داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان فراهم شده است.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت

داستان پارمیدا و نیکیتا (داستان اول)

یه روز جمعه پارمیدا از خواب بیدار شد و دید که مامانش داره حاضر میشه، که به خونه مامان بزرگش بره.

پارمیدا می دونست خاله زری و دخترش نیکتا که هم سن پارمیدا بود، هم احتمالا اونجا هستن. به همین خاطر سریع حاضر شد تا با مامانش دوتایی به خونه مادر بزرگش برن.

خونه مادربزرگ خیلی بزرگ بود و یک حیاط باصفا داشت که بچه ها عاشق توپ بازی و دویدن اونجا بودن، مخصوصا روزهای تعطیل که میتونستن تا عصر اونجا بمونن و بازی کنن.

البته پارمیدا اگه هر روز هم می رفت خونه مادربزرگش سیر نمی شد چون اونجا رو خیلی دوست داشت.

پارمیدا سریع کفششو پوشید و با مامانش سوار آژانس شدن و به خونه مادربزرگ  رفتن.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

وقتی رسیدن و در زدن نیکتا در رو باز کرد و یهو پرید تو بغل پارمیدا.

مامان پارمیدا هم نیکتا رو بوسید و گفت چطوری تو گل دختر.

نیکتا بهشون سلام کرد و پیش مادربزرگ و خاله زری رفتن.

پارمیدا به خاله و مادربزرگش سلام کرد و توپی رو که همیشه باهاش بازی میکردن، برداشت و با نیکیتا به حیاط رفتن تا باهم بازی کنن.

نیم ساعتی نگذشته بود که  پارمیدا توپ رو به گلدون عتیقه مورد علاقه مادربزرگ که یادگار بابا بزرگ بود زد و اون رو شکست. مامان پارمیدا سرش رو از پنجره حیاط بیرون آورد و پرسید صدای چی بود؟

نیکتا به پارمیدا گفت حالا چیکار کنیم الان باهامون دعوا میکنن و نمیذارن دیگه بیاییم خونه مامان بزرگ و بازی کنیم و مامان بزرگ خیلی خیلی ناراحت میشه.

پس با هم دیگه گفتن که هیچ اتفاقی نیفتاده و با هم تصمیم گرفتن گلدون شکسته رو ببرن و بذارن زیر تخت چوبی بزرگی که توی حیاط بود.

بعد از چند ساعت پارمیدا و نیکتا که از بازی کردن خسته شده بودن، پیش مادر بزرگ رفتن تا براشون از سایت کودک و نوجوان قصه تعریف کنه.

خاله زری و مامان پارمیدا هم بعد از درست کردن غذا، تصمیم گرفتن تا حیاط رو تمیز کنن. مامان پارمیدا موقع جارو زدن زیر تخت، تیکه های گلدون و خاک و گل پژمرده رو دید.

بالا اومد و بچه ها رو صدا زد و گفت بچه ها دوس دارم بهم راستشو بگید.

پارمیدا و نیکتا که سرشون رو انداخته بودن پایین گفتن ببخشید ما داشتیم بازی می کردیم که توپ به گلدون خورد و ما ترسیدیم که باهامون دعوا کنید، به خاطر همین گلدون رو زیر تخت قایم کردیم.

مامان پارمیدا جفتشون رو بغل کرد و گفت عزیزای دلم هیچوقت نباید حقیقت رو پنهان کنید برای اینکه بخاطر کارهاتون دعواتون نکنن.

اگر من دیر این موضوع رو متوجه میشدم هم مادربزرگ بیش تر ناراحت میشد و هم گل طفلی از بین می رفت.

حالا بلند شید بریم با کمک همدیگه گل رو بذاریم توی یک گلدون دیگه تا زنده بمونه.

پارمیدا و نیکتا که از کارشون شرمنده شده بودن بلند شدن و با کمک مامانشون گلی که در حال پژمرده شدن بود رو گذاشتن توی یک گلدون جدید و همگی از این که تونستن گل رو نجات بدن خوشحال شدن.

پارمیدا و نیکتا دوتایی از مامان و خاله و مادربزرگ معذرت خواهی کردن،

و تصمیم گرفتن هر اتفاقی بیفته هیچوقت دروغ نگن و همیشه سعی کنن راستگو باشن و حقیقت رو بگن.

