داستان چوپان دروغگو

داستان چوپان دروغگو

داستان چوپان دروغگو، روزی روزگاری پسرکی چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم را به تپه های سرسبز می برد.

یک روز حوصله او خیلی سر رفت. از بالای تپه، چشمش به مردم افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کمی تفریح کند. او فریاد کشید: گرگ،  گرگ، گرگ آمد. کمک…

مردم هراسان از خانه هایشان به سمت تپه دویدند، اما پسرک را خندان دیدند. او می خندید و می گفت: سربه سرتان گذاشتم. مردم ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

مدتها گذشت، یک روز پسرک نشسته بود و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد. بلند فریاد کشید: گرگ، گرگ، کمک…

مردم هراسان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند باز هم پسر را در حال خندیدن دیدند. مردم عصبانی شدند و به خانه هایشان بازگشتند.

چند ماهی گذشت. یکی از روزها گرگ خطرناکی به طرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد. پسرک هر چه فریاد میزد: گرگ، گرگ، کمک کنید…

ولی کسی برای کمک نیامد. مردم فکر کردند که چوپان دوباره دروغ میگوید و سربه سرشان گذاشته.

آن روز چوپان فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرطی که بدانند راست میگوید.

پیشنهاد مشاور: داستان شنل قرمزی + تصویر و پیام اخلاقی

داستان چوپان دروغگو

شعر چوپان دروغگو

بُد چوپانی در دشتی، شاد و خوش
نگهبان گوسفندان، باهوش

هر روز از سر بی‌کاری
داد می‌زد، گرگ، گرگ، آهای مردم ده

مردم ده، با شنیدن فریاد
می‌دویدند سوی او، با داس و بیل و تبر

اما چوپان می‌خندید به ریششان
و می‌گفت: “گرگی نبود، فقط سر به سرتان گذاشتم!”

تا اینکه روزی، گرگ به ده آمد
و به گوسفندان حمله کرد، چوپان فریاد زد:

“گرگ، گرگ، گرگ، به دادم برسید!”

اما مردم ده، حرفش را باور نکردند
و به کمک او نیامدند

گرگ، تمام گوسفندان را خورد
و چوپان با غمی بزرگ، تنها ماند

این داستان، درسی دارد برای همه
که دروغ، هیچوقت نفع ندارد، فقط ضرر

اگر راست بگوییم، مردم به ما اعتماد می‌کنند
و در مواقعی که نیاز به کمک داریم، به یاری ما می‌شتابند

پس بیاییم همیشه راستگو باشیم
تا زندگی بهتری داشته باشیم

پیشنهاد مشاور: داستان اخلاقی کودک

قصه چوپان دروغگو صوتی

نقاشی چوپان دروغگو


نقاشی چوپان دروغگو


نقاشی چوپان دروغگو

خلاصه داستان چوپان دروغگو با تصویر

روزی روزگاری، چوپان جوانی به نام دانیال گله گوسفندان را به چرا می‌برد. دانیال از تنهایی خود خسته شده بود و برای سرگرمی، تصمیم گرفت به مردم روستا دروغ بگوید.

او فریاد زد: “گرگ! گرگ! گرگ به گله حمله کرد!” مردم روستا با شنیدن فریادهای چوپان، با عجله به سمت تپه یی که دانیال در آن گوسفندان را می‌چراند، دویدند.

پیشنهاد مشاور: ۵ قصه درمانی برای ترس در کودکان

اما وقتی به بالای تپه رسیدند، هیچ گرگی ندیدند. دانیال به آنها خندید و گفت: “من فقط سر به سر شما گذاشتم!”

مردم روستا از کار دانیال عصبانی شدند و به او گفتند: “این کار تو اصلاً خنده دار نیست! تو با این کار جان ما را به خطر انداختی!”

چند روز بعد، دانیال دوباره گوسفندان را به چرا برد. ناگهان، گرگ واقعی به گله حمله کرد. دانیال با وحشت فریاد زد: “گرگ! گرگ! به کمک من بیایید!”

اما مردم روستا دیگر حرف او را باور نکردند. آنها فکر می‌کردند که چوپان دوباره دروغ می‌گوید.

در نتیجه، هیچ کس به کمک چوپان نیامد و گرگ چندین گوسفند را از گله دانیال دزدید.

چوپان از کار خود بسیار پشیمان شد. او فهمید که دروغ گفتن عواقب بدی دارد و از آن روز به بعد، دیگر هرگز دروغ نگفت.

پیام داستان چوپان دروغ گو 

۱. آموزش مفاهیم اخلاقی:

  • داستان چوپان دروغگو به کودکان اهمیت صداقت و راستگویی را آموزش می‌دهد.
  • به آنها نشان می‌دهد که دروغ گفتن چه عواقب منفی و مخربی می‌تواند داشته باشد.
  • به آنها یاد می‌دهد که دروغ اعتماد دیگران را از بین می‌برد و باعث می‌شود که حرف‌هایشان حتی در مواقعی که راست می‌گویند، باور نشود.

۲. تقویت مهارت تفکر انتقادی:

  • داستان چوپان دروغگو به کودکان یاد می‌دهد که به حرف‌های دیگران به طور کامل اعتماد نکنند و قبل از اینکه هر چیزی را باور کنند، به آن فکر کنند و شواهد را بررسی کنند.
  • به آنها یاد می‌دهد که به دنبال تناقضات در حرف‌های دیگران باشند و در صورت مشاهده تناقض، سوال بپرسند و به دنبال حقیقت باشند.

۳. افزایش هوش اجتماعی:

  • این داستان به کودکان کمک می‌کند تا بفهمند که دروغ گفتن می‌تواند به روابط آنها با دیگران آسیب برساند.
  • به آنها یاد می‌دهد که برای حفظ روابط سالم و قوی با دیگران، باید صادق و راستگو باشند.

