تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

قورباغه و گاو نر
قورباغه و گاو نر

قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که در کنار برکه بود گفت: وای پدر، من هیولایی وحشتناک و بزرگ دیدم که روی سرخ، شاخ، دمی دراز و پاهایش سم داشت.

قورباغه پیر گفت: اونی که دیدی فقط یک گاو نر بوده است، که فقط ممکن است کمی از من بزرگترباشد. من می توانم خودم را به همان اندازه بزرگ کنم. سپس خودش را باد کرد و از قورباغه کوچولو پرسید: از این هم بزرگتر بود؟

قورباغه کوچولو هیجان زده گفت: خیلی بزرگتر!

قورباغه پیر نفس عمیقی کشید و خودش را بیشتر و بیشتر باد کرد و بزرگ و بزرگتر شد. سپس گفت: مطمئن هستم که از این اندازه بزرگتر نبود. اما در یک لحظه قورباغه پیر که خودش را بسیار باد کرده بود، ترکید.

بچه های عزیز یادتان باشد آنهایی که خودشان رو بهتر از بقیه می دانند باعث از بین رفتن خودشان میشوند.

 

 

گرگ در لباس میش
گرگ در لباس میش

روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. زیرا گله ای که برای چرا به چمنزار می آمد چوپانی دلسوز و سگی دقیق داشت. گرگ نمی دانست چکار کند تا اینکه روزی پوست گوسفندی را پیدا کرد. آنرا برداشت و فرار کرد.

روز بعد گرگ پوست را بر روی خودش انداخت و خود را به شکل گوسفند درآورد و به میان گله رفت.

یکی از بره ها به کنار گرگ آمد. گرگ ناقلا به او گفت: کمی آنطرف تر علف های خوشمزه تری وجود دارد و بره بیچاره به دنبال گرگ از گله دور شد. آن روز گرگ شکار خوبی پیدا کرد.

تا مدت ها گرگ به روش های مختلف گوسفندان را فریب می داد تا اینکه چوپان و سگ گله بعد از مدتها به علت ناپدید شدن گوسفندان پی بردند و گرگ بدجنس را حسابی ادب کردند. ولی حیف که یک عده گوسفند فریب گرگ را خورده بودند و دیگر در میان گله نبودند.

درخت آرزو
درخت آرزو

یک روز قشنگ آفتابی در جنگل صدایی از بالای درخت می آمد. آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن با اسبابش بود. او فکر می کرد که کلاهک آباژورش را جا گذاشته است؟

همان روز خانم جوجه تیغی از زیر درخت می گذشت، او خیلی گرمش بود. گفت: ای کاش چیزی داشتم که مرا از این گرما نجات می داد. ناگهان صدای افتادن چیزی را شنید. وقتی برگشت، خوشحال شد و گفت: یک کلاه آفتابی. او فکر کرد که درخت آرزوها را پیدا کرده است. رفت و جریان را برای روباه تعریف کرد.

جوجه تیغی همراه با روباه برگشت. روباه گفت: به نظر نمی رسد درخت آرزو باشد.

جوجه تیغی گفت: اما هست، زود باش چیزی را آرزو کن.

روباه فکر کرد و گفت: یک کفش جدید رقص می خواهم. چند دقیقه ای گذشت اما اتفاقی نیفتاد. روباه گفت: دیدی، این درخت آرزو نیست!

لوکوموتیو
لوکوموتیو

روزی طوفانی سهمگین وزید و صاعقه ای به کوه باعث شد، صخره سنگ بزرگی به روی ریل راه آهن افتاد.

پرنده دریایی اتفاق را دید. پیش دوستانش، خرگوش و روباه رفت و ماجرا را تعریف کرد. خرگوش گفت: ما باید تا قطار سریع السیر نیامده است، سنگ را از روی ریل کنار ببریم. آنها صخره را هل دادند اما صخره تکانی نخورد. روباه گفت: باید به لوکوموتیو قرمز خبر دهیم، او خیلی قوی است.

پرنده دریایی گفت: من لوکوموتیو را می آورم. مرغ دریایی کل جریان را برای لوکوموتیو تعریف کرد. لوکوموتیو دوستانش را صدا کرد و گفت: شما جلوتر بروید، من هم دنبال شما خواهم آمد.

