تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

دوچرخه پیر، بازیافت زباله
دوچرخه پیر، بازیافت زباله

مرا از یک کارخانه به این فروشگاه بزرگ آوردند. آن روز مردم زیادی در فروشگاه بودند. پیرمردی به سمت من آمد و پولی به فروشنده داد و مرا به خانه نوه اش برد.

پسرک وقتی مرا در کنار پدربزرگش دید خیلی خوشحال شد و سوار من شد. ما روزهای خوبی با هم داشتیم اما زمان خیلی زود گذشت، پسرک بزرگ شد و من کهنه و فرسوده شدم. دیگر مثل قبل سرحال نبودم. پسرک هم اینقدر بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست سوار من شود.

یک روز پدر پسرک با دوچرخه ای نو به خانه آمد و مرا در کنار درب، کنار بقیه زباله ها گذاشتند. از اینکه کنار زباله های بدبو بودم خیلی ناراحت بودم. شب ماموران شهرداری مرا همراه بقیه زباله ها بردند.دوچرخه پیر، بازیافت زباله

در یک محل مرا و بقیه مواد پلاستیکی و چوبی و فلزی را از بقیه زباله ها جدا کردند. ماها را به یک کارخانه بزرگ بردند و شستند. سپس وارد یک جای خیلی گرم شدیم که من از شدت گرما بیهوش شدم. وقتی چشمانم را باز کردم دیدم قیافه ام تغییر کرده و در دست پسرکی هستم که مرا پر از آب کرده و به گلها آب میدهد. آنجا تازه معنای بازیافت زباله را فهمیدم.

دخترک کبریت فروش
دخترک کبریت فروش

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید. آخرین شب سال بود. دختری کوچک و فقیر با پاهایی برهنه در خیابان راه میرفت.پاهایش از سرما ورم کرده بود.مقداری کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود.بوی خوش غذا در خیابان ها پیچیده بود اما دخترک جرات نداشت به خانه باز گردد چون نتوانسته بود کبریت ها را بفروشد و می ترسید پدرش کتکش بزند. دختر کوچولو کبریتی روشن کرد تا کمی خودش را گرم کند. احساس کرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته و پاهایش را دراز کرده تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده چوب کبریت در دستش است. کبریتی دیگر روشن کرد و خود را در اتاقی دید با میزی پر از غذا. خواست به طرف غذاها برود ولی کبریت خاموش شد.دخترک کبریت فروش

دختر کوچولو یاد مادربزرگش افتاد که حالا مرده بود و تنها کسی بود که به دخترک محبت می کرد.

دخترک کبریت دیگری روشن کرد. در نور آن مادربزرگش را دید. دخترک فریاد زد: مادربزرگ مرا هم با خودت ببر. مادربزرگ دختر کوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز کردند به جایی که سرما ندارد.

فردا صبح مردم دختر کوچولو را پیدا کردند. در حالیکه یخ زده بود و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بودند.

همه فکر کردند که او سعی داشته خود را گرم کند، ولی نمی دانستند او چه چیزهای جالبی دیده و با چه لذتی نزد مادربزرگش رفته است.

خرگوش کوچک
خرگوش کوچک

در جنگل سرسبز و قشنگی خرگوش باهوشی زندگی می کرد. یک گرگ پیر و یک روباه بدجنس همیشه نقشه می کشیدند که خرگوش را شکار کنند اما موفق نمی شدند. روزی روباه مکار به گرگ گفت: تو برو ته جنگل، همانجا که قارچهای سمی رشد می کنند و خودت را به مردن بزن. من پیش خرگوش می روم و می گویم که تومردی. وقتی خرگوش می آید تا تو را ببیند تو بپر واو را بگیر.

گرگ قبول کرد و به همانجا رفت که روباه گفته بود.

روباه هم با گریه و زاری نزدیک خانه خرگوش شد وگفت: خرگوش، اگه بدونی چه بلایی سرم اومده! دیشب دوست عزیزم گرگ، اشتباهی از قارچ های سمی خورده و مرده. اگه باور نمی کنی برو خودت ببین.

خرگوش خوشحال شد وهمانجایی رفت که قارچ های سمی رشد میکنند. از پشت بوته ها نگاه کرد و دید گرگ پیر روی زمین افتاده و تکون نمی خورد. خوشحال شد و خواست جلو برود اما پیش خودش گفت: اگر زنده باشد چی؟ بهتر است مطمئن شوم که او حتما مرده است.