مادر بزرگ بخاطر صداقت و راست گویی پارمیدا و نیکتا رو بوسیدن و گفت آفرین به شما که تصمیم گرفتین همیشه راستگو باشین.

چون با راستگویی جلوی خیلی اتفاقات بدتر گرفته می شه و به راحتی با راهنمایی، مشورت و کمک می تونید موضوع یا مسئله پیش آمده رو حل کنید.

بچه ها این داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان بود، چرا که ما باید یاد بگیریم از کودکی راستگو باشیم و این عادت خوب تا بزرگ سالی همراه ما باشه و اینطوری اطرافیانمون هم با ما با صداقت رفتار می کنن.

امیدوارم که این داستان براتون آموزنده و مفید بوده باشه.

داستان در مورد شاهزاده دروغگو

داستان شاهزاده دروغگو (داستان دوم صداقت و راستگویی)

روزی روزگاری پادشاهی بود که پسری دروغگو داشت. شاهزاده (پسر پادشاه) خدمتکار را تهدید می کند که اگر این موضوع را به پادشاه اطلاع دهند، مجازات خواهد کرد.

یک روز شاه و شاهزاده با هم قلعه را ترک کردند. آنها به روستایی رسیدند و در آن لحظه از هم جدا شدند. شاهزاده با رفتار زشت و دروغگویی اش اعصاب همه را به هم ریخت. پادشاه بدون اعلام قبلی به روستا بازگشت و متوجه رفتارها و ردوغ های شاهزاده شد.

پسر روستایی در آن نزدیکی بود که شباهت زیادی به شاهزاده داشت. شاهزاده از این موقعیت استفاده کرد و به پدرش گفت که تمام کارهای بد را پسر روستایی انجام داده است. با این حال، پادشاه گول شاهزاده را نخورد. با دیدن اینکه این شخص چه دروغگو بود، به این نتیجه رسید که پسر روستا باید پسر واقعی او باشد.

پس پادشاه پسرک روستایی را بجای ان پسرک(شاهزاده) با خود به قصر برد و شاهزاده واقعی را در دهکده رها کرد. مدت ها گذشت و شاهزاده بخاطر سختی هایی که در روستا کشید، از زندگی قبلی خود که پر از دروغ و اتهام بود پشیمان شد.

مرد جوان دیگر(که همراه پادشاه به قصر رفته بود) این را شنید و تصمیم گرفت شاهزاده را ببخشد. او با پادشاه صحبت کرد تا به روستا برود و پسرش را به قلعه برگرداند. بعد از این اتفاقات، دو مرد جوان به دوستان جدایی ناپذیر تبدیل شدند.

روانشناس تربیتی:

بیایید روی این داستان کار کنیم، حالا که ذهن کودک باز شده است! اگر کودک بیدار نیست روز بعد از او سوال کنید.

یک دقیقه برای تفکر

شاهزاده از اینکه شخص مهمی است سوء استفاده می کند و بنابراین هر کاری که بخواهد انجام می دهد و به دروغ فرد دیگری را متهم می کند. نظر شما در مورد این نگرش چیست؟ اگر شما مهم و قدرتمند بودید، از قدرت خود برای چه استفاده می کردید؟

بیا حرف بزنیم!

دروغ گفتن برای این بد است که نمی توان آن ها را برای همیشه نگه داشت و به محض کشف آنها به مشکلات بزرگی تبدیل می شوند. زمانی که از دروغ در تلاش برای حل یک موقعیت استفاده کردید. وقتی که آشکار شد، چه اتفاقی افتاد؟ تجربه شخصیتان را با فرزندتان در میان بگذارید.

 

راهنمایی برای والدین

همه ما یک جنبه خوب و بد داریم. برای توجه به خوب، دو طرف را به دو شکل پر از عناصر تزئینی زیبا تبدیل کنید. وقتی به طرف خوب خود گوش می دهید، مقداری تزئین را از شکل طرف بد جدا کنید و از آن برای تزئین قسمت خوب استفاده کنید و برعکس. هدف این است که شکل فرد خوب همیشه زیباتر به نظر برسد، و فرد بد داستان را به صورت کامل بد جلوه ندهید زیرا او فقط یک کار اشتباه کرده و می تواند دوباره کار خود را جبران کند.

