برچسب: خلاصه داستان جوجه کوچولو

۱۹ داستان اخلاقی کودک که معجزه می کند!
۱۹ داستان اخلاقی کودک که معجزه می کند!

داستان اخلاقی کودک کمک می کند تا بتوانند ویژگی های خوب اخلاقی را در خود پرورش دهند. در اینجا ۱۹ داستان اخلاقی کودک آورده شده است که می تواند ارزش های اخلاقی را به کودکان شما یاد دهد و آینده او را تضمین کند.

داستان اخلاقی کوتاه |قصه اموزنده برای کودکان لجباز

داستان اخلاقی کودک کمک می کند تا به کودک خود خصایص خوب را بیاموزید و به کمک داستان اخلاقی کوتاه که نمونه هایی از آن در ادامه آمده است به او یاد دهید که در شرایط مختلف چه واکنشی نشان دهد:

۱.شیر و موش 

گفته شده است که در گذشته شیری در جنگل استراحت می کرد که موشی برای سرگرمی میان یال و موی شیر دوید. شیر با حرکت موش بیدار شد و با یک حرکت موش را گرفت و خواست که موش را بخورد. موش با گریه گفت اگر به من کمک کنی من نیز روزی به تو کمک خواهم کرد و جواب این کمکت را خواهی گرفت. شیر خندید زیرا تصور نمی کرد که موشی کوچک بتواند به او کمک کند.

روزی شکارچی ها وارد جنگل شدند و شیر را گرفتند، شیر ناله می کرد و برای بیرون آمدن از طناب ها تلاش می کرد، موش که از آنجا رد می شد صدای شیر را شنید و طناب را جوید سپس هردو به سمت جنگل فرار کردند.

این داستان اخلاقی کودک برای کودکان لجباز نشان می دهد که باید با دیگران مهربان بود زیرا حتی کسانی که فکر نمی کنید روزی به شما کمک کنند می توانند جان شما را نجات دهند.

داستان کوتاه اخلاقی

۲. داستان چوپان دروغگو

پسری با پدرش در روستایی دور زندگی می کردند. پدر پسر به او گفت که گوسفندها را به چرا برده و از آن ها مواظبت کند تا گرگ آن ها را نخورد یا گم نشوند. پسر دوست نداشت مواظب گوسفندها باشد و ترجیح می داد که بدود، بازی کند یا خوش بگذراند.

یک روز پسر هنگام چرای گوسفندان فریاد زد « گرگ» تمام اهالی دهکده به سمت او رفتند تا پسر و گوسفندان را از دست گرگ نجات دهند. وقتی اهالی دیدند که گرگی نیست و همه گوسفندان سالم هستند ناراحت و عصبانی شدند سپس روز بعد دوباره حوصله پسر سررفت و داد زد « گرگ» و دوباره همه اهالی به سمت پسر رفتند.

اهالی روستا بسیار عصبانی بودند و به یکدیگر قول دادند که دیگر گول پسر را نخورند. روز سوم، پسر ناگهان گله گرگی دید و بلندتر از همیشه فریاد زد «گرگ، گرگ، گرگ!»، اما هیچ کس به کمک او نرفت و گرگ ها تمام گوسفند ها را دریدند.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهند که دروغ باعث می شود که اعتماد میان اعضای جامعه از بین برود و بیش ترین صدمه را از این کار خود فرد دروغگو می بیند.

۳. روباه و لک لک | داستان اخلاقی کودک

در جنگل روباه خودخواهی بود که دوست داشت دیگران را اذیت کند، این روباه دوستش لک لک را به خانه خود دعوت کرد. لک لک بسیار خوشحال بود اما نمی دانست که روباه دوست دارد او را اذیت کند. روباه شام را در بشقاب هایی کم عمق درست کرده بود و لک لک نمی توانست از داخل آن ها شام بخورد اما روباه هرچه سریع تر سوپ خود را تمام کرد و لک لک گرسنه ماند.

لک لک بسیار از این کار روباه عصبانی شده بود و برای فردا شب روباه را به خانه دعوت کرد تا به او نشان دهد که چقدر رفتارش بد بوده است. روباه بسیار خوشحال بود، لک لک غذا را در ظرف های بسیار بلندی مانند گلدان ریخت وسریع همه غذا را خورد اما روباره چون گردن کوتاهی داشت نتوانست غذا بخورد، گرسنه ماند و یاد گرفت که نباید دیگران را اذیت کند.

