تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

دسته: کتاب کودک

قصه پول
قصه پول

در زمان های قدیم مرد کفاشی زندگی می کرد. او کفشهایی را که می دوخت با چیزهایی که لازم داشت عوض می کرد. مثلا به نانوا کفش می داد وبه جایش نان می گرفت. اما  روزی کفاش پیش نانوا رفت اما نانوا گفت: من کفش احتیاج ندارم. کوزه سفالی من شکسته است، برو یک کوزه بیار وبه جایش نان ببر.

کفاش نزد کوزه گر رفت اما کوزه گر هم کفش احتیاج نداشت. او گفت: من گوشت می خواهم، برایم گوشت بیاور و کوزه ببر.

کفاش نزد شکارچی رفت، ولی او هم کفش لازم نداشت و یک عدد چاقو می خواست.

مرد خسته شد. به میان ده رفت ومردم را جمع کرد و مشکلش را گفت. اکثر مردم هم با او موافق بودند زیرا آنها هم دچار همین مشکل بودند. فردی از میان جمعیت گفت: بهتر است چیزهایی که به آن نیاز داریم با طلا یا نقره یا چیز با  ارزشی که بتوان آن را مدتی طولانی نگه داشت عوض کنیم.

یکی گفت: درست است طلا و نقره همیشه سالم میماند.

مرد دیگر گفت: آنها را به اندازه یک بند انگشت می سازیم و اسمشان را هم سکه می گذاریم.

سالها گذشت و همه مردم برای کارهایشان از سکه استفاده می کردند تا اینکه باز دچار مشکل شدند زیرا چون وزن تعداد زیادی سکه خیلی سنگین بود وحمل آن سخت بود.

آنها باز نشستند وتصمیم گرفتند که از پولهایی کاغذی به نام اسکناس استفاده کنند، تا سبک باشد ومردم بتوانند پول زیادی را به راحتی با خود همراه کنند.

منبع:مرکزمشاوره.com

صدای عجیب
صدای عجیب

شب شده است، بچه ها باید بخوابند اما انگار چیزی آنها را ترسانده.

پسر کوچولو صدایی عجیب شنیده. یعنی چه شده؟

بیایید از پنجره نگاه کنیم.

اینکه فقط یک جغد است که روی درخت آواز می خواند!

دختر کوچولو فکر می کند صدایی عجیب شنیده.

بزار شاخه ها را کنار بزنم. ای بابا، اینا که دو گربه هستند که با هم دعوا میکنند.

پسرکوچولو گفت: باز هم صدایی عجیب می آید.

بگذار نگاهی کنم.

اون فقط یک روباه است که دوستش را صدا میکند.

دختر کوچولو گفت:صدای جویدن یک چیزی می آید، یعنی اون چیه؟

بگذار شاخه را کنار بزنم. اون فقط یک جوجه تیغی است که غذا میخورد.

دیگر نگران هیچ صدایی نباشید و راحت بخوابید. شب بخیر

منبع:e-teb.com

 

مرد ماهیگیر و همسرش
مرد ماهیگیر و همسرش

روزی روزگاری، مردی ماهیگیر و همسرش در کلبه ای نزدیک دریا زندگی میکردند. مرد ماهیگیر روزی مشغول ماهیگیری بود که قلابش به درون آب کشیده شد. او قلاب را به سختی بالا کشید و چشمش به ماهی ای عجیب افتاد.

ماهی به او گفت: لطفا اجازه بده من بروم چون من یک پرنس سحرآمیزم.

ماهیگیرگفت: نیازی نیست خواهش کنی من اینکار را انجام می دهم. ماهی را آزاد کرد وبه خانه برگشت و جریان را برای همسرش تعریف کرد. همسرش گفت: تو آن ماهی عجیب را رها کردی تا برود و از او نخواستی که آرزویت را برآورده کند؟ مثلا خانه ای زیبا به جای این آلونک به ما بدهد؟

مرد به کنار دریا برگشت. ماهی را صدا زد و از او خواست که آرزویش را برآورده کند و خانه ای زیبا به آنها بدهد. ماهی گفت: بازگرد که آرزویت برآورده شد.

وقتی ماهیگیر به خانه بازگشت به جای اون آلونک خانه ای زیبا دید. مدتها گذشت وآنها با خوشی زندگی می کردند که روزی همسرش به ماهیگیر گفت: تعداد اتاق های این خانه کم است. به پیش ماهی برو و از آن بخواه کاخی سنگی به ما بدهد. ماهیگیر با ناراحتی به سمت دریا رفت واز ماهی کاخی سنگی خواست. ماهی آرزو را برآورده کرد و وقتی ماهیگیر به خانه برگشت به جای خانه، کاخی سنگی دید. مدتها گذشت و خواسته های زن هر روز بیشتر و بیشتر میشد. ماهی هم آرزوی آنها را برآورده میکرد.