متاسفانه در برخی داستان ها (بخصوص داستان های کهن) قهرمان داستان همه ویژگی های خود را را دارد و کسی که کار اشتباه را انجام می ده همه ویژگی های بد را دارد. این باعث می شود که اگر کودک کار اشتباهی انجام دهد، خود را بد پندارد و راه جبرانی برای اشتباه خود پیدا نکند.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان کهن دایناسور (داستان سوم کوتاه در مورد راستگویی)

روزی روزگاری پسری بود که خیلی شیطون بود. یک روز او در حال بازی با یک تخم دایناسور بود که به طور تصادفی آن را از دره ای پایین انداخت .

وقتی بابا دایناسور به دنبال تخم مرغ آمد، پسر به او گفت که یکی آن را از او دزدیده است و به سمتی دور فرار کرده است. دایناسور به دنبال دزد رفت.

در همین حین، در پایین دره، تخم دایناسور بیرون آمد و بچه دایناسور ظاهر شد . روزهای بدی را سپری کرد که به تنهایی در آنجا گیر کرده بود و گریه اش را متوقف نمی کرد.

چند روز بعد، وقتی پدر بالاخره آن را پیدا کرد، بچه دایناسور به پدرش گفت که در تمام مدت پسر صدای او را شنیده است. دایناسور عصبانی شد و رفت تا دوباره از پسر بپرسد که چه اتفاقی افتاده است. پسر دوباره دروغ گفت.

به عنوان مجازات برای این، دایناسور پسر را در غار خود قرار داد و ورودی را با باری از سنگ مسدود کرد . پسر چند روزی آنجا ماند تا اینکه درسش را یاد گرفت.

پس از آن او به یک پسر بسیار راستگو و دوست جدا نشدنی با بچه دایناسور تبدیل شد.

داستان کوتاه در مورد صداقت را دوست دارید. باز هم هست. در ادامه بخوانید.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان کوتاه راستگویی برای کودکان

داستان کوتاه آموزش صداقت با کاموا (داستان چهارم)

در اینجا یک داستان عالی برای کودکان در مورد صداقت آورده شده است. وقتی این داستان را تعریف می کنید، از کسی بخواهید که کنار شما بایستد و از او بخواهید انتهای یک تکه نخ یا کاموا را بگیرد و هر بار که علی در داستان دروغ می‌گوید، از آن شخص بخواهید تا یک بار که نخ را دور انگشتش

داستان کوتاه کاموا در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

روزی روزگاری پسری به نام علی بود که در یک شهر کوچک همراه با پدر و مادرش زندگی می کرد. یک روز پدر و مادر علی سرکار بودند. علی از برادر کوچکش رضا (که دو ساله بود) نگهداری می کرد. ناگهان علی احساس گرسنگی کرد، به اطراف نگاهی انداخت تا چیزی بخورد. مادرش آجیل و چیپس شکلات را در قفسه ای در کمد نگه می داشت. او به علی گفته بود که او هرگز نباید دست به قفسه مخصوص پخت و پز بزند.

وقتی مادر علی برگشت متوجه شد که چیپس های شکلاتی تمام شده اند! مادرش گفت: “علی، بدون اجازه به قفسه پخت و پز دست زدی؟” علی احساس ناراحتی و نگرانی می کرد. او می دانست اگر حقیقت را بگوید مجازات می شد. علی نیاز به راهی برای خروج از این وضع داشت.

علی گفت: «نه مادر، رضا بود. متاسفم که مواظب او نبودم.» مادر علی گفت: «این هفته هیچکدام از شما شیرینی نخواهید داشت. واقعا متاسفم که این اتفاق افتاد.» (کاموا را بپیچید)

علی بیرون دوید تا بازی کند، احساس آرامش کرد، او به راهی برای خروج از آن وضعیت نیاز داشت و یکی را پیدا کرده بود. دروغ او را از مجازات نجات داده بود.

در چند هفته بعد، علی از دروغ پشت سر هم استفاده کرد تا از دردسر جلوگیری کند، اما از این کار احساس بدی پیدا می کرد.