داستان اخلاقی کوتاه به شما می آموزد که همان طور که شما دیگران را اذیت می کنید دیگران نیز می توانند به شما آسیب برسانند بنابراین نباید به دیگران آسیب بزنید.

۴. آرزوی طلا

مردی طماع در شهری دور زندگی می کرد که عاشق طلا و وسایل قیمتی بود. این مرد دخترش را بیش از هرچیزی در دنیا دوست داشت. یک روز پری در مقابل او ظاهر شد و به او گفت که می تواند یک ارزو او را براورده کند. مرد بسیار خوشحال شد و این آرزو را کرد که به هرچیزی دست می زند طلا شود.

مرد طماع در راه به سنگریزه ها دست می زد و با خوشحالی میدید که تمام سنگریزه ها طلا و یاقوت می شوند. مرد از خوشحالی تا خانه دوید تا خبر را به زن و دختر خود بدهد. مرد با خوشحالی به خانه رسید و دخترش در آغوش او پرید و ناگهان کودک به مجسمه ای از طلا تبدیل شد. مرد به گریه افتاد و باقی عمر خود را صرف پیدا کردن پری کرد تا آرزویش را پس بگیرد.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که باید هنگام آرزو کردن نیز فکر کرد و هرچیزی را نباید آرزو کرد و باید بدانید که هرچیزی عواقبی دارد و هیچ چیزی در این دنیا رایگان نمی باشد.

۵. پتی و سطل شیرها

پتی دو سطل شیر از گاو دوشیده بود و می خواست آن ها را برای فروش به بازار ببرد. در راه به پولی فکر می کرد که می تواند از این راه درآورد و برای خرج کردن پول ها برنامه میریخت.

او با خودش فکر می کرد: « با پول شیر مرغی می خرم سپس مرغ تخم می گذارد و جوجه های بیش تری به دست می آورم، چند تا از جوجه ها را می فروشم و چند تا از آن ها مرغ می شوند دوباره جوجه می گذارند و از فروش آن ها پول زیادی به دست می اوردم و با پول آن ها خانه ای روی تپه می خرم.»

همان طور که پتی در آرزوهای خود غرق بود از روی سنگی افتاد و تمام شیرها و آرزوهایش ریختند، این داستان اخلاقی کودک یاد می دهد که نباید انقدر در آینده غرق شویم که حال را از دست بدهیم.

۶. هنگام سختی | داستان اخلاقی کودک

داستان اخلاقی کودک « هنگام سختی ها» داستان دختری به نام سارا است با پدر و مادر خود در شهر بزرگی زندگی می کرد، یک روز پدر سارا از او خواست که کار ساده ای انجام دهد، پدر ابتدا یک سیب زمینی، یک تخم مرغ و کمی برگ چای برداشت و هر کدام را در یک ظرف آب در حال جوش انداخت. پس از چند دقیقه پدر به دخترش گفت تا آن ها را از آب خارج کند.

پدرش به او گفت: « ببینید آن ها چه واکنش متفاوتی نشان داده‌اند در حالی که همه درون آب و شرایط یکسانی بوده اند.» سیب زمینی نرم و خورد شده است، تخم مرغ سفت تر شده و برگ های چای رنگ و طعم آب را تحت تاثیر قرار داده است. ما نیز در شرایط سخت شبیه یکی از این موارد هستیم. یا مشکلات و سختی ها مانند سیب زمینی شرایط شما را از درون خورد می کند، مانند تخم مرغ شما را سرسخت تر می کند یا مانند چای شما شرایط را تغییر می دهید.

این داستان اخلاقی کوتاه بسیار مفهوم زیبایی دارد زیرا به شما یاد می دهد که شما در برخورد با شرایط مشکل می توانید واکنش های مختلفی داشته باشید.

داستان کوتاه اخلاقی

۷. رز مغرور

می گویند که در گذشته در باغچه ای بزرگ و زیبا گل رز زیبا، قرمز و مغروری بود، کنار این گل زیبا کاکتوسی پر خار و زشت بود. رز هر روز کاکتوس را مسخره می کرد و به او می خندید اما کاکتوس چیزی به او نمیگفت و در برابر حملات حیوانات و گیاهان دیگر از او مراقبت می کرد.

