گفت: هادی خوابه یا بیداره؟ بگید توپشو بیاره.

مادر هادی ناراحت شد و گفت: کسی که سلام بلد نیست، رفیق پسر من نیست. و به خانه رفت و در را بست. مملی خیلی ناراحت شد و به خانه برگشت و جریان را برای مادرش تعریف کرد.

مادر مملی گفت: مملی سلام یادت نره، تا همه بگن گل پسره.

غروب مادر مملی به او پول داد و گفت: دوتا نون بخر، نون داغ و کنجدی بخر. مملی سلام یادت نره.

مملی وقتی به مغازه نونوایی رسید به یاد حرف مادرش افتاد و گفت: شاطر آقا سلام سلام، من نون میخوام، دو تا نون داغ کنجدی میخوام.

شاطر آقا جواب داد: برای بچه های با ادب، نون داغ و کنجدی می اره مشت رجب. و دو تا نون تازه به مملی داد.

مملی یاد گرفت که از این به بعد به همه سلام کنه و احترام بگذاره.

منبع:مشاورکو

بهترین بابای دنیا
بهترین بابای دنیا

بهترین بابای دنیا

یکی بود یکی نبود، یه موش کوچولو به اسم موش قزی با پدرش زندگی می کرد. بابا موشه از صبح تا شب کار میکرد و شب که به خونه می رسید خسته بود و می خواست استراحت کنه. اما موش قزی شروع می کرد به سر و صدا و بالا و پائین پریدن، تا اینکه بابا موشی سرش درد می گرفت و داد می زد: موش قزی چقد سر و صدا میکنی؟

موش قزی هم گوشه ای کز میکرد و با بابا موشی قهر می کرد.

یکبار پیش خودش گفت: فردا از اینجا می رم تا یه بابای خوب برای خودم پیدا کنم.

فردای آن روز موش قزی از خانه بیرون آمد و رفت و رفت تا به یک قصابی رسید. داخل شد. سلام کرد و به آقای قصاب گفت:

اینجا و اونجا می کنم              بابائی پیدا بکنم

آیا تو بابا می شوی؟               در دل من جا می شوی

اما نباید اخم کنی                   قلب منو زخم کنی

آقا قصاب خندید و گفت: برو سوخته سیاه، دختر دارم چو قرص ماه، موشه قزی می خوام چیکار؟

موش قزی ناراحت شد و رفت و رفت تا دم بزازی رسید. سلام کرد و شعرش را دوباره برای بزاز خواند. آقای بزاز با عصبانیت نیم متر فلزی خودش را به زمین کوبید و گفت: برو سوخته سیاه، دختر دارم چو قرص ماه، موشه قزی می خوام چیکار؟

موش قزی ترسید و تندی طرف خونه دوید. وقتی به خانه برگشت دید بابا موشی با غصه داد می زنه: موش قزی؟ کجایی که دلم برای شیطونیات تنگ شده.بهترین بابای دنیا

موش قزی به بغل پدرش دوید و با خوشحالی گفت:

موشی بابای نازنین، لنگه نداره رو زمین

قربون بابای خودم، دوباره دخترش شدم

منبع:سامانه پرسش و پاسخ مشاور

فینگیلی و جینگیلی
فینگیلی و جینگیلی

در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از آنها فینگیلی و دیگری جینگبلی بود.

فینگیلی پسری شیطون وبی ادب بود. اما برادرش، با ادب و مرتب بود وهیچوقت دروغ نمی گفت و به مردم کمک می کرد. یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا رفتند و با بچه ها شروع به توپ بازی کردند. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یک لگد محکم به توپ زد و توپ به شیشه خورد وشیشه را شکست. بچه ها از ترس فرار کردند وهرکس به سمتی دوید. ننه گلی از خانه بیرون آمد، اما کسی را ندید. او به خانه برگشت و کنار حوض نشست. بچه ها وقتی دیدند ننه قلی در را بست، دوباره شروع به بازی کردند.

ننه گلی یواش یواش در را باز کرد و صدا زد: کی بود که زد به شیشه؟

جینگیلی گفت: من نبودم. فینگیلی گفت: من نبودم.

