تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

بره آواز خوان
بره آواز خوان

بره آواز خوان

یکی بود یکی نبود. بره ای چاق و زرنگ در گله زندگی می کرد. این بره خیلی شیطون بود. یک روز که همراه گله به صحرا رفته بود، شروع به بازی کردن کرد تا اینکه خسته شد و نشست و کم کم خوابش برد. وقتی ازخواب بیدار شد متوجه شد خیلی ازگله دور افتاده است. یکدفعه صدایی وحشتناک شنید و یک گرگ را جلوی خود دید. بره کوچولو دید اگر زودتر فکری نکنه گرگه اونو می خوره. پس به اون گفت: آقا گرگه قبل از خوردنم لااقل آرزوی مرا برآورده کن. گرگ تعجب کرد وگفت: چه آرزویی؟

بره گفت: من صدایی قشنگ دارم. بگذار قبل از خورده شدنم یک آواز بخوانم. گرگ اجازه داد که بره بخواند.بره آواز خوان

بره شروع به آواز خواندن کرد و اینقدر بع بع کرد که سگ گله صدای او را شنید وبه طرف صدا دوید. گرگ که دید سگ گله به طرفش می آید با شکمی گرسنه فرارکرد و بره کوچولو از مرگ حتمی نجات یافت.

سه قدم دورتر شد از مادر

سه قدم دورتر شد از مادر

سه قدم دورتر شد از مادر

مرغی قشنگ، جوجه ای داشت               جوجه را خیلی دوست می داشت

نزدیک این جوجه زرد                                گربه ای زندگی می کرد

یک روز صبح خیلی زود                      مرغ قشنگ تو لانه بود

مشغول کار لانه بود                             فکر غذا و دانه بود

جوجه زرد ناقلا                                  بازی می کرد با جوجه ها

این سو وآن سو می دوید                        به هر کجا سر می کشید

از لانه دور افتاده بود                            تنهای تنها شده بود

جوجه را گربه تنها دید                          به دنبال جوجه دوید

جوجه دوید، گربه دوید                          تا گربه به جوجه رسید

گربه گرفت جوجه را برد                      یه گوشه ای نشست و خورد

شنید صدای جوجه را                           مرغ قشنگ خوب ما

از کار لانه دست کشید                          دنبال جوجه اش دوید

وقتی رسید، دیر شده بود                        گربه بده، سیر شده بود

چندی پس از این ماجرا                         مرغ قشنگ خوب ما

قد قد قد قصه می گفت                          از دل پر غصه می گفت

مرغ قشنگ، جوجه ای داشت                  جوجه را خیلی دوست می داشت

جوجه به حرف مادرش                         گوش نداد و زد به سرش

گربه آمد، جوجه را برد………….

جوجه کوچولو
جوجه کوچولو

یکی بود، یکی نبود. در مزرعه ای بزرگ یک مرغدانی بود و جوجه کوچولویی در این مرغدانی زندگی می کرد. یک روز جوجه کوچولو با خودش گفت: من دیگه بزرگ شدم ومی تونم برم بیرون وهمه جا را تماشا کنم. جوجه کوچولو رفت و رفت تا به یک بچه گربه رسید. جوجه کوچولو گفت: تو چقد بزرگی! گربه گفت: من فقط یک بچه گربه ام. از من بزرگترم هست. مثلا سگ از من هم بزرگتره. جوجه کوچولو به راه افتاد تا جلوی در مزرعه سگ را دید. جلو رفت و پرسید: تو سگی؟ چقدر بزرگی!

سگ واق واق کرد وگفت: بله من سگم اما گوسفند از من هم بزرگتر است. آن در طویله است. جوجه رفت تا به طویله رسید. جوجه وقتی گوسفند را دید تعجب کرد و گفت: وای تو از همه بزرگتری!!