بنابراین به پشت بوته ها با صدای بلند، طوریکه گرگ بشنود گفت: پدرم به من گفته وقتی گرگ می میرد دهنش باز می شود ولی گرگ که دهانش بسته است.

گرگ با شنیدن این حرف کم کم دهانش را باز کرد.  خرگوش متوجه حرکت دهان گرگ شد وفهمید که گرگ زنده است. فریاد زد: گرگ بدجنس تو اگر مرده ای پس چرا دهانت تکان میخورد؟ پاشو که باز هم حقه شما نگرفت. و به سرعت از آنجا دور شد.

شبی در باغ وحش
شبی در باغ وحش

پدر سارا کوچولو در باغ وحش کار می کرد. سارا گاهی همراه پدرش به باغ وحش می رفت و از حیوانات دیدن می کرد. او همیشه عروسکش را با خود به همه جا می برد. یک روز غروب ، عروسکش را در کنار قفس میمون ها جا گذاشت. عروسک سارا گلدونه نام داشت. شب شد و گلدونه با چشمان باز به میمونها نگاه می کرد که خواب بودند. یکباره در آن تاریکی نوری دید که چشمک می زد. فکر کرد که حتما سارا برای بردن او آمده است. به طرف نور دوید ومتوجه شد که آنها چشمهای یک ببر هستند. او فکر کرد: چرا ببرها شب نمی خوابند؟ یکی از ببرها متوجه شد و گفت: بسیاری از حیوانات شبها نمی خوابند. من و دوستانم هم شبها به دنبال غذا هستیم و نمی خوابیم.

گلدونه پیش خودش گفت: بهتر است در باغ وحش دوری بزنم و ببینم چه حیواناتی شبها نمی خوابند؟ صدایی از روی درخت به گوشش رسید. سرش را بالا کرد و جغدی را دید که چشمش باز است. از او پرسید: تو چرا نخوابیدی؟ جغد گفت: من شبها دنبال موش هستم.

گلدونه به راه افتاد تا بقیه حیوانات را هم ببیند. ماهی ها و مارها را هم دید که چشمشان باز است. به آنها سلام کرد اما جوابی نشنید. جغد گفت: آنها خواب هستند اما پلک ندارند که آن را ببندند و با چشمهای باز می خوابند. خلاصه آن شب گلدونه به همه جای باغ وحش سر زد. وقتی صبح سارا گلدونه را پیدا کرد، گلدونه به سارا گفت: آیا تو می دانی چه حیواناتی شبها نمی خوابند؟

گربه پشمالو
گربه پشمالو

در باغی بزرگ و زیبا، گربه ای پشمالو زندگی می کرد. او تنها بود وهمیشه با حسرت به گنجشک ها که روی درخت بازی می کردند و پرواز می کردند نگاه می کرد. او همیشه پیش خودش می گفت: کاش من هم بال داشتم ومی توانستم پرواز کنم. آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای شنید و آن را برآورده کرد. صبح که گربه کوچولو از خواب بیدار شد دو بال قشنگ در دوطرف بدنش دید وبسیار خوشحال شد.

خواست پرواز کند اما بلد نبود. از آن روز به بعد گربه پشمالو بسیار تمرین کرد تا توانست پرواز کند. روزی گربه پشمالو در آسمان چرخی زد و روی درختی کنار پرنده ها نشست. پرنده ها وقتی متوجه تازه وارد شدند بر سرش ریختند و حسابی به گربه پشمالو نوک زدند. گربه از بالای درخت محکم به زمین خورد و یکی از بالهایش شکست.

شب شده بود  ولی گربه از درد خوابش نمی برد. فرشته کوچولو خودش را به گربه رساند و گفت: آخه عزیز دلم، هر کسی باید همانطور که خلق شده زندگی کند. تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا کنی. بعد با عصای خود به بال گربه زد و رفت.

صبح که گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود اما ناراحت نشد. او راه افتاد تا دوستی برای خود پیدا کند. او به انتهای باغ رفت و کنار پنجره خانه ای نشست. در اتاق، دختر کوچکی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید، با خوشحالی به کنار پنجره آمد و گفت: دلت می خواد پیش من بمانی؟ من هم مثل تو تنها هستم. گربه خوشحال شد. میو میویی کرد و خودش را به دخترک چسباند.

یک روز بارانی
یک روز بارانی

ونوس کوچولو در شیراز به دنیا آمده بود. ولی چون پدر ونوس یک پزشک بود، برای کمک به مردم نیازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به مردم کمک کند.