به طور ناگهانی در تابستان، چاه خشک شد و گل ها یکی پس از دیگری پژمرده شدند. گل رز نیز کم کم مریض و پژمرده شد. اما در همان زمان متوجه شد که گنجشکان برای مقداری آب منقار خود را در کاکتوس فرو می کنند. گل رز بسیار از رفتار خود شرمنده بود و خجالت می کشید اما چون به آب نیاز داشت از کاکتوس پرسید که آیا ممکن است کمی آب به او بدهد. کاکتوس موافقت کرد و آن دو دوست های صمیمی و جدانشدنی یکدیگر شدند.

گل رز یاد گرفت که زیبایی همه چیز نمی باشد و نباید دیگران را برای ظاهرشان مسخره کند. این داستان اخلاقی کودک این پیام را به همراه دارد که همه باید به یکدیگر احترام بگذارند.

۸. گوی ارزو | داستان اخلاقی کودک

نریمان، گویی درخشان در حیاط خانه اشان پیدا کرده بود و خیلی خوشحال بود روی گوی نوشته بود که اگر آرزو کند و به این گوی نگاه کند به آرزوی خود می رسد. اما نریمان نمی دانست چه آرزویی کند بنابراین گوی را درون کیف خود گذاشت تا بعدا آرزوی خود را پیدا کند.

روزها گذشت تا اینکه یکی از دوست های نریمان گوی را دزدید و به همه اهالی روستا نشان داد ولی چون فقط یک آرزو می شد کرد همه عصبانی و خشمگین شدند و نمی دانستند چه آرزویی کنند. همه پیش نریمان رفتند و از او خواستند تا آرزویی کند نریمان هم آرزو کرد که همه چیز به قبل بازگردد و مردم گوی را فراموش کنند.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که هیچ آرزویی نمی تواند همه را خوشحال کند و تلاش برای خوشبختی همیشه بهترین نتایج را به دنبال دارد.

۹. همکاری

در گذشته مزرعه ای بود که در آن سه همسایه کنار هم زندگی می کردند و هر یک از آن ها مزرعه ای داشتند که در آن سال درگیر آفت شده بود و محصولات شان به مرور از بین می رفت. آن ها ایده های مختلفی را برای کشتن آفات استفاده می کردند اولی از مترسک استفاده کرد، دومی از سموم مختلف را بررسی کرد و سومی حصاری ساخت و هر کدام بدون فایده بودند.

دهیار این سه همسایه را جمع کرد و به آن ها تکه چوبی داد و از آن ها خواست آن را بشکنند همه شکستند سپس چوب ها را کنار هم گذاشت و کسی نتوانست آن را بشکند سپس همه متوجه شدند که باید باهم همکاری می کردند تا بر مشکلات خود غالب شوند و آفت ها را ریشه کن کنند.

از این داستان اخلاقی کودک می توانید نتیجه بگیرید که باید در کارها همکاری داشته باشید تا بتوانید بر مشکلاتی که دارید غلبه کنید.

۱۰. مورچه و کبوتر

در روزی گرم تابستانی مورچه کنار دریاچه قدم می زد خواست کمی از آب آن بنوشد که از روی سنگ لیز خورد و توی آب افتاد. در همان زمان کبوتری از آن جا رد می شد که صدای مورچه را شنید سریع برگی در آب انداخت و مورچه را به کمک آن بلند کرد و روی زمین خشک قرار داد. مورچه از او تشکر کرد و به او گفت که مدیون او می باشد.

مورچه و کبوتر دوست شدند و مدت ها با یکدیگر همه جا می رفتند تا اینکه شکارچی وارد جنگل آن ها شد و با تفنگش کبوتر را هدف گرفت که مورچه او را دید و پای شکارچی را گاز گرفت. با صدای داد مرد کبوتر فرار کرد.  این قصه اموزنده برای کودکان لجباز نشان می دهد که به هرکس محبت و لطف کنی پاسخ آن را خواهی دید.

۱۱. ملخ و مورچه

در زمان های گذشته یک ملخ و مورچه بودند که با یکدیگر دوست بودند ملخ دوست داشت در میان علف ها دراز بکشد و ستراحت کند در حالی که مورچه همیشه کار می کرد و انبارهای غذای مختلفی داشت.