یک روز علی با رفتن به فروشگاه در زنگ تعطیلات یک قانون را زیر پا گذاشت و به همین دلیل دیر به کلاس رسید. معلم از علی پرسید که تا کنون کجا بوده است؟ علی گفت: «هیچ جا». مریم با نیشخند گفت «شرط می بندم به فروشگاه رفته بودی.» علی گفت: «نه. من توپم را گم کرده بودم و سعی داشتم آن را پیدا کنم! (کاموارا بپیچید)

در روزهای بعد، مریم شروع کرد به گفتن اینکه علی دروغ می گوید و علی برای اینکه دیگران متوجه دروغ او نشوند  بیشتر و بیشتر دروغ می گفت. (کاموا را بپیچید)

یک روز علی گفت: «تمام مشکلات من تقصیر مریم است. کاش دهانش را ببندد و دیگر مرا به دردسر نیندازد!» (کاموارا بپیچید) حالا علی به خودش دروغ می گفت.

دروغ های علی داشت به خود او آسیب می زد، او در مدرسه مریم را مسخره کرد و او را با نام های زشتی صدا می زد، (کاموا را بپیچید) مقداری پول از جیب کت کلاس اولی دزدید تا خوراکی بخرد، (کاموا را بپیچید) او برگه امتحانی سارا را در امتحان کپی کرد،(کانوارا بپیچید) هرچه می گذشت علی بیشتر و بیشتر احساس ناراحتی و تنهایی می کرد.

نتیجه اخلاقی داستان: یک دروغ همیشه به دروغی دیگر منجر می شود و به زودی اسیر دروغ هایمان می شویم.

اگر متوجه شویم که دروغ گفته ایم، باید سریع توبه کنیم و اوضاع را اصلاح کنیم.

*اختیاری: از کودک خود بپرسید که علی چه کاری می تواند انجام دهد تا همه چیز درست شود و همانطور که پاسخ ها داده می شود، کاموارا از اطراف دست خود باز کنید.

برای کودکان بزرگ تر و بزرگسالان

داستان برای بچه‌های کوچک‌تر طراحی شده است، اگر فرزند شما بزرگ تر است این کار را امتحان کنید: یک نفر را دعوت کنید و از او بخواهید انتهای نخ یا کاموا را بگیرد. به او بگویید که می خواهید چندین سوال از او بپرسید و از او بخواهید در جواب سوالات دروغ بگویند. همانطور که از آنها سؤال می کنید، با هر دروغی که می گویند، ریسمان را دور دست آن ها بپیچید. سعی کنید هر سوال با سوال قبلی مرتبط باشد.

مثال: دیروز حوالی ظهر کجا بودید؟ چرا اونجا بودی؟

بعد از اینکه چندین سوال پرسیدید و کاموا را دور انگشتان او پیچیدید، به این نکته اشاره کنید که یک دروغ همیشه به دروغ دیگری منجر می شود و چقدر سریع ممکن است که در دام دروغ های خود گرفتار شویم. سپس از آن ها بپرسید که بعد از اینکه دروغ گفتند، چه کاری باید انجام دهند تا همه چیز درست شود. همانطور که پاسخ ها داده می شود، کاموارا از دور دست فرد باز کنید.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و داستان چویان دروغگو

داستان چویان دروغگو (داستان ششم)

داستان چویان دروغگو یک داستان اخلاقی و تربیتی است که نسل های مختلف با آن ارتباط برقرار کرده اند. این داستان در اوج کوتاهی خود می تواند به زبان ساده مضامین اخلاقی را آموزش دهد.

روزی روزگاری پسری روستایی هر روز گوسفندان حاکم را برای خوردن علف(چرا کردن) به بیرون روستا می برد تا در دامنه کوه علف بخورند.

روزی پسرک بر روی تخته سنگی نشته بود و علف خودن گوسفندان را تماشا می کرد. حوصله اش سر رفته بود که ناگهان فکری شیطنت آمیز به دهنش رسید.

پسرک به سمت روستا دوید و فریاد زد، گرگ. گرگ. گرگ آمد. مردم که صدای پسرک را شنیدند برای نجات او هر یک چوبی برداشته و به سمت گوسفندان دویدن که ناگهان با چهره خندان پسرک مواجه شدند که داشت به آن ها می خندید. اهالی روستا خیلی ناراحت شدند و به خانه هایشان رفتند.

چند روز بعد پسرک دوباره این کار را تکرار کرد و مردم روستا همه با سمت گوسفندان رفتند ولی باز هم با خنده های پسرک روبرو شدند و از دروغهای او بسیار عصبانی شدند و به خانه هایشان رفتند.