تا اینکه روزی ماهیگیر به سمت دریا رفت. ماهی را صدا زد و گفت: همسر من ایزابل قدرتی خدایی میخواهد. ماهی کمی فکر کرد و گفت: به خانه ات به همان کلبه کوچک برگرد.

وقتی مرد به خانه رسید، ازآن قصر وکاخ سنگی خبری نبود و همه چیز به حالت اولش برگشته بود.

منبع:مشاوره-خانواده.com

گردش لاک پشت ها
گردش لاک پشت ها

یکی بود یکی نبود. خانم لاک پشت وآقا لاک پشت، تصمیم گرفتند که همراه پسرشان به گردش بروند. آنها به سمت بیشه ای حرکت کردند وبعد ازیک هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند.

سبدهایشان را باز کردند وسفره را چیدند ولی یکدفعه مامان لاک پشته گفت: یادم رفت قوطی در بازکن را بیاورم.

پدر به پسرش گفت: پسرم تو برگرد وآن را بیاور ما به تو قول می دهیم تا زمانی که برنگشتی چیزی نخوریم. پسرک اول قبول نکرد اما وقتی پدر توضیح داد که ما بدون در بازکن نمیتوانیم درب قوطی ها را بازکنیم و چیزی بخوریم، پسرک قبول کرد و به راه افتاد.

سه روز گذشت اما آنها چون قول داده بودند بازهم انتظار کشیدند

خلاصه سه هفته گذشت. مادر گفت: چرا دیر کرده؟ باید تا الان میرسید!

پدر  گفت حق با شماست. بهتر است لااقل میوه ای بخوریم تا بازگردد. آنها میوه ای برداشتند اما قبل از این که بخورند بچه لاک پشت از پشت بوته ها بیرون آمد و گفت: دیدید زیر قولتان زدید؟ چه خوب شد که نرفتم!

منبع: کودک و نوجوان

اردک خوش شانس
اردک خوش شانس

پدری برای دختر و پسرش کتاب میخواند. اسم کتاب اردک خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که…

روزی اردکی زیبا برای گردش بیرون رفت و گودال آبی تمیز پیدا کرد. اردک خوش شانس گفت: کواک.

اردک توی گودال شیرجه رفت. اردک خوش شانس، خوش شانس گفت: کواک کواک.

اردک، از توی چاله بیرون آمد و زیر نور آفتاب چرتی زد.

اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس طوری خر وپف میکرد که انگار میگفت:

کواک، کواک، کواک

دختر کوچولو که به قصه گوش می داد گفت: این قشنگترین چیزی است که تا به حال دیده ام.

اما پسر بچه گفت: فقط تو قصه ها همه چی خوب و دوست داشتنی است.

من باید داستان را طوری تغییر بدهم که کمتر دوست داشتنی باشد.

سپس صدایش را صاف کرد و گفت: اسم داستان، اردک بدشانس، بدشانس، بدشانس است.

اردک بانمکی چاله ای پر از گل پیدا کرد. اردک بدشانس گفت: کواک.

اردک در گودال پراز گل شیرجه رفت. اردک بدشانس، بدشانس گفت: کواک، کواک

اردک از چاله بیرون آمد و زیر نور آفتاب چرتی زد. اردک بدشانس، بدشانس، بدشانس گفت: کواک، کواک، کواک.

قصه من تمام شد. کدام بهتر بودند؟

دختر گفت: من قصه اولی را بیشتر دوس داشتم. پسر از پدر پرسید نظر شما چیست؟

پدر گفت: هر دو خوب بودند البته هر کدام به نوعی.

دخترک و پسرک گفتند: اوه پدر، شما همیشه همین را می گویید.

منبع:مرکزمشاوره ستاره ایرانیان

خرسی بنام وولستن کرافت
خرسی بنام وولستن کرافت

روزی روزگاری یک خرس زیبا روی قفسه فروشگاه نشسته بود ومنتظر بود که کسی آن را بخرد. روی اتیکتی که به پاپیون خرس قصه ما نصب بود اسمش را با خط پر رنگ نوشته بودند وولستن کرافت.