گوسفند گفت: نه، گاو از من بزرگتره. اون در مزرعه است. جوجه به سمت مزرعه رفت و گاو را دید. گاو گفت: چیزی میخوای کوچولو؟

جوجه گفت: شما از همه بزرگترید. گاو خندید و گفت: ولی اسب از من هم بزرگتره و تو چراگاه هست. جوجه کوچولو بدو بدو به چراگاه رفت و اسب بزرگ را دید و گفت: من می خواستم بدونم بزرگترین حیوان این مزرعه کیه؟ و شما از همه بزرگترید. خیلی بزرگ!!!

اسب شیهه ای کشید و گفت: درسته من از همه حیوانات بزرگترم و انگار تو از همه کوچکتری. جوجه آهی کشید و گفت: بله انگار همین طوره.

جوجه کوچولو خیلی گرسنه بود. نزدیک مرغدانی چشمش به کرمی افتاد و خواست کرم را بخورد. کرم تا چشمش به جوجه افتاد گفت: تو چقدر بزرگی! برای همین من فرار میکنم و بلافاصله توی خاک رفت. جوجه خیلی خوشحال شده بود چون فهمیده بود اون کوچکترین حیوان نیست.

کفشدوزک و دوستانش
کفشدوزک و دوستانش

یکی بود یکی نبود. یک کفشدوزک بود که خال نداشت. یک شاپرک بود که بال نداشت و یک جیرجیرک بود که حال نداشت. آن سه دوست که از این موضوع ناراحت بودند و دلی پر غصه داشتند، اینقدر راه رفتند تا به جائی بروند که دیگرکسی نباشد. هوا تاریک شده بود که به یک بیابان رسیدند. ناگهان شاپرک با شاخکهایش صدای گریه مورچه ای را شنید. شاپرک پرسید: چرا گریه میکنی؟ مورچه گفت: مادرم را گم کرده ام. او مرا روی گلبرگی نشانده بود اما باد گلبرگ را برد و حالا مادرم نمی تواند در این تاریکی مرا پیدا کند.

جیرجیرک گفت: گریه نکن کوچولو! کمی بخواب تا مادرت بیاید. تو چشمهایت را ببند تا من برایت لالایی بخوانم.

کم کم مورچه کوچولو خوابید.

دوباره شاپرک صدای مورچه خانوم را شنید که بچه اش را صدا میکرد. شاپرک داد کشید: مورچه خانوم بیا این طرف. وقتی مورچه خانوم به آن سمت نگاه کرد، رنگ قرمز کفشدوزک را دید و خیال کرد گلبرگ گل سرخ است. دوید و دوید تا به بچه اش رسید. مورچه کوچولو وقتی کفشدوزک را به مادرش نشان داد، مورچه خانوم تعجب کرد و گفت: شما چه رنگ قشنگی دارید. من فکر کردم که شما گلبرگ گل سرخ هستید. مورچه کوچولو گفت: آقا جیرجیرک هم برایم لالایی خواند و شاپرک هم صدای گریه مرا شنید و صدایم زد.

مورچه خانم از سه دوست تشکر کرد و گفت: اگر شما نبودید بچه ام گم میشد. سپس خدافظی کرد و دست بچه اش را گرفت و رفت.

ولی سه دوست خوشحال بودند و فهمیدند هر کدام فایده هایی دارند و با خوشحالی به خانه هایشان برگشتند و با امید زندگی کردند.

دو دوست
دو دوست

دو دوست در جاده ای باهم قدم میزدند. ناگهان خرسی بیرون آمد و به دنبال آنها دوید. یکی از آن دو مرد دوید وبالای درخت رفت. مرد دیگر فرصت نداشت که به طرف درخت برود. او ساکت و بی حرکت روی زمین دراز کشید وچشمهایش را بست و نفسش را در سینه حبس کرد. خرس او را تکان داد و دماغ و دهن خود را به صورت مرد مالید. سرانجام خرس رفت.دو دوست

مرد بلند شد و به سمت درخت رفت و فریاد زد: خرس رفته است، بیا پایین. مرد از درخت پایین آمد و با خنده از دوستش پرسید: وقتی خرس دهانش را کنار گوش تو آورد چه گفت؟

دوست او جواب داد: مردی که فرار کرد و به بالای درخت رفت و سعی نکرد به تو کمک کند، دوست خوبی برای تو نیست.

