تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

برچسب: شنل قرمزی

شنل قرمزی
شنل قرمزی

روزی روزگاری، دخترکوچکی در دهکده ای نزدیک جنگل زندگی می کرد که شنل قرمزی نام داشت. یک روز صبح شنل قرمزی تصمیم گرفت به دیدن مادربزرگش برود.

شنل قرمزی، از این روز گرم تابستانی خیلی لذت می برد که ناگهان یک گرگ جلوی او ظاهر شد.

گرگ با لحنی مهربان پرسید: دختر کوچولو، چیکار می کنی؟

شنل قرمزی گفت: به دیدن مادربزرگم می روم و به طرف خانه مادربزرگ به راه افتاد. در همان وقت، گرگ از راه میان بر دوید و به منزل مادربزرگ رسید و در زد. مادربزرگ تصور کرد شنل قرمزی آمده است. گفت: بیا تو عزیزم. گرگ داخل شد و به طرف مادربزرگ دوید. مادربزرگ بیچاره دوید و داخل یک کمد شد و درش را بست. در همین لحظه شنل قرمزی در زد. گرگ به سمت تخت مادربزرگ دوید و لباس خواب مادربزرگ را بر تن کرد.

وقتی شنل قرمزی وارد شد، از دیدن مادربزرگ تعجب کرد و گفت: مادربزرگ چه دندان های بزرگی دارید! گرگ گفت: برای اینکه تو را بهتر بخورم عزیزم. گرگ از تخت بیرون پرید ودنبال شنل قرمزی دوید. شنل قرمزی به طرف در دوید و فریاد کشید: کمک، کمک!

مرد جنگلبانی که در آن نزدیکی ها هیزم می شکست، صدای او را شنید و تا آنجا که توان داشت با سرعت به طرف کلبه دوید. مادربزرگ وقتی صدای نوه اش را شنید و فهمید که در خطر است، از کمد بیرون آمد وبا یک چتر که درداخل کمد بود، به سر گرگ کوبید.

در همین موقع جنگل بان رسید و به مادربزرگ کمک کرد و گرگ را اسیر کردند. شنل قرمزی بغل مادربزرگش پرید وقول داد که دیگر با هیچ غریبه ای صحبت نکند.