در اون فروشگاه خرسای متعددی وجود داشت که یکی یکی فروخته شدند ورفتند. وولستن کرافت تنها خرسی بود که در فروشگاه مانده بود خرس ما تنها و غمگین در قفسه ای که بالای کارتهای کریسمس بود نشسته بود. او متعجب بود که چرا در بین خرس هایی که به زیبایی آن نبودند بچه ها اورا انتخاب نکردند! یک روز نزدیک به عید، سه خرگوش را در آن قفسه کنار آن گذاشتند به نام های ریتا، روگر و رونی. روگر و رونی دو قلو بودند و ریتا خواهرشان بود. شب وقتی فروشگاه بسته شد ریتا به خرس گفت: شما خرس جذابی هستید تعجب میکنم که چرا هیچکس شما را نخریده. خرس گفت برای من هم عجیب است. ریتا کمی فکر کرد و گفت: مشکل از اسم توست زیرا این اسم عجیب و طولانی است.

روزبعد فروشگاه که باز شد مادر و پدری روگر ورونی را برای بچه های دوقلویشان خریدند. وقتی روز به اتمام رسید و مغازه تعطیل شد، آنها دوباره در مورد اسم وولستن کرافت با هم صحبت کردند. خرس گفت: اما من اسمم را دوست دارم. ریتا گفت: تو میتوانی فقط اسمی کوتاه تر از اسمی که حالا داری داشته باشی مانند وولی. خرس خوشحال شد و قبول کرد. ریتا مدادی مشکی برداشت و زیر اسم او نوشت وولی.

فردای آن روز ریتا خریداری شد و از فروشگاه رفت. در یکی از روزها پسر بچه ای همراه پدرش به فروشگاه آمدند. پدر وقتی متوجه اتیکت ولستن کرافت شد، به پسرش گفت: هی نگاه کن این خرس هم اسم توست. پسر خرس را از قفسه برداشت و به پدر گفت: اصلا فکر نمیکردم در این دنیای بزرگ کسی هم اسم من باشد و خرس را با خوشحالی بغل کرد وآن را خرید.

منبع:کانون مشاوران ایران

بانی خرگوشه و فیلم ترسناک
بانی خرگوشه و فیلم ترسناک

وقتی صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید، بانی خرگوشه گفت: بیایید به طبقه پایین برویم و یک نوار ویدیویی ترسناک نگاه کنیم.

اورو خرگوشه گفت: به خاطر داری روزی که فیلمی در مورد نفرین مادر دیدی؟ تمام شب را لرزیدی. بانی خرگوشه گفت: من نترسیدم.

اورو خرگوشه، بانی، پنگوئن، ماگزی به همراه سه دایناسور و ولوکرپتور که آن هم یک دایناسور بود به سمت اتاق نشیمن آمدند. ولوکرپتور به اتاقی رفت و دقیقه ای بعد با یک نوار بیرون آمد و گفت: این فیلم درباره دایناسورهاست و فیلم را درون دستگاه گذاشتند وشروع به دیدن کردند.

موضوع فیلم در مورد دایناسور غول پیکری بود که وارد شهری ساحلی شده بود وهمه را به وحشت انداخته بود. بانی بسیار ترسیده بود و آن شب برایش شبی طولانی بود.

نیمی از شب گذشته بود اما بانی هنوز بیدار بود. او صدایی شبیه راه رفتن روی سطح چوبی را شنید. بانی در حالیکه از ترس میلرزید از تخت بیرون آمد و وارد راهرو شد و از بالای پله ها نگاهی به هال انداخت. روی دیوار سایه بزرگ یک دایناسور شبیه همانی که در فیلم بود دید. بانی به سمت اتاق خواب رفت و همه حیوانات را بیدار کرد و آنچه را که دیده بود بازگو کرد. همه حیوانات به سمت پله ها آمدند. فلوپی گوشش را تیز کرد وگفت: من صدایی شنیدم. ماگزی گفت: به دنبال من بیایید آن ها از پله ها پایین آمدند و به دورو برشان نگاهی انداختند. روی صندلی قهوه ای کنار لامپ، ولوکرپتور نشسته بود. ماگزی پرسید: این وقت شب اینجا چه میکنی؟ ولوکرپتور گفت: من فقط تشنه بودم و آمدم چیزی بنوشم. بانی گفت: اما آن سایه ای که من دیدم بزرگتر بود.

ماگزی کمی فکر کرد و گفت: بانی تو سایه ولوکرپتور را دیدی! آن بزرگ است چون او نزدیک نور لامپ ایستاده از دیوار دورتر است. بانی گفت: متاسفم که بی دلیل بیدارتان کردم. ماگزی گفت: بهتر است به تخت هایمان برگردیم. اگر خوب نخوابیم نمی توانیم فردا فیلم تماشا کنیم.