کی از همه قویتره؟
کی از همه قویتره؟

یک روز صبح موشی از مادرش پرسید: کی از همه قویتره؟ مادرش خندید و گفت: هرکس به اندازه خودش قویه. موشی فکر کرد که مادرش شوخی می کند با خودش گفت: امروز میرم جنگل و یک دوست قوی پیدا میکنم. از خانه بیرون آمد تا اینکه خسته شد وروی زمین دراز کشید. چشمش به خورشید افتاد: با خودش گفت: خورشید از همه قویتره چون همه جا رو روشن میکند. بلند شد وفریاد کشید ای خورشید مهربان من یک دوست قوی میخواهم. آیا تو دوست من میشوی؟

خورشید گفت: درست است که من خیلی پرنورم ولی ابر از من قویتر است. چون او می تواند جلوی من بیاید و نورم را بگیرد. موش از خورشید خانم خدافظی کرد. با خودش گفت: پس من با ابر دوست می شوم. به آسمان نگاه کرد وبه ابر گفت: ای ابر پر از باران، من بدنبال یک دوست قوی هستم. آیا دوست من میشوی؟ ابر خندید و گفت: باد از من قوی تر است چون او مرا به این طرف و آن طرف می کشاند.کی از همه قویتره؟

موشی به راه افتاد تا به باد رسید. سلام کرد و گفت: ای باد قوی که به هر جا میروی. من یک دوست قوی میخواهم آیا تودوست من میشوی؟

باد گفت: درست است که من همه جا میروم ولی کوه از من قوی تر است. چون وقتی به کوه میرسم زورم به او نمیرسد ومجبورم بایستم. موشی رفت تا به کوه رسید. از کوه پرسید تو که از همه قوی تر هستی دوست من میشوی؟ کوه گفت درست است که من قوی هستم اما زمین از من قوی تر است چون وقتی خودش را تکان میدهد سنگهای من میریزد. موشی به راه افتاد تا به زمین رسید. به زمین گفت: ای زمین پرزور تو که از همه قوی تری دوست من میشی؟ زمین گفت: از من قوی تر هم هست. مثلا تو میتوانی من را سوراخ کنی ودرون من خانه بسازی. موشی متوجه حرف مادرش شد و فهمید که هر موجودی می تواند هرکاری بکند به شرط اینکه خوب فکر کند.

هزار پا غوله
هزار پا غوله

هزار پا غوله

روزی روزگاری یه خانوم سوسکه با تنها دخترش زندگی میکرد. دختر سوسکی خانوم، تنبل و سر به هوا بود. یک شب خانوم سوسکه سرش درد میکرد، رفت تا بخوابد. به دخترش گفت: دخترم برو و در را محکم ببند. سوسک کوچولو گفت چشم اما چون مشغول بازی بود یادش رفت.

شب که همه خواب بودند هزارپا غوله از آنجا می گذشت که دید  در خانه آنها باز است. وارد خانه شد و وقتی سوسک کوچولو را دید خوشحال شد وگفت: بهتر است او را با خودم ببرم تا کارهای مرا انجام دهد ومن استراحت کنم.

صبح که سوسک کوچولو بیدار شد دید در خانه خودشان نیست. هزار پا غوله، هزارتا کفش جلوی سوسک کوچولو گذاشت و گفت: اینها را تمیز کن وگرنه یک لقمه چپت میکنم. سوسک کوچولو ترسید و شروع به تمیز کردن کفش ها کرد. هزارپا از خواب بیدار شد وگفت: من گرسنه ام. برایم هزارتا نان بپز. وگرنه تورو میخورم. سوسک کوچولو با ترس هزارنان پخت. سوسکی گریه اش گرفت، یاد مادرش افتاد و گفت: مادر جان، بیا و منو نجات بده، قول می دهم از این به بعد سر به هوا نباشم و در کارهای خانه کمکتان کنم.