۴. سرگرم‌کننده و جذاب:

  • داستان چوپان دروغگو با لحنی ساده و طنز بیان شده است که برای کودکان سرگرم‌کننده و جذاب است.
  • شخصیت‌های داستان و اتفاقاتی که می‌افتند، برای کودکان جالب و هیجان‌انگیز هستند.

۵. عبرت‌آموز:

  • داستان چوپان دروغگو به کودکان یاد می‌دهد که دروغ گفتن کار اشتباهی است و باید از آن پرهیز کنند.
  • به آنها نشان می‌دهد که راستگویی بهترین سیاست است و در نهایت به نفع آنها خواهد بود.

۶. خلاقیت:

  • این داستان می‌تواند خلاقیت کودکان را تحریک کند و آنها را به فکر کردن در مورد عواقب دروغ گفتن و اهمیت صداقت و راستگویی وادار کند.

۷. قابل فهم برای کودکان:

  • این داستان با زبانی ساده و قابل فهم برای کودکان نوشته شده است و مفاهیم اخلاقی آن به راحتی برای آنها قابل فهم است.

۸. مناسب برای آموزش:

  • داستان چوپان دروغگو می‌تواند به عنوان ابزاری برای آموزش مفاهیم اخلاقی به کودکان مورد استفاده قرار گیرد.
  • مربیان و والدین می‌توانند از این داستان برای آموزش صداقت و راستگویی به کودکان استفاده کنند.

عکس چوپان دروغگو


عکس چوپان دروغگو


داستان چوپان مهربان

داستان چوپان مهربان

در دهکده‌ای کوچک، چوپانی مهربان به نام آرمان زندگی می‌کرد. او هر روز صبح گوسفندانش را به دشت سرسبز می‌برد و تا غروب از آنها مراقبت می‌کرد. آرمان نه تنها با گوسفندان خود مهربان بود، بلکه به تمام حیوانات دشت نیز عشق می‌ورزید.

روزی از روزها، در حالی که آرمان گوسفندان را به چرا می‌برد، متوجه زخمی شدن یک پرنده شد. او با دلسوزی پرنده را برداشت و به خانه برد. آرمان با کمک مادرش زخم پرنده را پانسمان کرد و تا زمانی که پرنده بهبود یافت، از او مراقبت کرد.

در روزهای بعد، پرنده هر روز صبح به دیدن آرمان می‌آمد و برای او آواز می‌خواند. گویی پرنده از مهربانی آرمان قدردانی می‌کرد و می‌خواست با آوازهایش او را خوشحال کند.

آرمان به جز پرنده، از یک توله سگ ولگرد نیز مراقبت می‌کرد. توله سگ که از آرمان بسیار سپاسگزار بود، همیشه در کنار او بود و از گوسفندانش محافظت می‌کرد.

مهربانی آرمان فقط به حیوانات محدود نمی‌شد. او به تمام مردم دهکده نیز کمک می‌کرد. اگر کسی بیمار می‌شد، آرمان با گیاهان دارویی که از دشت جمع می‌کرد، او را درمان می‌کرد.

یک روز که آرمان گوسفندان را به چرا می‌برد، ناگهان متوجه شد که سیل به سمت دشت می‌آید. او با شجاعت و فداکاری، گوسفندان و سایر حیوانات را به بالای تپه برد و جان آنها را نجات داد.

مردم دهکده از شجاعت و مهربانی آرمان بسیار سپاسگزار بودند و او را به عنوان کدخدای دهکده انتخاب کردند. آرمان با عدالت و مهربانی دهکده را اداره می‌کرد و همه مردم او را دوست داشتند.

داستان چوپان مهربان به ما می‌آموزد که مهربانی و فداکاری، پاداش نیکویی دارد.

پیشنهاد مشاور: داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان چوپان دروغگو کوتاه

در روزگاران قدیم، چوپان جوانی گله گوسفندان را به چرا می‌برد. روزی برای سرگرمی فریاد زد: “گرگ، گرگ، گرگ! به کمکم بیایید!”

مردم روستا که صدای چوپان را شنیدند، با عجله به سمت تپه یی که گله در آن چرا می‌کرد، دویدند. اما وقتی به بالای تپه رسیدند، چوپان را خندان دیدند.

چوپان گفت: “دروغ گفتم! فقط می‌خواستم سرگرمتان کنم!” مردم روستا از چوپان عصبانی شدند و به ده بازگشتند.

چند روز بعد، چوپان دوباره فریاد زد: “گرگ، گرگ، گرگ! به کمکم بیایید!” اما این بار مردم روستا به حرف چوپان توجهی نکردند و به کار خود ادامه دادند.

در همین حال، گرگ به گله ی چوپان حمله کرد و چند گوسفند را درید. چوپان فریاد می‌زد: “گرگ به کمکم بیایید!” اما دیگر کسی به حرف او باور نمی‌کرد.

منبع:ساینس دیلی

داستان شب کودک سه ساله

۲۲ داستان آموزنده جدید کودکانه

۲۲ داستان آموزنده جدید کودکانه برای شما آماده کردیم امیدواریم مفید باشد. این داستان ها همگی جدید هستند و همیشه به این داستان ها اضافه می کنیم. سایت کودک و نوجوان را در گوشی خود ذخیره کنید.

داستان های آموزنده

داستان دوست داشتن حیوانات

یکی بود، یکی نبود، یه روز یه پسر کوچولو به اسم علی بود که خیلی کنجکاو بود. علی همیشه دوست داشت چیزهای جدید یاد بگیره و می‌خواست همه چیز رو بدونه. یه روز، علی داشت توی خونه بازی می‌کرد که یه کتاب دید که رویش نوشته بود “دنیای حیوانات”. علی خیلی کنجکاو شد که داخل کتاب رو ببینه، پس کتاب رو باز کرد و شروع به خوندن کرد.