ننه گلی گفت: پس کی بوده؟

یکی از بچه ها گفت: اگه کسی که این کار را کرده، راستشو نگه، او را دیگر بازی نمی دهیم.

جینگیلی گفت: راست بگو همیشه، دروغگو چیزی نمیشه.

فینگیلی از این حرف بچه ها پند گرفت وگریه اش دراومد. جلو رفت وگفت: ننه جان شیشه رو من شکستم، بیا بزن به دستم.

ننه گلی مهربون گفت: حالا که متوجه اشتباهت شدی، تورا می بخشم.

منبع:ساینس دیلی

داستانهای خر و گاو
داستانهای خر و گاو

داستانهای خر و گاو

یک خر و یک گاو در طویله ای باهم زندگی می کردند. مرد روستایی از خر برای سواری استفاده می کرد و از گاو برای شخم زدن و خرمن کوبی.

یک روز که گاو خیلی خسته شده بود به خر گفت: ما گاوها خیلی بدبختیم. باید هم کار کنیم هم شیر بدهیم و در آخر مارا به دست قصاب می دهند.

خر دلش سوخت و به گاو گفت: خودت را به مریضی بزن و از جایت تکان نخور.

گاو فردا به نصیحت خر عمل کرد. مرد روستایی که کارش مانده بود، خر را برداشت وبه مزرعه برد وخیش بست تا زمین را شخم بزند. خر که از نصیحت خود پشیمان شده بود پیش خودش گفت: بهتر است من هم خودم را به مریضی بزنم.

مرد روستائی عصبانی شد وبا چوب به جان خر افتاد و گفت: اگر رعایت گاو را کردم بخاطر شیر و گوشتش است، اما اگرقرار باشد تو کارنکنی، همان بهتر که بمیری. خر ترسید و شروع به کار کرد وپیش خودش گفت: باید فکری کنم تا گاو به کارخودش برگردد. شب وقتی به طویله رسید به گاو گفت: امروز وقتی مرد روستائی با دوستش صحبت می کرد گفت: گاوم بیمار است، می ترسم بمیرد، می خواهم او را به قصاب بفروشم.

گاو ترسید و گفت: از فردا می روم و کار می کنم.

خر خوشحال شد و شب را خوابید.

فردا صبح مرد روستائی گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: تو هم یک خیش بردار و با این خر کار کن و یک تکه چوب هم با خودت ببر که به فکر تنبلی نیافتد.

منبع:مشاوره-ازواج.com

بادبادک بازی
بادبادک بازی

بادبادک بازی

در یک روز پائیزی که باد می وزید، سگ کوچولو بیرون رفت تا بادبادکش را به پرواز درآورد. سگ کوچولو با بادبادکش بالا و پائین می دوید که ناگهان باد تندی وزید و بادبادکش را برد.بادبادک بازی

بادبادک او به درخت گیر کرده بود و او دیگر نمی توانست آن را پائین بیاورد. سگ کوچولو ناراحت به سمت خانه راه افتاد. باد، برگها را اطراف او به حرکت در می آورد. سگ کوچولو پیش خودش گفت: حالا یک بازی دیگر می کنم و سعی می کنم که این برگها رو بگیرم. اما اینکار خیلی سخت بود.

یکدفعه چیزی بزرگ وتیره که بالای سرش در حال حرکت بود به طرف او آمد. آن برگ نبود، پس چه بود؟

آن چیز، پائین و پائین تر آمد و روی سر سگ کوچولو افتاد و جلوی چشمش را پوشاند. سگ کوچولو نمی توانست جائی را ببیند، اما او صدائی را شنید که می گوید: خوب، خوب، کلاه من اینجاست. سگ کوچولو کلاه را از سرش درآورد و آن را به آقای کانگرو داد. آقای کانگرو تشکر کرد و گفت: کاش من هم می توانستم برای شما کاری انجام دهم.

سگ کوچولو گفت: باد بادک من بالای درخت گیر کرده، آیا شما می توانید آنرا پائین بیاورید؟ آقای کانگرو گفت: حتما. اون بالا پرید و بادبادک را پائین آورد.

سگ کوچولو بسیار خوشحال شد و تشکر کرد.

منبع:مشاورانه