ملخ به مورچه می گفت که باید کمی استراحت کند و مورچه نیز به ملخ می گفت که نیاز دارد کمی کار کند. و ملخ گوش نمی داد تا این که زمستان رسید و ملخ هیچ ذخیره غذایی نداشت سرد و گرسنه پیش مورچه رفت و از او خواست که کمی غذا به او بدهد ولی مورچه گفت من تمام تابستان را کار کردم تا ذخیره ای داشته باشم چرا باید آن را به تو بدهم؟

ملخ پشیمان و نادم بود بنابراین مورچه کمی به او غذا داد و ملخ هم از آن به بعد به فکر ذخیره جمع کردن افتاد. این قصه اموزنده برای کودکان لجباز به کودک شما یاد می دهد که باید در مواقع آسایش به یاد سختی نیز بود و برای آن تلاش کرد.

۱۲. قصه اموزنده برای کودکان لجباز ، دو دوست و خرس

در روزگاران پیش روزی دو دوست باهم در جنگل راه می رفتند و حرف می زدند. در راه خود خرسی بزرگ را دیدند. یکی از پسرها از درخت بالا کشید و در میان شاخه های درخت پناه گرفت، دوست دیگر نمی دانست چه کار کند بنابراین خود را به مردن زد و روی زمین دراز کشید.

خرس پیش پسرک رفت او را بو کشید و کنار گوش او چیزی گفت و آرام رفت دوست دیگر از بالای درخت پایین آمد و از شخصی که روی زمین دراز کشیده بود پرسید که خرس به او چه گفته است؟ پسرک گفت: خرس به من گفت که به دوستانی که به شما اهمیت نمی دهند اطمینان نکنید.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که دوستی دو طرفه می باشد و هر دو طرف باید برای آن تلاش کنند و به یکدیگر اهمیت بدهند.

۱۳. دوستان همیشگی

در روزگاران گذشته موش و قورباغه ای بودند که بسیار با هم صمیمی بودند هر روز صبح پیش هم میرفتند و روزشان را کنار هم می گذراندند.

یک روز قورباغه ناراحت شد که چرا او همیشه به خانه موش می رود و موش تلاش نمیکند تا او را ببیند بنابراین تصمیم گرفت دیگر به دیدن موش نرود ولی موش را به خانه خودش زیر آب ها ببرد بنابراین بندی به پای موش وصل کرد و درون آب پرید و او را هم زیر آب کشید اما موش نمی توانست زیر آب نفس بکشد بنابراین احساس خفگی کرد و قورباغه او را بیرون آورد و متوجه کار اشتباه خود شد.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که گاهی اوقات با اینکه میخواهیم به دیگران کمک کنیم و آن ها را دوست داریم اما به آن ها اسیب میزنیم.

داستان کوتاه اخلاقی

۱۴. فیل تنها | داستان اخلاقی کودک

در گذشته فیلی تنها بود که در جنگل به دنبال دوست بود او به همه حیوانات نزدیک می شود و میگفت سلام دوست دارید با من دوست باشید؟ ولی همه حیوانات از بزرگی او می ترسیدند و دوست او نمی شدند. قورباغه به او گفت که دوستش باید اندازه خودش باشد تا باهم بپرند، آهو گفت دوستش باید مانند او تند بدود و هرکسی به بهانه ای او را از خود دور کرد.

فیل بسیار ناراحت بود و ناگهان دید که همه حیوانات فرار می کنند خرس به او گفت شیر رها شده است و همه می خواهند خود را نجات دهند اما فیل در مقابل شیر ایستاد و گفت تو نباید به دوستان من آسیب بزنی همه این حیوانات دوستان من هستند. سپس شیر شکست خورد و حیوانات همه با او دوست شدند و متوجه شدند که تفاوت ها باعث نمی شود که نتوانند باهم دوست باشند.

۱۵. تبر طلایی هیزم شکن

سال ها پیش مردی هیزم شکن بود که سخت کار می کرد و چوب های کم خود را برای غذا میفروخت. یک بار موقع بریدن درخت تبر او درون رودخانه افتاد و او که نمی توانست تبر خود را در آب های خروشان رودخانه پیدا کند شروع به گریه کرد.

ناگهان پری کوچکی که از آن جا رد میشد صدای گریه او را شنید و از او پرسید که چه شده است؟ هیزم شکن داستان را گفت و ناگهان پری تبری طلایی ظاهر کرد اما هیزم شکن گفت که این تبر او نیست این بار پری تبری نقره ای اورد و هیزم شکن بازهم گفت که این تبر او نیست تا اینکه پری تبر خود هیزم شکن را آورد. پری که صداقت مرد را دوست داشت تمام تبرها را به او هدیه داد.