علی چیزهای خیلی جالبی در مورد حیوانات یاد گرفت. یاد گرفت که حیوانات شکل و اندازه‌های مختلفی دارند، در جاهای مختلفی زندگی می‌کنند و غذاهای مختلفی می‌خورند. علی خیلی از کتاب لذت برد و تصمیم گرفت که بیشتر در مورد حیوانات مطالعه کنه.

روز بعد، علی به کتابخانه رفت و چند تا کتاب دیگه در مورد حیوانات گرفت. علی با دقت کتاب‌ها رو خوند و یاد گرفت که حیوانات خیلی چیزهای جالبی برای گفتن دارند. علی خیلی از اینکه می‌تونست در مورد حیوانات بیشتر بدونه خوشحال بود.

یک روز، علی با پدرش به پارک رفت. علی در پارک یه گربه، یه سگ، یه پرنده و یه ماهی دید. علی خیلی از دیدن حیوانات واقعی خوشحال شد. علی با حیوانات پارک بازی کرد و کلی خوش گذشت.

علی از اون روز به بعد، همیشه به حیوانات علاقه داشت و دوست داشت بیشتر در موردشون بدونه. علی به بقیه بچه‌ها هم در مورد حیوانات می‌گفت و بهشون کمک می‌کرد که بیشتر در موردشون بدونن.

اینم یه داستان آموزنده برای کودکان. امیدوارم خوشتون اومده باشه.

این داستان به کودکان یاد میده که کنجکاوی خیلی خوبه و باعث میشه که بیشتر در مورد دنیای اطرافشون بدونن. همچنین این داستان به کودکان یاد میده که حیوانات موجودات جالبی هستن که باید ازشون محافظت کنیم.

ادامه مطلب

داستان شنل قرمزی

داستان شنل قرمزی + تصویر و پیام اخلاقی

شنل قرمزی و خلاصه داستان شنل قرمزی و گرگ ناقلا به همراه فایل صوتی و نکات آموزشی و تربیتی در این مقاله گنجانده شده است. نشان می دهیم که داستان چه اهداف آموزشی برای کودک دارد.

خلاصه داستان شنل قرمزی با تصویر |قصه شنل قرمزی تصویری

خلاصه داستان شنل قرمزی با تصویر، روزی روزگاری، دخترکوچکی در دهکده ای نزدیک جنگل زندگی می کرد که شنل قرمزی نام داشت. یک روز صبح شنل قرمزی تصمیم گرفت به دیدن مادربزرگش برود.

داستان شنل قرمزی

شنل قرمزی، از این روز گرم تابستانی خیلی لذت می برد که ناگهان یک گرگ جلوی او ظاهر شد. ادامه مطلب

داستان مسواک موش موشک

مسواک موش موشک

مسواک موش موشک

شب بود و همه جا تاریک بود ولی صدای گریه می آمد. این صدای گریه مسواک کوچولو بود. فرشته مهربون پیش او آمد. سلام کرد و گفت: برای چی اینقدر گریه می کنی؟ مسواک گفت: من مسواک موش موشک هستم ولی از روزی که خریداری شدم موش موشک با من مسواک نزده.

فرشته گفت: شاید موش موشک نمی دونه مسواک نزدن کار اشتباهی است. من امشب به خواب موش موشک می روم و آینده اش را به او نشان می دهم.

موش موشک اون شب در خواب دید که یک روز موقع خوردن آب سرد دندونش گزگز کرد و درد گرفت. فردا صبح موش موشک به همراه مادرش پیش آقای دندانپزشک رفتند. آقای دندانپزشک گفت: چون تو دندانهایت را مسواک نکردی، در دهان تو یه عالمه هپلی جمع شده است. بعد دکتر گفت: تو اول باید این داروها را بخوری وقتی قرمزی لپ ات خوب شد، دندانهایت را درست می کنم.

در این مدت موش موشک دلش شکلات می خواست ولی نمی توانست بخورد چون دندونش درد می گرفت. موش موشک داشت گریه می کرد که فرشته مهربون پیش او آمد و گفت: عزیزم چرا گریه می کنی؟ موش موشک گفت: دندانهایم درد می کند و خیلی بوی بدی می دهد.

فرشته گفت: چون مسواک نمی زنی. موش موشک گفت: من اشتباه کردم. آیا تو به من کمک می کنی؟

فرشته گفت: من تو را به چند سال قبل برمی گردانم. اما تو باید به من قول بدهی که از این به بعد دندانهایت را مسواک بزنی. موش موشک گفت: باشه قول می دهم.

در همین موقع مامان موشه او را از خواب بیدار کرد. موش موشک که دید دندانهایش خراب نشده، خیلی خوشحال شد و از آن روز به بعد همیشه قبل از خواب دندانهایش را مسواک می کرد.

منبع:تریبون آزاد

داستان گرگ والاغ

گرگ والاغ

روزی الاغی هنگام علف خوردن، کم کم ازمزرعه دور شد. ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید. الاغ خیلی ترسید. پیش خودش گفت: باید حقه ای سوار کنم وگرنه گرگ مرا خواهد خورد. برای همین لنگان لنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید.

الاغ ناله کنان گفت: ای گرگ در پای من تیغ رفته است، از تو خواهش می کنم که قبل از خوردنم این تیغ را از پای من بیرون بیاوری. چون اگر مرا بخوری در گلویت گیر می کند و تو را خفه می کند. گرگ پیش خودش فکر کرد که الاغ راست می گوید. برای همین پای الاغ را گرفت وگفت: تیغ کجاست؟ من که چیزی نمی بینم و صورتش را جلوتر آورد تا خوب نگاه کند.

در همین لحظه الاغ از فرصت استفاده کرد وبا پاهای عقبش لگد محکمی به صورت گرگ زد و همه دندانهای گرگ شکست.

الاغ با سرعت از آنجا فرار کرد.