مدتها گذشت. روزی پسرک مشغول چوپانی بود که گرگی به گله گوسفندان حمله کرد. اما پسرک چوپان هر چه فریاد زد و کمک خواست. کسی به کمک اش نیامد، چون اهالی روستا فکر میکردند او دوباره دروغ می گوید.

 

داستان میمون و دلفین سفید (داستان هفتم در مورد دروغگویی)

روزی روزگاری میمونی همراه چند دریانورد با کشتی در حال مسافرت بودند که ناگهان در اثر طوفان کشی شکسته شده و میمون به دریا افتاد و در حالی که داشت غرق می شد توسط یک دلفین نجات پیدا کرد.

دلفین سفید، میمون را به ساحل یک جزیره برد. میمون که عادت به دروغگویی داشت به دلفین گفت میدانستی من جانشین پادشاه این جزیره هستم؟

دلفین سفید که سالها در همان حوالی زنده کرده بود، فهمید که میمون دروغ می گوید. برای همین گفت که اینطور، تو از این به بعد می توانی پادشاه این جزیره باشی و در حالی که از جزیره دور می شد به میمون گفت تو در این جزیره تنها هستی!

و گفت کسی که دروغ بگه و راستگو نباشه، دوستاش دوستش ندارن.

داستان کوتاه لک لک در مورد صداقت

داستان کوتاه لک لک (داستان درباره صداقت)

روزی روزگاری لک لکی بود که در برکه زندگی می کرد، یک روز لک لک هنگام پرواز متوجه درخشش حلقه شد. این حلقه متعلق به خرگوشی بود که آن روز ازدواج می کرد. خرگوش داخل لانه رفته بود و حلقه را بیرون جا گذاشته بود، لک لک فکر کرد که قبل از اینکه خرگوش متوجه شود انگشتر را امتحان کند. اما وقتی سعی کرد حلقه را در بیاورد، انگشتر روی انگشتش گیر کرد و فکر کرد:

“اوه نه! نباید اجازه دهم آن ها مرا بگیرند، باید راهی پیدا کنم!”

لک لک با خوشحالی از این که کسی او را ندیده بود پرواز کرد و با سختی زیادی بالاخره انگشتر را از دست خود خارج کرد.

از طرف دیگر خرگوش که از دزدیده شدن انگشترش بسیار ناراحت بود. خیلی سریع همه حیوانات را صدا زد و برخی از حیوانات گفتند که پرنده ای را با حلقه دیده اند. وقتی لک لک متوجه این موضوع شد با خودش فکر کرد:

“چقدر شرم آور! نباید اجازه دهم آن ها مرا بگیرند، باید راهی پیدا کنم.”

او تصمیم گرفت که حلقه را با فرو بردن پاهایش در یک سطل رنگ مشکی پنهان کند.

پس از اینکه پاهایش را در رنگ فرو برد به پرواز در آمد اما مقدار زیادی رنگ روی سفره‌ و روی لباس عروس چکید و آن‌ها را خراب ‌کرد! وقتی خرگوش رسید و فاجعه را دید، عصبانی تر شد. او که دیگر حلقه را فراموش کرده بود، همه را به دنبال پرنده ای با پاهای سیاه رنگ فرستاد . وقتی لک لک متوجه شد با خودش فکر کرد:

“چقدر شرم آور! نباید اجازه دهم آن ها مرا بگیرند، باید راهی پیدا کنم!”

و بنابراین تصمیم گرفت پاهایش را پانسمان کرده و وانمود کند که تصادف کرده است. لک لک فکر کرد که مشکل را حل کرده است، اما مدت کوتاهی بعد که با خرگوش برخورد کرد، خرگوش در مورد زخم پایش از او پرسید و اصرار کرد که او را برای عکسبرداری به بیمارستان ببرد.

لک لک نمی توانست نه بگوید. اما می‌دانست که اگر به عکسبرداری برود حلقه را پیدا می‌کنند و اگر پانسمان را بردارند رنگ را می‌بینند، پس با خود گفت:

“چقدر شرم آور! نباید اجازه دهم آن ها مرا بگیرند، باید راهی پیدا کنم!”