۱۶. درخت سوزن

دو برادر در جنگلی زندگی می کردند. برادر بزرگ تر که از نظر جسمی به برادر کوچک برتری داشت مدام او را اذیت می کرد، لباس او را بر می داشت یا غذای او را مصرف می کرد. روزی برادر بزرگ تر تصمیم گرفت هیزم جمع کرده و در بازار بفروشد. در راه خود به درخت جادویی برخورد.

درخت با صدای بلند گفت ای پسر شاخه های مرا قطع نکن اگر به من آسیب نزنی سیبی طلایی به تو خواهم داد. پسر قبول کرد اما طمع باعث شد که بازهم درخت را تهدید کند که سیب های بیش تری به او بدهد. این بار درخت هزاران سوزن تیز بر سر او ریخت. برادر بزرگ زخمی روی زمین دراز کشید و از گریه زیادی از هوش رفت.

برادر کوچک به دنبال برادر خود وارد جنگل شد و برادر زخمی خود را یافت تمام سوزن ها را با محبت از بدن او خارج کرد و برادر بزرگ تر قول داد که با او رفتار بهتری داشته باشد.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که طمع همیشه به ضرر آدم می باشد و علاوه بر این ما باید با خواهر و برادر خود خوش رفتار باشیم زیرا در آینده به کمک آن ها نیاز داریم.

۱۷. شیر طماع | قصه اموزنده برای کودکان لجباز

داستان اخلافی کوتاه « شیر طماع» داستان شیری را روایت می کند که روزی در جنگل گرسنه بود که میخواست خرگوش کوچکی را شکار کند اما بجای شکار آن را رها کرد و گفت « خرگوش به این کوچکی من شیر را نمی تواند سیر کند» سپس آهویی را دید که از چشمه آب می خورد دنبال او دوید اما چون گرسنه بود نتوانست به او برسد و آهو فرار کرد. شیر که خسته شده بود دوباره دنبال خرگوش گشت تا چیزی بخورد اما خرگوش رفته بود و شیر از گرسنگی به دنبال حیوانات دیگر رفت ولی چیزی پیدا نکرد.

۱۸. غاز و تخم های طلایی

در روزگاران گذشته کشاورزی همراه با همسرش در کلبه ای کوچک زندگی می کردند که غازی داشتند، این غاز ه رروز تخمی از طلا می گذاشت و کشاورز را بسیار خوشحال می کرد. زن کشاورز هر روز با سبد پیش غاز میرفت و تخم ها را جمع می کرد. تا اینکه کشاورز و همسرش دچار طمع شدند و به این فکر کردند که آیا می شود کاری کرد دو تخم طلا بگذارد؟ اگر غاز تخم طلا می گذارد حتما درون بدنش از طلا است بنابراین او را گرفتند و کشتند اما طلایی پیدا نکردند.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که طمع باعث می شود که همان چیزی را هم که دارید از دست بدهید.

در مقالات مرتبط می توانید از نمونه های دیگر داستان اخلاقی کودک دیدن کنید.

نویسنده داستان اخلاقی کودک : “کودکانه” سایت کودک و نوجوان

منبع داستان اخلاقی کودک : Top 22 Short Moral Stories for Children

داستان جوجه کوچولو خجالتی
داستان جوجه کوچولو خجالتی

داستان جوجه کوچولو خجالتی که با نام داستان جوجه طلایی هم شناخته می شود یک داستان آموزنده است که نکات تربیتی زیادی را به کودکان آموزش می دهد. در پایان نکات تربیتی و آموزشی داستان جوجه کوچولو خجالتی آورده شده است.

روزی بود و روزگاری. در دهکده ای کوچک و دور جوجه کوچولویی زندگی می کرد که خیلی خیلی خجالتی بود.

داستان جوجه کوچولو - داستان جوجه طلایی

جوجه کوچولو خوش آب و رنگ، از جوجه مرغ بودن متنفر بود. اون همیشه دوست داشت از اول جوجه قو یا اردک می شد و همیشه کناری می شست و فکر می کرد که کاش قو بود.