منبع: کودک و نوجوان

داستان گربه و روباه

گربه و روباه

گربه و روباه

گربه ای به روباهی رسید. گربه که فکر می کرد روباه باهوش و زرنگ است، به او سلام کرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه کرد و گفت: چطور جرأت کردی از من احوالپرسی کنی؟ چند تا هنر داری؟

گربه با خجالت گفت: فقط یک هنر. وقتی سگها دنبالم می کنند، می توانم روی درخت بپرم و جانم را نجات دهم.

روباه خندید و گفت: اما من صد هنر دارم. دلم برایت می سوزد و می خواهم به تو یاد بدهم که چطور باید با سگها برخورد کنی.

در این لحظه شکارچی با سگهایش از راه رسیدند. گربه فوری از درخت بالا رفت. تا روباه خواست کاری کنه، سگها او را گرفتند.

گربه فریاد زد: آقا روباه شما با صد هنر اسیر شدید؟ اگر مثل من فقط یک هنر داشتید و اینقدر مغرور نمی شدید، الان اسیر نمی شدید.

منبع:مرکزمشاوره ستاره ایرانیان

داستان مهمانهای ناخوانده

مهمانهای ناخوانده

مهمانهای ناخوانده

پیرزن مهربانی بود که در کلبه ای کوچک زندگی می کرد و کسی را نداشت. یک شب هوا سرد شد و باران شروع به باریدن کرد. پیرزن خواست بخوابد که کسی در خانه اش را زد. پیرزن گفت: کیه کیه در میزنه؟ صدائی گفت: سگ هستم. هوا سرد است جائی را ندارم، بگذار امشب پیش تو بمانم. پیرزن در را باز کرد و دلش سوخت و گفت: بیا تو.

پیرزن خواست بخوابد که دوباره در به صدا درآمد. او در را باز کرد و دید قوقولی خان با خانم مرغه دم درایستادند. قوقولی خان گفت: هوا سرد است. ما جائی را نداریم، بگذار امشب خانه تو بمانیم، صبح زود می رویم. پیرزن گفت: خیلی خوب، بیاید تو. بعد از آن آقا الاغه وآقا گاوه هم آمدند و پیرزن آنها را هم راه داد.مهمانهای ناخوانده

صبح پیرزن بیدار شد و صبحانه اش را خورد. بعد به حیوانات گفت: حالا دیگه وقت خداحافظی است.

خروس گفت: من که قوقولی قوقول می کنم برات، همه رو بیدار می کنم برات بزارم برم؟

مرغ گفت: من که غد غد می کنم برات، تخم بزرگ میکنم برات، بزارم برم؟ پیرزن گفت: شماها بمانید.

سگ گفت: من که واق واق می کنم برات، دزدا رو چلاق می کنم برات، بزارم برم؟ پیرزن گفت: تو هم بمان.

گاو گفت: من که ماع ماع می کنم برات، شیر خوشمزه می دهم برات، بزارم برم؟

الاغ گفت: من که عر عر می کنم برات، بارهاتو می برم برات بزارم برم؟ پیرزن گفت: شماها هم بمانید.

بعد باهم خانه ای ساختند و کنار پیرزن زندگی کردند.

منبع:کانون مشاوران ایران

داستان سه بچه خوک

سه بچه خوک

سه بچه خوک

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش به نام های مومو، توتو، بوبو زندگی می کرد.

یک روز مادر خوکها به آنها گفت: بچه ها شما بزرگ شدید و باید برای خودتان خانه ای بسازید و زندگی جدیدی را شروع کنید.

مومو که از همه بزرگتر و تنبل تر بود با شاخ و برگ درخت ها خانه ای ساخت. توتو که کمی زرنگ بود خانه ای چوبی ساخت و بوبو که از همه زرنگتر بود خانه ای سنگی و محکم ساخت. مدتی گذشت. روزی مومو جلوی خانه در حال استراحت بود که گرگی بدجنس او را دید وبه سراغش آمد. مومو سریع به داخل خانه رفت و در را بست. گرگ خندید نفسی عمیق کشید وخانه را فوت کرد و چون خانه محکم نبود بلافاصله خراب شد. مومو شروع به دویدن کرد و رفت و رفت تا به خانه توتو رسید. در زد و گفت: گرگ دنبال من است، در را باز کن. توتو در را باز کرد و گفت: خیالت راحت خانه من با فوت خراب نمی شود.سه بچه خوک

گرگ که به خانه توتو رسید کمی فکر کرد و گفت: خانه از چوب است پس باید خانه را آتش بزنم تا خوک ها بیرون بیایند.

گرگ خانه را آتش زد. دود همه جا را گرفت و چون خوک ها نمی توانستند نفس بکشند بیرون آمدند و به سمت خانه بوبو دویدند. در خانه بوبو را زدند و گفتند: در راباز کن، گرگ دنبال ماست.بوبو در را باز کرد و گفت: نگران نباشید خانه من محکم است. گرگ به دنبال آنها آمد.  اول خانه را فوت کرد اما خراب نشد. سعی کرد خانه را آتش بزند اما خانه سنگی آتش نگرفت. خواست از دودکش وارد شود که خوکها بخاری را روشن کردند و دم گرگه آتش گرفت و به سمت جنگل فرار کرد. مومو و توتو هم فهمیدند که هر کاری را باید به بهترین صورت انجام دهند.

منبع:فارس پاتوق

داستان بهترین بابای دنیا

بهترین بابای دنیا

بهترین بابای دنیا

یکی بود یکی نبود، یه موش کوچولو به اسم موش قزی با پدرش زندگی می کرد. بابا موشه از صبح تا شب کار میکرد و شب که به خونه می رسید خسته بود و می خواست استراحت کنه. اما موش قزی شروع می کرد به سر و صدا و بالا و پائین پریدن، تا اینکه بابا موشی سرش درد می گرفت و داد می زد: موش قزی چقد سر و صدا میکنی؟

موش قزی هم گوشه ای کز میکرد و با بابا موشی قهر می کرد.