لک لک از خرگوش خواست که صبر کند تا چند چیز با خود بیاورد. هنگامی که لک لک وارد خانه شد، بانداژها را برداشت و پاهایش را در صفحات سربی پیچید تا حلقه در اشعه ایکس ظاهر نشود. سپس بانداژها را با مقدار زیادی چسب دوباره روی آن قرار داد و درآوردن آن را غیرممکن کرد. لک لک فکر کرد که با این کار می تواند بدون اینکه کسی متوجه شود به دکتر برود و بعداً راهی برای برگرداندن حلقه به خرگوش پیدا کند.

لک لک که احساس آرامش بیشتری می کرد به پرواز درآمد تا با خرگوش ملاقات کند اما متوجه نبود که او نمی تواند با این همه وزن که به پاهایش چسبیده است پرواز کند و به محض اینکه لانه اش را ترک کرد، مانند یک سنگ سنگین شروع به سقوط کرد و نتوانست جلوی سقوط خود را بگیرد.

با این حال، او روی زمین فرود نیامد. در عوض، او بر روی خرگوش بیچاره فرود آمد که زمانی برای فرار نداشت.

آمبولانس، پلیس، پزشکان و صدها حیوان به سرعت به محل حادثه شتافتند و از لک لک پرسیدند که چگونه روی خرگوش افتاده است. وقتی باند، سرب، رنگ و حلقه را پیدا کردند، همه فکر کردند که سقوط آخرین قسمت از نقشه ظالمانه لک لک ها برای خراب کردن عروسی خرگوش است. آن روز صبح، لک لک منفورترین حیوان کل جنگل شده بود و تمام دوستانش را از دست داده بود.

بعد از مدتها تنها خرگوش جرات کرد به لک لک سر بزند، او هنوز نمی توانست بفهمد چرا لک لک اصرار داشت عروسی او را خراب کند. لک لک پر از پشیمانی از خرگوش طلب بخشش کرد و داستان حلقه و هر آنچه که پس از آن اتفاق افتاده بود را برای او تعریف کرد .

خرگوش با خنده گفت: “من هرگز تصور نمی کردم که همه این اتفاق بیفتد فقط به این دلیل که تو حلقه را بدون اجازه امتحان کرده ای.”

لک لک خجالت زده سرش را پایین انداخت و آهی کشید.

خرگوش وقتی پشیمانی لک لک را دید او را بخشید تا بتواند دوستانش را بازگرداند و داستانش را برای همه تعریف کند، خرگوش باعث شد تا لک لک بفهمد که واقعاً بدترین چیز در مورد گفتن دروغ های کوچک، دروغ های بزرگ تری است که باید برای پوشاندن آن اختراع استفاده شود.

(داستان ترجمه شده توسط لیدیا ونارت از دانشگاه متروپولیتن منچستر )

 

خواب راحت و وجدان آسوده (داستان نهم در مورد صداقت)

این داستان به کودک شما کمک می کند تا با ویژگی ها و مزایای راستگویی آشنا شود…

ملیکا و علی کوچولو در حال بازی بودند. علی چند تیله بسیار زیبا داشت و ملیکا چند شیرینی خوشمزه با خودش داشت.

علی به ملیکا گفت : اگر من همه تیله هایم را به تو بدهم تو قول میدهی که همه شیرینی هایت را به من بدهی؟ ملیکا کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به ملیکا کوچولو داد…!

اما ملیکا کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به علی داد…

آن شب ملیکا با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد ولی علی کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید ملیکا کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده …!!!

از این داستان نتیجه میگیریم راستگویی و صداقت همیشه بهترین چیز است زیرا وجدان راحت از هر چیزی مهمتر است.

مطالب مرتبط با این داستان

  • داستان قرآنی در مورد صداقت
  • داستان گل صداقت و راستگویی
  • داستان در مورد درست کاری
  • مطلب کوتاه در مورد راستگویی

داستان کودکانه

 

سوالات متداول

۱ - آیا داستان درمورد راستگویی در سایت موجود است؟

بله. داستان های متنوع آموزشی و هیجان آور برای کودکان در سایت کودکانه: کودک و نوجوان فراهم شده است.

۲ - داستان کودکان رایگان است؟

بله. بخش داستان، مقالات آموزشی و بازی های آنلاین باشگاه مغز در سایت رایگان است.

یک کامنت

  1. زهر ا
    عالی
    پاسخ آبان 26, 1400 at 12:33 ب.ظ

گفت و گو با مشاور کودک و نوجوان