وقتی جوجه قوهای سفید و یک دست رو می دید که روی کمر مادرشون سوار میشن و آب تنی می کنن از خودش بیشتر بدش می اومد و با مادرش بد رفتاری می کرد که چرا منو به دنیا آوردی.

جوجه کوچولو خودشو دوس نداشت و به خاطر همین از خودش بودن خجالت می کشید.

وقتی تو مهمونی های بقیه ی جوجه ها شرکت می کرد از اینکه خودشو با صدای بلند معرفی کنه و بگه که یک جوجه مرغ طلایی و قشنگه بدش می اومد.

برای همین ترجیح می داد گوشه ی لونه بمونه و با دیدن شادی و خوشحالی بقیه جوجه ها، فقط غصه بخوره.

کار جوجه کوچولو شده بود غصه خوردن و غصه خوردن. اونقدر که قشنگیای حیوونای دیگه رو دیده بود، خودشو هر روز زشت تر و زشت تر می دید.

 تا اینکه یه روزی خسته شد و تصمیم گرفت از دهکده ی قشنگ شون فرار کنه.

داستان جوجه کوچولو

جوجه کوچولو تنها می شود

صبح یکی از روزایی که مامان مرغه هنوز خواب بود، جوجه کوچولوی طلایی رنگ، چشماشو باز کرد و تصمیم گرفت نقشه شو عملی کنه و بدون این که به کسی چیزی بگه از اونجا فرار کنه.

دور و برشو حسابی نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی دور و برش نیست، جستی زد و پرید توی کوچه.

تو دل جوجه کوچولو آشوب بود. اون خیلی کوچیک بود و فکر اینکه طعمه ی پنجه ی کلاغا و گربه ها بشه، تنشو می لرزند.

تازه یاد گرفته بود بدون کمک مامانش دونه از زمین برداره و راه زیادی داشت تا از دهکده ی خودشون وارد دهکده ی اسرار آمیز بشه.

جوجه کوچولو قبلا از مامانش شنیده بود که دهکده ی اسرار آمیز جای خیلی عجیبیه و همین باعث می شد که جوجه کوچولو هیجان زده بشه.

مادر جوجه کوچولو همیشه می گفت توی دهکده ی اسرار آمیز، دارویی وجود داره که اگه کسی از اون بخوره، برای همیشه شاد و خوشحال میشه و هیچ غمی سراغش نمیاد.

فکر معجون شادی یه لحظه جوجه طلایی رو رها نمی کرد، اون می خواست معجون شادی رو بخوره تا بتونه به یک بچه قو زیبا تبدیل بشه و با مادرش به آب بازی بره.

تا جایی که تصمیم گرفت برای رسیدن به معجون شادی، دلشو به دریا بزنه و با قدمای کوچیک کوچیک رفت به سمت خروجی دهکده.

داستان جوجه کوچولو


چه راه پر پیچ و خمی! داستان جوجه کوچولو خجالتی

جوجه ی ریزه میزه رفت و رفت تا جایی که حس کرد چشماش داره سیاهی میره، جوجه کوچولو بود و بدنش تحمل اون همه سختی و راه رفتن رو نداشت برای همین خسته و حسابی گرسنه شده بود  و از ترس کلاغا و گربه ها، آسایش نداشت.

بالاخره گوشه ی یه درخت ایستاد و دید که پیرمردی داره برای پرنده ها دونه می ریزه.

خودشو پشت درخت قایم کرد و وقتی مطمئن شد کسی قصد گرفتنشو نداره، پرید روی دونه ها و شروع کرد به غذا خوردن. اما هنوز خوب خوب سیر نشده بود که حس کرد هوا تاریک تر شده و یه سایه ی بزرگ داره بهش نزدیک میشه.

از ترس شروع کرد به جیک جیک کردن و دید یه کلاغ سیاه بزرگ با سرعت برق و باد داره بهش نزدیک میشه.

جوجه کوچولو که زندگی رو تموم شده می دید، تو دلش گفت” خدایا خواهش می کنم بهم کمک کن. من خیلی تنهاام” و اشک از چشمام سرازیر شده بود که دید پیرمرد در حیاط رو بازکرد و با یه ظرف دونه به سمتش اومد.

پیرمرد که جیک و جیک کردن پر التماس جوجه را می شنید، دوان دوان به سمتش اومد و اونو تو دستای خودش گرفت.

کم کم قلب جوجه طلایی آروم شد و خودشو تو دستای پیرمرد رها کرد تا مطمئن شه که هنوز زنده ست.