یکبار پیش خودش گفت: فردا از اینجا می رم تا یه بابای خوب برای خودم پیدا کنم.

فردای آن روز موش قزی از خانه بیرون آمد و رفت و رفت تا به یک قصابی رسید. داخل شد. سلام کرد و به آقای قصاب گفت:

اینجا و اونجا می کنم              بابائی پیدا بکنم

آیا تو بابا می شوی؟               در دل من جا می شوی

اما نباید اخم کنی                   قلب منو زخم کنی

آقا قصاب خندید و گفت: برو سوخته سیاه، دختر دارم چو قرص ماه، موشه قزی می خوام چیکار؟

موش قزی ناراحت شد و رفت و رفت تا دم بزازی رسید. سلام کرد و شعرش را دوباره برای بزاز خواند. آقای بزاز با عصبانیت نیم متر فلزی خودش را به زمین کوبید و گفت: برو سوخته سیاه، دختر دارم چو قرص ماه، موشه قزی می خوام چیکار؟

موش قزی ترسید و تندی طرف خونه دوید. وقتی به خانه برگشت دید بابا موشی با غصه داد می زنه: موش قزی؟ کجایی که دلم برای شیطونیات تنگ شده.بهترین بابای دنیا

موش قزی به بغل پدرش دوید و با خوشحالی گفت:

موشی بابای نازنین، لنگه نداره رو زمین

قربون بابای خودم، دوباره دخترش شدم

منبع:سامانه پرسش و پاسخ مشاور

داستان فینگیلی و جینگیلی

فینگیلی و جینگیلی

در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از آنها فینگیلی و دیگری جینگبلی بود.

فینگیلی پسری شیطون وبی ادب بود. اما برادرش، با ادب و مرتب بود وهیچوقت دروغ نمی گفت و به مردم کمک می کرد. یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا رفتند و با بچه ها شروع به توپ بازی کردند. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یک لگد محکم به توپ زد و توپ به شیشه خورد وشیشه را شکست. بچه ها از ترس فرار کردند وهرکس به سمتی دوید. ننه گلی از خانه بیرون آمد، اما کسی را ندید. او به خانه برگشت و کنار حوض نشست. بچه ها وقتی دیدند ننه قلی در را بست، دوباره شروع به بازی کردند.

ننه گلی یواش یواش در را باز کرد و صدا زد: کی بود که زد به شیشه؟

جینگیلی گفت: من نبودم. فینگیلی گفت: من نبودم.

ننه گلی گفت: پس کی بوده؟

یکی از بچه ها گفت: اگه کسی که این کار را کرده، راستشو نگه، او را دیگر بازی نمی دهیم.

جینگیلی گفت: راست بگو همیشه، دروغگو چیزی نمیشه.

فینگیلی از این حرف بچه ها پند گرفت وگریه اش دراومد. جلو رفت وگفت: ننه جان شیشه رو من شکستم، بیا بزن به دستم.

ننه گلی مهربون گفت: حالا که متوجه اشتباهت شدی، تورا می بخشم.

منبع:ساینس دیلی

داستانهای خر و گاو

داستانهای خر و گاو

داستانهای خر و گاو

یک خر و یک گاو در طویله ای باهم زندگی می کردند. مرد روستایی از خر برای سواری استفاده می کرد و از گاو برای شخم زدن و خرمن کوبی.

یک روز که گاو خیلی خسته شده بود به خر گفت: ما گاوها خیلی بدبختیم. باید هم کار کنیم هم شیر بدهیم و در آخر مارا به دست قصاب می دهند.

خر دلش سوخت و به گاو گفت: خودت را به مریضی بزن و از جایت تکان نخور.

گاو فردا به نصیحت خر عمل کرد. مرد روستایی که کارش مانده بود، خر را برداشت وبه مزرعه برد وخیش بست تا زمین را شخم بزند. خر که از نصیحت خود پشیمان شده بود پیش خودش گفت: بهتر است من هم خودم را به مریضی بزنم.

مرد روستائی عصبانی شد وبا چوب به جان خر افتاد و گفت: اگر رعایت گاو را کردم بخاطر شیر و گوشتش است، اما اگرقرار باشد تو کارنکنی، همان بهتر که بمیری. خر ترسید و شروع به کار کرد وپیش خودش گفت: باید فکری کنم تا گاو به کارخودش برگردد. شب وقتی به طویله رسید به گاو گفت: امروز وقتی مرد روستائی با دوستش صحبت می کرد گفت: گاوم بیمار است، می ترسم بمیرد، می خواهم او را به قصاب بفروشم.

گاو ترسید و گفت: از فردا می روم و کار می کنم.

خر خوشحال شد و شب را خوابید.

فردا صبح مرد روستائی گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: تو هم یک خیش بردار و با این خر کار کن و یک تکه چوب هم با خودت ببر که به فکر تنبلی نیافتد.

نویسنده : مبینا جنتی

داستان بادبادک بازی

بادبادک بازی

بادبادک بازی

در یک روز پائیزی که باد می وزید، سگ کوچولو بیرون رفت تا بادبادکش را به پرواز درآورد. سگ کوچولو با بادبادکش بالا و پائین می دوید که ناگهان باد تندی وزید و بادبادکش را برد.بادبادک بازی

بادبادک او به درخت گیر کرده بود و او دیگر نمی توانست آن را پائین بیاورد. سگ کوچولو ناراحت به سمت خانه راه افتاد. باد، برگها را اطراف او به حرکت در می آورد. سگ کوچولو پیش خودش گفت: حالا یک بازی دیگر می کنم و سعی می کنم که این برگها رو بگیرم. اما اینکار خیلی سخت بود.