لوکوموتیوها با شتاب براه افتادند و به صخره رسیدند و شروع به هل دادن صخره کردند. سنگ بزرگ تکانی خورد ولی از روی ریل کنار نرفت.

لوکوموتیو بزرگ از راه رسید و با تمام قدرت بقیه لوکوموتیوها را هل داد. سنگ تکانی خورد، چرخید و از روی ریل کنار افتاد. لوکوموتیوها و حیوانات به کنار رفتند تا ترن تندرو بگذرد. قطار با سرعت عبور کرد و گفت: متشکررررمممم

سیاره ی سرد
سیاره ی سرد

هزاران مایل دور از زمین، سیاره کوچکی بنام فیلیپتون قرار داشت. این ­خیلی تاریک و سرد بود. در این سیاره، موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند که برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند.

یک روز یکی از موجودات عجیب که اسمش نیلا بود، باتری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت. ناگهان نور خیره کننده ای به سیاره زمین برخورد کرد. نور به یک پسربنام بیلی و سگش برخورد کرد وآن دو موجود بوسیله نور به سیاره فیلیپتون کشیده شدند. بیلی گفت: وای، اینجا همه چی از بستنی درست شده است. نیلا گفت: اما هیچ کس بستنی نمیخورد چون هوا سرد است.

بیلی گفت: میتوانی من را به خانه مان برگردانی؟ نیلا باطری چراغ قوه اش را برعکس قرار داد و بیلی وسگش به زمین برگشتند. بیلی آینه ای برداشت و آن را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فیلیپتون باز گردد.

با این فکر بیلی، سیاره فیلیپتون دیگر سرد نبود و نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند.

در جستجوی دایناسور
در جستجوی دایناسور

تولد سارا بود و او بازی کامپیوتری جستجوی دایناسور را هدیه گرفت. سارا تصمیم گرقت بازی جدیدش را امتحان کند. سیدی را داخل کامپیوتر گذاشت. علامت عجیبی روی صفحه ظاهر شد. سارا روی آن کلیک کرد که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.

نووووووووور

سارا پرسید: من کجا هستم؟ پسرکی که در کنارش بود، گفت: در بازی جستجوی دایناسور. باید استخوان های قدیمی دایناسور را پیدا کنیم.

سارا استخوانی طلایی برداشت و گفت: یکی اینجاست. پسرک فریاد زد: وای، نه! نباید آن را برمیداشتی. حالا باید مواظب دایناسور باشیم. ناگهان صدای نعره دایناسورآمد. آنها پشت یک بوته پنهان شدند.

سارا پرسید: اگر دایناسور ما را بگیرد چه میشود؟ پسرک گفت: باید بازی را از اول شروع کنیم.

سارا فریاد زد: دایناسور اینجاست و ناگهان دوباره نووووووور.

سارا در کنار کامپیوتر نشسته بود و گفت: بای بای دایناسور شاید بازی دیگری را شروع کنم.

دانه ی خوش شانس
دانه ی خوش شانس

سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد که ناگهان چرخ گاری به سنگی بزرگ برخورد کرد و یکی از دانه های توی کیسه روی زمینی خشک و گرم افتاد.

دانه پیش خودش گفت: من فقط در زیر خاک در امان هستم. گاوی از آنجا عبور میکرد که پایش را بر روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد. دانه گفت: من تشنه هستم، به کمی آب برای رشد کردن نیاز دارم. کم کم باران شروع به باریدن کرد.

صبح روز بعد دانه جوانه زده بود. جوانه تمام روز را زیر نور آفتاب نشست و قدش بلندتر شد.

روز بعد اولین برگش درآمده بود. یک روز غروب، پرنده ای گرسنه قصد خوردن آن را داشت، اما ریشه های دانه آن را محکم در خاک نگه داشتند.

سالها گذشت و دانه در زیر نور خورشید و به کمک باران بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه به درختی بزرگ تبدیل شد.

حالا وقتی شما به دشت میروید درخت بزرگی را میبینید که خودش دانه های بسیار دارد.