انگاری خدا واقعا جوجه رو دوست داشت و ازش به موقع مراقبت کرده بود.

داستان جوجه کوچولو

زندانی که خیلی هم بد نیست!

جوجه از اینکه زنده مونده خیلی خوشحال بود، اما دوست داشت زبان داشت و به پیرمرد می گفت که قصدش رفتن به دهکده ی اسرارا آمیز است.

حالا او در حیاط خونه ی پیرمرد با چندتا جوجه ی دیگه گیر افتاده بود و راه پس و پیش نداشت.

جوجه ها اردک ها وقتی جوجه ی طلایی رو دیدن، خیلی ذوق زده شدن. اونا شروع کردن به تعریف کردن از پر و بال قشنگ جوجه و گفتن که آرزو دارن جوجه مرغ بودن.

جوجه طلایی که داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت ” آخه چطور ممکنه؟ شما جوجه اردک اید. خیلی زیبایین و همه عمرم آرزو داشتم جای شما باشم”.

جوجه اردک ها با حسرت گفتن ” حیف که اینجا زندانی شدیم و نمی توانیم اینهمه راه رو پیاده بریم. اخه ما باید بیشتر شنا کنیم و گرنه به دهکده ی اسرار آمیز می رفتیم و معجون شادی رو می خریدیدم تا کمی از اردک بودن خوشحال باشیم”.

داستان جوجه طلایی و داستان جوجه کوچولویی خجالتی

ادامه داستان جوجه کوچولو خجالتی |قصه من دیگه خجالت نمیکشم

جوجه طلایی بیشتر و بیشتر تعجب کرد و گفت ” آه منم دارم برای معجون شادی به اون دهکده میرم. شما راه ساده تری بلدین؟”

جوجه اردک گفت “اره برای شماها یه راه نزدیک تر بلدم. اگر از کنار جاده درختای بلوط پیر بری خیلی زودتر می رسی ولی باید مراقب ماشین ها و حیوونای درنده باشی. تو برای اونا یه لقمه ی چرب و نرمی”.

جوجه کوچولو با خوشحالی آدرس جدید رو گرفت و پا به فرار گذاشت و به سمت دهکده رفت تا معجون شادی را به دست بیاره و خوشحال بشه.


به دهکده خوش اومدی کوچولو

صبح زود، جوجه کوچولو راهش رو کج کرد و از کنار درختای بلوط عظیم به سمت دهکده ی اسرار امیز رفت.

نزدیکای ظهر بود که با خستگی زیاد وارد دهکده شد. پرو بالش کثیف شده بود و پاهای کوچیکش رمقی نداشتن.

یه گوشه نشست و خروس کوچولویی رو دید که خندان و شادان به سمتش می اومد.

خروس گفت به دهکده ی ما خوش اومدی. حتما تو هم به دنبال معجون شادی اینهمه راه رو اومدی که اینطور خاکی و خسته ای.

جوجه طلایی اشکش در اومد و گفت ” اره دقیقا. الان چند ورزه که تو راهم. مامانمو ندیدم و از پنجه ی کلاغ، به سختی جون سالم به در بردم. حالا بگو معجون شادی کجاست؟”

خروس گفت دنبال من بیا کوچولو. تو رو به خونه ی جغد جادوگر می برم. اون بهت میگه که معجون شادی چطور درست میشه.

جوجه طلایی و خروس رفتن و رفتن تا وارد خونه ی جغد جادوگر شدن.

جغد با دیدن جوجه ی خسته اما امیدوار، تعجب زده شده و گفت: ” واقعا اینهمه راه رو تنها اومدی؟ چطور ممکنه؟

تو اولین و قوی ترین جوجه ای هستی که دهکده ی اسرار آمیز به چشم می بینه. تو خیلی قوی هستی کوچولو”.

جوجه که انتظار تعریف و تمجیدهای جغد رو نداشت، از صمیم قلبش خوشحال شد و گفت ” ولی.. ولی من اصلا خودمو دوست ندارم. دوست دارم معجون شادی رو بخورم و از غصه آزاد بشم”.

جغد جادوگر گفت ” نگران نباش. چند روزی رو مهمون من هستی تا یاد بگیری معجون شادی رو چطور درست کنی”.

این دیگه چه جور معجونیه!