پروانه کوچولو که از آنجا رد میشد صدای سوسکی را شنید و رفت به خانوم سوسکه که بسیار نگران بود خبر داد. خانوم سوسکه و پروانه به سمت خانه هزارپا غوله راه افتادند. وقتی آنها رسیدند هزارپا خواب بود.

سوسک کوچولو وقتی مادرش را دید خوشحال شد و پرید بغل مادرش و گفت: دیگه نه تنبلم، نه سر به هوا، کار میکنم برای شما. وهمه خوشحال و خندان به خانه برگشتند.

پرنده مهربان
پرنده مهربان

پرنده مهربان

روزی دختر کوچولویی تصمیم گرفت با عروسکش به پیاده روی برود.

او ساندویچی داخل کوله اش گذاشت.

کلاهش را سر کرد و بیرون رفت.پرنده مهربان

ناگهان باد تندی وزید و کلاهش را روی نوک درخت انداخت.

جغدی زیبا که این اتفاق را دید روی درخت پرید و کلاه او را با نوکش به زمین انداخت و دخترکوچولو را خوشحال کرد.

دختر برای تشکر از جغد کمی از خرده های ساندویچ ریخت.

حالا دیگر جغد هم خوشحال بود.

مامان من کجاست؟
مامان من کجاست؟

در مزرعه ای کوچک اردکی از تخم بیرون آمد. او با خودش گفت: مامان من کجاست؟

اردک کوچولو در مزرعه گشت تا اینکه سگی را دید. از سگ پرسید: تو مامان مرا ندیدی؟

سگ گفت: نه! اما به تو کمک می کنم تا اورا پیدا کنی.

اردک گفت: متشکرم.

اردک کوچولو در مزرعه به راه افتاد تا به گربه رسید. از گربه پرسید: تو مامان مرا ندیدی؟ گربه گفت: نه من مامان تو را ندیدم.

دوباره اردک کوچولو رفت تا به یک اسب مهربان رسید. از اسب پرسید: تو مامان مرا ندیدی؟

اسب مهربان جواب داد: نه من مامان تورا ندیدم.

جوجه اردک خیلی غمگین بود و دلش برای مامانش تنگ شده بود.

یکدفعه اردک کوچولو صدای سگ را شنید. آقا سگه فریاد زد: من مامان تو را پیدا کردم. جوجه تشکر کرد و به طرف مامانش دوید و با صدای بلند گفت: مامان دوستت دارم.

کیمیا ـــ نفت
کیمیا ـــ نفت

شاید درباره نفت چیزهایی شنیده باشید و بدانید که فایده های بسیار دارد. نفت خیلی سخت بدست می آید. متاسفانه نفت روزی تمام خواهد شد پس باید در مصرف آن خیلی دقت کنیم. کیمیا آخرین قطره نفت است. و دلش میخواهد به شما کمک کند تا راه درست مصرف کردن نفت و فرآورده های آن را یاد بگیرید. حرف های کیمیا را بخوانید و از بزرگترها بخواهید که به گفته های کیمیا عمل کنند.

 

تنظیم موتور

دود سیاه این ماشین، کرده هوا رو اینچنین

ماشینی که خراب میشه

یه اوستا لازمش میشه

اون می دونه چیکار کنه

موتور رو تنظیم بکنه

با آچار و با زحمت

با دقت و مهارت

ماشین میشه سلامت

هوای شهر تمیز میشه

مصرف بنزین کم میشه

حمل بار اضافی

خودرو که باشه سنگین

از اسبابای رنگین

مصرف سوخت زیاد میشه

خودرو سریع خراب میشه

اضافه ها رو کم کن

از بردنش حذر کن

بیار بچین کنارهم

کوچیک و بزرگ، پشت سر هم

یه چادر یا که پارچه

بکش به روی همه

“درست مصرف کنیم تا همیشه مصرف کنیم”