یکدفعه چیزی بزرگ وتیره که بالای سرش در حال حرکت بود به طرف او آمد. آن برگ نبود، پس چه بود؟

آن چیز، پائین و پائین تر آمد و روی سر سگ کوچولو افتاد و جلوی چشمش را پوشاند. سگ کوچولو نمی توانست جائی را ببیند، اما او صدائی را شنید که می گوید: خوب، خوب، کلاه من اینجاست. سگ کوچولو کلاه را از سرش درآورد و آن را به آقای کانگرو داد. آقای کانگرو تشکر کرد و گفت: کاش من هم می توانستم برای شما کاری انجام دهم.

سگ کوچولو گفت: باد بادک من بالای درخت گیر کرده، آیا شما می توانید آنرا پائین بیاورید؟ آقای کانگرو گفت: حتما. اون بالا پرید و بادبادک را پائین آورد.

سگ کوچولو بسیار خوشحال شد و تشکر کرد.

منبع:مشاورانه

داستان جوجه کوچولو

داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو

داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو

یکی بود، یکی نبود. در مزرعه ای بزرگ یک مرغدانی بود و جوجه کوچولویی در این مرغدانی زندگی می کرد. یک روز جوجه کوچولو با خودش گفت: من دیگه بزرگ شدم ومی تونم برم بیرون وهمه جا را تماشا کنم. جوجه کوچولو رفت و رفت تا به یک بچه گربه رسید.

جوجه کوچولو گفت: تو چقد بزرگی! گربه گفت: من فقط یک بچه گربه ام. از من بزرگترم هست. مثلا سگ از من هم بزرگتره. جوجه کوچولو به راه افتاد تا جلوی در مزرعه سگ را دید. جلو رفت و پرسید: تو سگی؟ چقدر بزرگی!

سگ واق واق کرد وگفت: بله من سگم اما گوسفند از من هم بزرگتر است. آن در طویله است. جوجه رفت تا به طویله رسید. جوجه وقتی گوسفند را دید تعجب کرد و گفت: وای تو از همه بزرگتری!!

گوسفند گفت: نه، گاو از من بزرگتره. اون در مزرعه است. جوجه به سمت مزرعه رفت و گاو را دید. گاو گفت: چیزی میخوای کوچولو؟

جوجه گفت: شما از همه بزرگترید. گاو خندید و گفت: ولی اسب از من هم بزرگتره و تو چراگاه هست. جوجه کوچولو بدو بدو به چراگاه رفت و اسب بزرگ را دید و گفت: من می خواستم بدونم بزرگترین حیوان این مزرعه کیه؟ و شما از همه بزرگترید. خیلی بزرگ!!!

اسب شیهه ای کشید و گفت: درسته من از همه حیوانات بزرگترم و انگار تو از همه کوچکتری. جوجه آهی کشید و گفت: بله انگار همین طوره.

جوجه کوچولو خیلی گرسنه بود. نزدیک مرغدانی چشمش به کرمی افتاد و خواست کرم را بخورد. کرم تا چشمش به جوجه افتاد گفت: تو چقدر بزرگی! برای همین من فرار میکنم و بلافاصله توی خاک رفت. جوجه خیلی خوشحال شده بود چون فهمیده بود اون کوچکترین حیوان نیست.

منبع:تریبون آزاد

  • داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو خوشحال
  • داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو برای کودک
  • داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو برای خواب
  • داستان کوتاه کودکانه جوجه کوچولو برای آموزش نکات تربیتی
داستان کفشدوزک و دوستانش

داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش

داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش

یکی بود یکی نبود. یک کفشدوزک بود که خال نداشت. یک شاپرک بود که بال نداشت و یک جیرجیرک بود که حال نداشت. آن سه دوست که از این موضوع ناراحت بودند و دلی پر غصه داشتند، اینقدر راه رفتند تا به جائی بروند که دیگرکسی نباشد. هوا تاریک شده بود که به یک بیابان رسیدند. ناگهان شاپرک با شاخکهایش صدای گریه مورچه ای را شنید. شاپرک پرسید: چرا گریه میکنی؟ مورچه گفت: مادرم را گم کرده ام. او مرا روی گلبرگی نشانده بود اما باد گلبرگ را برد و حالا مادرم نمی تواند در این تاریکی مرا پیدا کند.

جیرجیرک گفت: گریه نکن کوچولو! کمی بخواب تا مادرت بیاید. تو چشمهایت را ببند تا من برایت لالایی بخوانم.

کم کم مورچه کوچولو خوابید.

دوباره شاپرک صدای مورچه خانوم را شنید که بچه اش را صدا میکرد. شاپرک داد کشید: مورچه خانوم بیا این طرف. وقتی مورچه خانوم به آن سمت نگاه کرد، رنگ قرمز کفشدوزک را دید و خیال کرد گلبرگ گل سرخ است. دوید و دوید تا به بچه اش رسید. مورچه کوچولو وقتی کفشدوزک را به مادرش نشان داد، مورچه خانوم تعجب کرد و گفت: شما چه رنگ قشنگی دارید. من فکر کردم که شما گلبرگ گل سرخ هستید. مورچه کوچولو گفت: آقا جیرجیرک هم برایم لالایی خواند و شاپرک هم صدای گریه مرا شنید و صدایم زد.

مورچه خانم از سه دوست تشکر کرد و گفت: اگر شما نبودید بچه ام گم میشد. سپس خدافظی کرد و دست بچه اش را گرفت و رفت.

ولی سه دوست خوشحال بودند و فهمیدند هر کدام فایده هایی دارند و با خوشحالی به خانه هایشان برگشتند و با امید زندگی کردند.