صبح روز بعد جغد جادوگر، معجون شفاف و خوشرنگی رو به جوجه داد و گفت : باید به مدت یک هفته، هر روز صبح راس ساعت ۸ خودت را خوب خوب در آینه نگاه کنی. بعد چندتا از زیبایی هایت را پیدا کنی.

اما این کافی نیست. بعد از اون باید در دهکده ی اسرار آمیز بچرخی و با حیوانات مختلف حرف بزنی تا اون ها هم تایید کنند که آن زیبایی را داری.

بعد از اون به تو دانه ای اسرار آمیز می دهم که اون را داخل معجون می اندازی.

بعد از ۷ روز باید ۷ دانه ی شادی آور داشته باشی تا در پایان روز هفتم دانه ها رو بخوری و برای همیشه شاد شوی.

جوجه گفت ” اگر بااین کار شاد می شوم، چرا که نه. از همین الان شروع می کنم.”

او بارها و بارها در آینه نگاه کرد. هر بار چیزای قشنگ زیادی را در آینه می دید که انگار قبل از اون اصلا ندیده بود.

 پرهای لطیف، سینه ای زیبا، کرک های طلایی، نوک حنایی، صدای دلنشین جیک و جیک و هزاران قشنگی دیگه.

هرشب قبل از خواب، توی دل جوجه کوچولو قند آب می شد وقتی می دید بقیه ی حیوونا هم زیبایی های اونو دیدن و موفق شده یه دونه ی اسرار آمیز جدید بگیره.

حالا وقتشه که معجون اسرار آمیز کار خودشو بکنه

بعد از ۷ روز جوجه طلایی به پیش جغد رفت و به دستور جغد دانا، دونه ها را در معجون سرخ رنگ ریخت و خورد.

جوجه شادی عجیبی رو احساس کرد. اون احساس می کرد یه آدم جدید شده، چشمام دنیا رو جور دیگه ای می دید و خودش را زیباترین جوجه ی دهکده می دید.

 اون از جوجه مرغ بودن خوشحال بود و حاضر نبود جوجه ی هیچ حیوون دیگه ای بشه.

در همین مدت کم، جوجه تونست دوستای زیادی پیدا کنه و ازشون چیزای زیادی یاد بگیره.

وقت خداحافظی، داستان خرگوش خجالتی

صبح روز هشتم جوجه برای تشکر و خداحافظی پیش جغد جادوگر رفت و به اون گفت “جغد عزیز از اینکه شادی رو به من هدیه کردی ازت ممنونم.

تو جغد دانایی هستی چون به من یاد دادی قشنگیای خودمو ببینم وفکر می کنم چیزی که منو شادتر از همیشه کرده، دیدن خوبی های خودمه”.

” این راه طولانی ارزش خوشحالی الانمو داره و میخوام به دهکده اقاقیا برگردم تا به جوجه های دیگه هم طرز تهیه ی معجون شادی رو یاد بدم”.

جغد که از درایت و هوش جوجه کوچولو شگفت زده شده بود، اون رو در آغوش گرفت و گفت ” تو بهترین جوجه ای هستی که در عمرم دیدم.

خوشحالم که می تونی حیوونای زیادی رو به شادی برسونی و تا رسیدن به دهکده ی اقاییا تنهات نمیذارم”.

جوجه مرغ طلایی خوشحال تر از همیشه به دهکده ی اقاقیا رسید و درست کردن معجون شادی رو به همه حیوونای شهر آموزش داد.

حالا دیگه هیچ حیوونی از خودش بودن متنفر نبود و دهکده ی اقاقیا تبدیل به یه دهکده ی اسرارآمیز جدید شده بود.

نکات تربیتی داستان جوجه کوچولو 

داستان جوجه کوچولو خجالتی یک داستان است که ویژگی های انسانی را به جوجه نسبت داده است و به کودک می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد، استعدادهای خود را بپذیرد و مهارت های اجتماعی در رفتار با دوستانش را ارتقا دهد. به آنچه که هست افتخار کند و توهم های اشتباه را کنار بگذارد.

علاوه بر این داستان جوجه کوچولو خجالتی به کودک کمک می کند تا در سنین ۱۳ تا ۱۵ سالگی به سمت فرار از خانه نرود و با عواقب ان آشنا شود. او یاد می گیرد به جای احساس شکست می تواند اشتباهات خود را جبران کند.

نویسنده : کودک و نوجوان