 

چه کسی تکالیف، پاتریک را انجام داد؟
چه کسی تکالیف، پاتریک را انجام داد؟

پاتریک هیچوقت تکالیفش را انجام نمیداد.معلمش به او میگفت با انجام ندادن تکالیف چیزی یاد نمیگیری.

روز مقدس پاتریکس، گربه او با عروسکی که شبیه به جادوگرها بود بازی میکرد.او فریاد کشید:ای پسربه من کمک کن تا آرزویت را برآورده کنم.

این تنها راه حل برای مشکلات پاتریک بود.بنابراین گفت :تو باید تکالیف مرا انجام بدهی تا بتوانم با نمره خوب قبول شوم

مرد با ناراحتی گفت:ناراضی ام اما اینکار را انجام میدهم.آدم کوتوله تکالیف را انجام میداد اما نیاز به کمک داشت.پاتریک هم مجبور بود به او کمک کند.آدم کوتوله میگفت:من این کلمه را بلد نیستم آن را پیدا کن و بهم بگو.در درس ریاضی میگفت:تقسیم وضرب را بمن یاد بده.خلاصه آدم کوچولوهر روز ایراد میگرفت و پاتریک بیشتر کار میکرد.

بالاخره روز اخر مدرسه رسید و آدم کوتوله آزاد شد.پاتریکس نمره های خوبی گرفت.و خانواده و دوستانش مرتب از او تعریف میکردند.

حالا که به آخر داستان رسیدیم به نظر شما مرد کوتوله تکالیف را انجام داد؟این راز بین خودمان باشد مرد نتوانست کاری انجام دهد و پاتریک,خودش تکالیفش را انجام داد.

نقش بازی در تربیت کودک
نقش بازی در تربیت کودک

بازی، به خودی خود برای رشد در زمینه های اجتماعی و شناختی

بازی، به خودی خود برای رشد در زمینه های اجتماعی و شناختی و همچنین رسیدن به تکامل عقلی و احساسی می باشد که خلاقیت کودکان را محک زده و آن را تقویت می کند. همچنین یک نوع روش برای آموزش کودکان می باشد.حتی این روش برای آنان که مشکل گفتاری نیز دارند هم راه گشا و قابل استفاده میباشد. بازی درمانی کودکان به روش های مختلف به کودکان کمک می کند تااز راه بازی کردن یک پشتیبانی خوب دریافت کرده و با استفاده از احساسات و عواطف بسیار اندیشه های خود را بیان کرده و از مشکلات خود بگویند همچنین این روش کمک می کند تا کودکان بیاموزند چگونه روابط خود را کنترل کرده و درهنگام عصبانیت و یا خوشحالی چه رفتاری از خود بروز دهند. در این روش کودکان با استفاده از شیوه های مدیریتی مشکلات خود را حل کرده و اضطراب و استرس را در خود کاهش دهند.
(بیشتر…)

کودکانی شاد داشته باشیم
کودکانی شاد داشته باشیم

نقش والدین در این میان پشتیبانی کودک در روند بازی درمانی میباشد
در جلسات بازی درمانی کودک، روانشناسان و روانپزشکان مشاوره کودک، مجموعه ای بسیار از اسباب بازی ها را در اختیار کودک قرار می دهد و با او درباره این اسباب بازی ها صحبت کرده و همبازی میشود تا رابطه نزدیکی را با او پیدا کند سپس با کفتار و صحبت کردن با زبان کودکان مشکلات او را ریشه یابی می کند.
اما نقش والدین در این میان چیست؟!
نقش والدین در این میان پشتیبانی کودک در روند بازی درمانی میباشد سپس تشویق آنان نیز اهمیت ویژه ای دارد. از کودکتان درباره اتفاقات جلسه مشاوره نپرسید و پافشاری نکنید که کودکتان مسئله ای خاص رابیان کند. بازی درمانی زمان ویژه ای بین بازی و کودک و کارشناس می باشد بنابراین دغدغه ها و سوالات خود را در زمان دیگری با کارشناس مربوطه در میان بگذارید.
مرکز مشاوره کودک بابهترین کارشناسان در زمینه بازی درمانی کودکان منتظر شما والدین عزیز است.