منبع:مرکزمشاوره.com

  1. داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش با هم
  2. داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش برای کودکان
  3. داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش برای خواب کودک
  4. داستان مهربانی با حیوانات کفشدوزک و دوستانش برای آموزش

 

داستان دو دوست

حکایت آموزنده دو دوست

حکایت آموزنده دو دوست

دو دوست در جاده ای باهم قدم میزدند. ناگهان خرسی بیرون آمد و به دنبال آنها دوید. یکی از آن دو مرد دوید وبالای درخت رفت. مرد دیگر فرصت نداشت که به طرف درخت برود. او ساکت و بی حرکت روی زمین دراز کشید وچشمهایش را بست و نفسش را در سینه حبس کرد. خرس او را تکان داد و دماغ و دهن خود را به صورت مرد مالید. سرانجام خرس رفت.دو دوست

مرد بلند شد و به سمت درخت رفت و فریاد زد: خرس رفته است، بیا پایین. مرد از درخت پایین آمد و با خنده از دوستش پرسید: وقتی خرس دهانش را کنار گوش تو آورد چه گفت؟

دوست او جواب داد: مردی که فرار کرد و به بالای درخت رفت و سعی نکرد به تو کمک کند، دوست خوبی برای تو نیست.

منبع:e-teb.com

  1. حکایت آموزنده دو دوست با هم
  2. حکایت آموزنده دو دوست مهربان
  3. حکایت آموزنده دو دوست برای کودکان
  4. حکایت آموزنده دو دوست و خرس

 

داستان کی از همه قویتره؟

داستان آموزنده کی از همه قویتره؟

داستان آموزنده کی از همه قویتره؟

یک روز صبح موشی از مادرش پرسید: کی از همه قویتره؟ مادرش خندید و گفت: هرکس به اندازه خودش قویه. موشی فکر کرد که مادرش شوخی می کند با خودش گفت: امروز میرم جنگل و یک دوست قوی پیدا میکنم. از خانه بیرون آمد تا اینکه خسته شد وروی زمین دراز کشید. چشمش به خورشید افتاد: با خودش گفت: خورشید از همه قویتره چون همه جا رو روشن میکند. بلند شد وفریاد کشید ای خورشید مهربان من یک دوست قوی میخواهم. آیا تو دوست من میشوی؟

خورشید گفت: درست است که من خیلی پرنورم ولی ابر از من قویتر است. چون او می تواند جلوی من بیاید و نورم را بگیرد. موش از خورشید خانم خدافظی کرد. با خودش گفت: پس من با ابر دوست می شوم. به آسمان نگاه کرد وبه ابر گفت: ای ابر پر از باران، من بدنبال یک دوست قوی هستم. آیا دوست من میشوی؟ ابر خندید و گفت: باد از من قوی تر است چون او مرا به این طرف و آن طرف می کشاند.کی از همه قویتره؟

موشی به راه افتاد تا به باد رسید. سلام کرد و گفت: ای باد قوی که به هر جا میروی. من یک دوست قوی میخواهم آیا تودوست من میشوی؟

باد گفت: درست است که من همه جا میروم ولی کوه از من قوی تر است. چون وقتی به کوه میرسم زورم به او نمیرسد ومجبورم بایستم. موشی رفت تا به کوه رسید. از کوه پرسید تو که از همه قوی تر هستی دوست من میشوی؟ کوه گفت درست است که من قوی هستم اما زمین از من قوی تر است چون وقتی خودش را تکان میدهد سنگهای من میریزد. موشی به راه افتاد تا به زمین رسید. به زمین گفت: ای زمین پرزور تو که از همه قوی تری دوست من میشی؟ زمین گفت: از من قوی تر هم هست. مثلا تو میتوانی من را سوراخ کنی ودرون من خانه بسازی. موشی متوجه حرف مادرش شد و فهمید که هر موجودی می تواند هرکاری بکند به شرط اینکه خوب فکر کند.

منبع:مشاوره-خانواده.com

  • داستان آموزنده کی از همه قویتره؟ برای کودکان
  • داستان آموزنده کی از همه قویتره؟ کودکانه
  • داستان آموزنده کی از همه قویتره؟ برای خواب
  • داستان آموزنده کی از همه قویتره؟
داستان هزار پا غوله

داستان هزار پا غوله

داستان هزار پا غوله

روزی روزگاری یه خانوم سوسکه با تنها دخترش زندگی میکرد. دختر سوسکی خانوم، تنبل و سر به هوا بود. یک شب خانوم سوسکه سرش درد میکرد، رفت تا بخوابد. به دخترش گفت: دخترم برو و در را محکم ببند. سوسک کوچولو گفت چشم اما چون مشغول بازی بود یادش رفت.

شب که همه خواب بودند هزارپا غوله از آنجا می گذشت که دید  در خانه آنها باز است. وارد خانه شد و وقتی سوسک کوچولو را دید خوشحال شد وگفت: بهتر است او را با خودم ببرم تا کارهای مرا انجام دهد ومن استراحت کنم.

صبح که سوسک کوچولو بیدار شد دید در خانه خودشان نیست. هزار پا غوله، هزارتا کفش جلوی سوسک کوچولو گذاشت و گفت: اینها را تمیز کن وگرنه یک لقمه چپت میکنم. سوسک کوچولو ترسید و شروع به تمیز کردن کفش ها کرد. هزارپا از خواب بیدار شد وگفت: من گرسنه ام. برایم هزارتا نان بپز. وگرنه تورو میخورم. سوسک کوچولو با ترس هزارنان پخت. سوسکی گریه اش گرفت، یاد مادرش افتاد و گفت: مادر جان، بیا و منو نجات بده، قول می دهم از این به بعد سر به هوا نباشم و در کارهای خانه کمکتان کنم.

پروانه کوچولو که از آنجا رد میشد صدای سوسکی را شنید و رفت به خانوم سوسکه که بسیار نگران بود خبر داد. خانوم سوسکه و پروانه به سمت خانه هزارپا غوله راه افتادند. وقتی آنها رسیدند هزارپا خواب بود.

سوسک کوچولو وقتی مادرش را دید خوشحال شد و پرید بغل مادرش و گفت: دیگه نه تنبلم، نه سر به هوا، کار میکنم برای شما. وهمه خوشحال و خندان به خانه برگشتند.