تابستان گذشته وقتی ونوس پنج ساله بود همراه پدر و مادرش با هواپیما به تهران، به منزل عمویشان رفتند. بعداز چن روز تصمیم گرفتند با ماشین عمو همگی به شمال بروند.

آنها همگی به شمال رفتند وچون دخترعموی ونوس، هم سن او بود خیلی به آنها خوش می گذشت.

یک روز غروب هنگامی که از جنگل برمی گشتند هوا ابری شد و بارون بارید. عموی ونوس که در حال رانندگی بود، برای اینکه جلوی خودش را بهتر ببیند برف پاک کن ماشین را روشن کرد.

همه در ماشین مشغول گفتگو بودند که ونوس با دستهایش به برف پاک کن اشاره کرد و گفت: مادر اون چیه؟

یکدفعه توجه همه به برف پاک کن جلب شد و از سوال ونوس خندشون گرفت.

مادر ونوس گفت: خنده نداره. خوب دختر من تا حالا برف پاک کن ندیده آخه در بندرعباس تا حالا باران نباریده که از برف پاک کن استفاده کنیم.

آن روز همه چیزی برای ونوس خیلی جالب بود. خیس شدن زیر باران و چترهای رنگارنگی که مردم در دستشان داشتند. ونوس هم از مادرش خواهش کرد تا یک چتر برای او بخرد. مامان ونوس هم چتری صورتی برای او خرید.

مسافرت تمام شد و آنها به شهرستان برگشتند. ونوس به مادرش گفت: اگه اینجا باران نباره من کی از چترم استفاده کنم؟ مادرش گفت: آفتاب اینجا خیلی شدید است. تو می توانی از چترت استفاده کنی تاآفتاب تو را کمتر اذیت کند.

فردای آن روز ونوس با چترش در خیابان های بندرعباس قدم میزد وهمه از دیدن این دختر خوشگل با چترش لذت بردند.

مورچه بی دقت
مورچه بی دقت

آن شب برف سنگینی باریده بود و هوا بسیار سرد بود. موچی (مورچه کوچولو) و فیلو (فیل کوچولو) در خانه خواب بودند. خانه بسیار سرد بود.

موچی گفت: ما باید تمام شعله های گاز را روشن کنیم تا خانه کمی گرم شود.

فیلوگفت: اما این کار خطرناک است. مگر یادت نیست آقای ایمنی گفت اینکار را نکنیم؟

موچی گفت: آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده ونمی داند که ما داریم از سرما میلرزیم. سپس رفت وهمه شعله ها را روشن کرد. خانه گرم شد اما، بوی گاز همه جا را گرفته بود.

موچی که گرمش شده بود پنجره ها را باز کرد. دقیقه ای بعد صدای زنگ در بلند شد. فیلو در را باز کرد. آقای ایمنی پشت در بود.

آقای ایمنی گفت: داشتم از اینجا عبور میکردم که دیدم پنجره هایتان توی این سرما باز است گفتم بپرسم اینجا چه خبر است؟

فیلو گفت: موچی سردش بود و اجاق گاز را روشن کرده تا خانه را گرم کند. حالا گرمش شده و پنجره را باز کرده.

آقای ایمنی گفت: این کار بسیار اشتباه است. شما باید لباس گرم بپوشید و جلوی پنجره ها پرده ای کلفت بزنید. فیلو سریع اجاق گاز ها را خاموش کرد و مقداری لباس به موچی داد وگفت: اینها را بپوش. من میروم جلوی پنجره ها پرده بزنم.

ساعتی بعد، پرده ها زده شد. آقای ایمنی گفت: دوستان عزیز یادتان باشد موقع خواب شعله بخاری را کم کنید و از پتوی مناسب استفاده کنید.

آقای ایمنی خداحافظی کرد و رفت.  حالا خانه گرم شده بود وهمه راحت به خواب رفتند.

قصه پول
قصه پول

در زمان های قدیم مرد کفاشی زندگی می کرد. او کفشهایی را که می دوخت با چیزهایی که لازم داشت عوض می کرد. مثلا به نانوا کفش می داد وبه جایش نان می گرفت. اما  روزی کفاش پیش نانوا رفت اما نانوا گفت: من کفش احتیاج ندارم. کوزه سفالی من شکسته است، برو یک کوزه بیار وبه جایش نان ببر.

کفاش نزد کوزه گر رفت اما کوزه گر هم کفش احتیاج نداشت. او گفت: من گوشت می خواهم، برایم گوشت بیاور و کوزه ببر.