منبع:فارس پاتوق

چه کسی کمک میکند؟
چه کسی کمک میکند؟

یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی میکرد.

دوستان او یک سگ خاکستری، گربه نارنجی و یک غاز زرد بودند.

یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد و گفت:

می توانم با آنها نان درست کنم.

مرغ حنایی پرسید: کسی به من کمک می کند تا دانه ها را بکارم؟

سگ گفت: منم نمی توانم.

گربه گفت: من دلم می خواهد ولی کار دارم.

غاز گفت: من امروز باید به بچه ها شنا یاد بدهم و نمی توانم.

مرغ حنایی گفت پس خودم تنهایی آنرا انجام می دهم.

مرغ حنایی که خسته شده بود، پرسید: کسی به من کمک می کند که گندم ها را آرد کنیم؟

سگ و گربه و غاز باز هم گفتند ما نمی توانیم. مرغ حنایی گفت: خودم اینکار را خواهم کرد.

مرغ حنایی به تنهایی گندم ها را آرد کرد و با آنها نان پخت.

نان تازه بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا کسی به من کمک می کند تا نان را بخوریم؟ سگ و گربه و غاز گفتند: ما کمک خواهیم کرد.

اما مرغ حنایی عصبانی شد و فریاد زد: من نیازی به کمک شما ندارم و خودم تنها این کار را خواهم کرد و نان را جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.

منبع:مشاورکو

چشمه ی سحرآمیز
چشمه ی سحرآمیز

روزی روزگاری در جنگلی بزرگ خرگوشی کنجکاو زندگی می کرد. روزی، خرگوش کنجکاو در حال دویدن بود که به چشمه ای سحرآمیز رسید.

خرگوش خواست از چشمه آب بنوشد که زنبوری او را دید و گفت: هر که از این آب بنوشد کوچک می شود.

اما خرگوش به حرف زنبور توجهی نکرد و از آب نوشید. خرگوش به اندازه یک مورچه ، کوچک شد.

خرگوش ناراحت شد و به زنبور گفت: کمکم کن تا دوباره مثل قبل شوم.

زنبور گفت: تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.

معمای اول: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد؟

خرگوش کمی فکر کرد و فریاد زد: فهمیدم، آن ابر است.

با این حرف خرگوش، سنگی که معما روی آن بود کنار رفت و آنها وارد راهرو شدند. انتهای راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روی دیوار نوشته شده بود.

معما:آن چیست که جان ندارد اما دنبال جاندار میگردد؟ خرگوش فکر کرد و گفت: تفنگ.

سنگ دوم هم کناررفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد. زنبور به خرگوش گفت: در درون غار چشمه ای هست که تو باید از آن بنوشی. خرگوش از آب نوشید و دوباره به شکل عادی بازگشت. زنبور گفت: حالا راز چشمه را فهمیدی؟

خرگوش گفت: بله، من باید به شما اعتماد میکردم. من یاد گرفتم که به نصیحت دلسوزانه دیگران توجه کنم و به آنها اعتماد کنم.

 

منبع:سامانه پرسش و پاسخ مشاور

چوپان دروغگو
چوپان دروغگو

روزی روزگاری پسرکی چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم را به تپه های سرسبز می برد.

یک روز حوصله او خیلی سر رفت. از بالای تپه، چشمش به مردم افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کمی تفریح کند. او فریاد کشید: گرگ،  گرگ، گرگ آمد. کممممک…..

مردم هراسان از خانه هایشان به سمت تپه دویدند، اما پسرک را خندان دیدند. او می خندید و می گفت: سربه سرتان گذاشتم. مردم ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

مدتها گذشت، یک روز پسرک نشسته بود و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد. بلند فریاد کشید: گرگ، گرگ، کمک…

مردم هراسان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند باز هم پسر را در حال خندیدن دیدند. مردم عصبانی شدند و به خانه هایشان بازگشتند.

چند ماهی گذشت. یکی از روزها گرگ خطرناکی به طرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد. پسرک هر چه فریاد میزد: گرگ، گرگ، کمک کنید…

ولی کسی برای کمک نیامد. مردم فکر کردند که چوپان دوباره دروغ میگوید و سربه سرشان گذاشته.

آن روز چوپان فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرطی که بدانند راست میگوید.

منبع:ساینس دیلی