منبع: کودک و نوجوان

  • داستان هزار پا غوله
  • داستان هزار پا غوله
  • داستان هزار پا غوله

 

 

داستان پرنده مهربان

داستان پرنده مهربان

داستان پرنده مهربان

روزی دختر کوچولویی تصمیم گرفت با عروسکش به پیاده روی برود.

او ساندویچی داخل کوله اش گذاشت.

کلاهش را سر کرد و بیرون رفت.پرنده مهربان

ناگهان باد تندی وزید و کلاهش را روی نوک درخت انداخت.

جغدی زیبا که این اتفاق را دید روی درخت پرید و کلاه او را با نوکش به زمین انداخت و دخترکوچولو را خوشحال کرد.

دختر برای تشکر از جغد کمی از خرده های ساندویچ ریخت.

 

منبع:کانون مشاوران ایران

  • داستان پرنده مهربان
  • داستان پرنده مهربان
  • داستان پرنده مهربان
مورچه بی دقت

مورچه بی دقت

آن شب برف سنگینی باریده بود و هوا بسیار سرد بود. موچی (مورچه کوچولو) و فیلو (فیل کوچولو) در خانه خواب بودند. خانه بسیار سرد بود.

موچی گفت: ما باید تمام شعله های گاز را روشن کنیم تا خانه کمی گرم شود.

فیلوگفت: اما این کار خطرناک است. مگر یادت نیست آقای ایمنی گفت اینکار را نکنیم؟

موچی گفت: آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده ونمی داند که ما داریم از سرما میلرزیم. سپس رفت وهمه شعله ها را روشن کرد. خانه گرم شد اما، بوی گاز همه جا را گرفته بود.

موچی که گرمش شده بود پنجره ها را باز کرد. دقیقه ای بعد صدای زنگ در بلند شد. فیلو در را باز کرد. آقای ایمنی پشت در بود.

آقای ایمنی گفت: داشتم از اینجا عبور میکردم که دیدم پنجره هایتان توی این سرما باز است گفتم بپرسم اینجا چه خبر است؟

فیلو گفت: موچی سردش بود و اجاق گاز را روشن کرده تا خانه را گرم کند. حالا گرمش شده و پنجره را باز کرده.

آقای ایمنی گفت: این کار بسیار اشتباه است. شما باید لباس گرم بپوشید و جلوی پنجره ها پرده ای کلفت بزنید. فیلو سریع اجاق گاز ها را خاموش کرد و مقداری لباس به موچی داد وگفت: اینها را بپوش. من میروم جلوی پنجره ها پرده بزنم.

ساعتی بعد، پرده ها زده شد. آقای ایمنی گفت: دوستان عزیز یادتان باشد موقع خواب شعله بخاری را کم کنید و از پتوی مناسب استفاده کنید.

آقای ایمنی خداحافظی کرد و رفت.  حالا خانه گرم شده بود وهمه راحت به خواب رفتند.

منبع:تریبون آزاد

داستان چه کسی کمک میکند؟

چه کسی کمک میکند؟

یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی میکرد.

دوستان او یک سگ خاکستری، گربه نارنجی و یک غاز زرد بودند.

یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد و گفت:

می توانم با آنها نان درست کنم.

مرغ حنایی پرسید: کسی به من کمک می کند تا دانه ها را بکارم؟

سگ گفت: منم نمی توانم.

گربه گفت: من دلم می خواهد ولی کار دارم.

غاز گفت: من امروز باید به بچه ها شنا یاد بدهم و نمی توانم.

مرغ حنایی گفت پس خودم تنهایی آنرا انجام می دهم.

مرغ حنایی که خسته شده بود، پرسید: کسی به من کمک می کند که گندم ها را آرد کنیم؟

سگ و گربه و غاز باز هم گفتند ما نمی توانیم. مرغ حنایی گفت: خودم اینکار را خواهم کرد.

مرغ حنایی به تنهایی گندم ها را آرد کرد و با آنها نان پخت.

نان تازه بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا کسی به من کمک می کند تا نان را بخوریم؟ سگ و گربه و غاز گفتند: ما کمک خواهیم کرد.

اما مرغ حنایی عصبانی شد و فریاد زد: من نیازی به کمک شما ندارم و خودم تنها این کار را خواهم کرد و نان را جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.

منبع:مشاورکو

داستان چه کسی تکالیف، پاتریک را انجام داد؟

چه کسی تکالیف، پاتریک را انجام داد؟

پاتریک هیچوقت تکالیفش را انجام نمیداد.معلمش به او میگفت با انجام ندادن تکالیف چیزی یاد نمیگیری.

روز مقدس پاتریکس، گربه او با عروسکی که شبیه به جادوگرها بود بازی میکرد.او فریاد کشید:ای پسربه من کمک کن تا آرزویت را برآورده کنم.

این تنها راه حل برای مشکلات پاتریک بود.بنابراین گفت :تو باید تکالیف مرا انجام بدهی تا بتوانم با نمره خوب قبول شوم

مرد با ناراحتی گفت:ناراضی ام اما اینکار را انجام میدهم.آدم کوتوله تکالیف را انجام میداد اما نیاز به کمک داشت.پاتریک هم مجبور بود به او کمک کند.آدم کوتوله میگفت:من این کلمه را بلد نیستم آن را پیدا کن و بهم بگو.در درس ریاضی میگفت:تقسیم وضرب را بمن یاد بده.خلاصه آدم کوچولوهر روز ایراد میگرفت و پاتریک بیشتر کار میکرد.

بالاخره روز اخر مدرسه رسید و آدم کوتوله آزاد شد.پاتریکس نمره های خوبی گرفت.و خانواده و دوستانش مرتب از او تعریف میکردند.

حالا که به آخر داستان رسیدیم به نظر شما مرد کوتوله تکالیف را انجام داد؟این راز بین خودمان باشد مرد نتوانست کاری انجام دهد و پاتریک,خودش تکالیفش را انجام داد.

منبع:کانون مشاوران ایران