کفاش نزد شکارچی رفت، ولی او هم کفش لازم نداشت و یک عدد چاقو می خواست.

مرد خسته شد. به میان ده رفت ومردم را جمع کرد و مشکلش را گفت. اکثر مردم هم با او موافق بودند زیرا آنها هم دچار همین مشکل بودند. فردی از میان جمعیت گفت: بهتر است چیزهایی که به آن نیاز داریم با طلا یا نقره یا چیز با  ارزشی که بتوان آن را مدتی طولانی نگه داشت عوض کنیم.

یکی گفت: درست است طلا و نقره همیشه سالم میماند.

مرد دیگر گفت: آنها را به اندازه یک بند انگشت می سازیم و اسمشان را هم سکه می گذاریم.

سالها گذشت و همه مردم برای کارهایشان از سکه استفاده می کردند تا اینکه باز دچار مشکل شدند زیرا چون وزن تعداد زیادی سکه خیلی سنگین بود وحمل آن سخت بود.

آنها باز نشستند وتصمیم گرفتند که از پولهایی کاغذی به نام اسکناس استفاده کنند، تا سبک باشد ومردم بتوانند پول زیادی را به راحتی با خود همراه کنند.

صدای عجیب
صدای عجیب

شب شده است، بچه ها باید بخوابند اما انگار چیزی آنها را ترسانده.

پسر کوچولو صدایی عجیب شنیده. یعنی چه شده؟

بیایید از پنجره نگاه کنیم.

اینکه فقط یک جغد است که روی درخت آواز می خواند!

دختر کوچولو فکر می کند صدایی عجیب شنیده.

بزار شاخه ها را کنار بزنم. ای بابا، اینا که دو گربه هستند که با هم دعوا میکنند.

پسرکوچولو گفت: باز هم صدایی عجیب می آید.

بگذار نگاهی کنم.

اون فقط یک روباه است که دوستش را صدا میکند.

دختر کوچولو گفت:صدای جویدن یک چیزی می آید، یعنی اون چیه؟

بگذار شاخه را کنار بزنم. اون فقط یک جوجه تیغی است که غذا میخورد.

دیگر نگران هیچ صدایی نباشید و راحت بخوابید. شب بخیر

 

 

 

مرد ماهیگیر و همسرش
مرد ماهیگیر و همسرش

روزی روزگاری، مردی ماهیگیر و همسرش در کلبه ای نزدیک دریا زندگی میکردند. مرد ماهیگیر روزی مشغول ماهیگیری بود که قلابش به درون آب کشیده شد. او قلاب را به سختی بالا کشید و چشمش به ماهی ای عجیب افتاد.

ماهی به او گفت: لطفا اجازه بده من بروم چون من یک پرنس سحرآمیزم.

ماهیگیرگفت: نیازی نیست خواهش کنی من اینکار را انجام می دهم. ماهی را آزاد کرد وبه خانه برگشت و جریان را برای همسرش تعریف کرد. همسرش گفت: تو آن ماهی عجیب را رها کردی تا برود و از او نخواستی که آرزویت را برآورده کند؟ مثلا خانه ای زیبا به جای این آلونک به ما بدهد؟

مرد به کنار دریا برگشت. ماهی را صدا زد و از او خواست که آرزویش را برآورده کند و خانه ای زیبا به آنها بدهد. ماهی گفت: بازگرد که آرزویت برآورده شد.

وقتی ماهیگیر به خانه بازگشت به جای اون آلونک خانه ای زیبا دید. مدتها گذشت وآنها با خوشی زندگی می کردند که روزی همسرش به ماهیگیر گفت: تعداد اتاق های این خانه کم است. به پیش ماهی برو و از آن بخواه کاخی سنگی به ما بدهد. ماهیگیر با ناراحتی به سمت دریا رفت واز ماهی کاخی سنگی خواست. ماهی آرزو را برآورده کرد و وقتی ماهیگیر به خانه برگشت به جای خانه، کاخی سنگی دید. مدتها گذشت و خواسته های زن هر روز بیشتر و بیشتر میشد. ماهی هم آرزوی آنها را برآورده میکرد.

تا اینکه روزی ماهیگیر به سمت دریا رفت. ماهی را صدا زد و گفت: همسر من ایزابل قدرتی خدایی میخواهد. ماهی کمی فکر کرد و گفت: به خانه ات به همان کلبه کوچک برگرد.

وقتی مرد به خانه رسید، ازآن قصر وکاخ سنگی خبری نبود و همه چیز به حالت اولش برگشته بود.