برچسب: داستان سه بچه خوک

قصه شب برای کودکان هشت ساله
قصه شب برای کودکان هشت ساله

قصه شب برای کودکان هشت ساله

نکات روانشناسی و تربیتی داستان که مورد نیاز کودک ۸ ساله است:

  • تشویق به کار گروهی
  • شناخت بیش تر جایگاه خود در جهان
  • شروع به تفکر در مورد آینده

مریم و علی هردو ۸ سالشونه و بچه های شجاع و مهربونی هستند. پدر و مادر اون باهم همسایه هستند و مریم و علی بعد از انجام تکالیف و کمک به پدر و مادرشون به حیاط آپارتمان می روند و باهم بازی می کنند. (بیشتر…)

قصه برای خواب کودک پنج ساله
قصه برای خواب کودک پنج ساله

قصه برای خواب کودک پنج ساله

نکات آموزشی و تربیتی این داستان

  • اشتراک گذاری اسباب بازی ها
  • صحبت با مادر و والدین در مورد مشکلات
  • دوستی

نیکان و امیر مهدی همسایه و دو دوست خیلی خوب برای همدیگه بودن و بعضی وقت ها به خونه هم می رفتند تا با همدیگر بازی کنند. امیر مهدی یه توپ داشت که خیلی دوستش داشت اما نیکان هم دوست داشت که با اون توپ بازی کنه اما امیر مهدی توپ رو به نیکان نمی داد. امیر مهدی ناراحت شد و تنها رفت خونشون و تا چند روز تنها بود تا بالاخره پیش مادرش رفت و بهش گفت که چه اتفاقی افتاده.

قصه برای خواب کودک پنج ساله

(بیشتر…)

سه بچه خوک
سه بچه خوک

سه بچه خوک

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش به نام های مومو، توتو، بوبو زندگی می کرد.

یک روز مادر خوکها به آنها گفت: بچه ها شما بزرگ شدید و باید برای خودتان خانه ای بسازید و زندگی جدیدی را شروع کنید.

مومو که از همه بزرگتر و تنبل تر بود با شاخ و برگ درخت ها خانه ای ساخت. توتو که کمی زرنگ بود خانه ای چوبی ساخت و بوبو که از همه زرنگتر بود خانه ای سنگی و محکم ساخت. مدتی گذشت. روزی مومو جلوی خانه در حال استراحت بود که گرگی بدجنس او را دید وبه سراغش آمد. مومو سریع به داخل خانه رفت و در را بست. گرگ خندید نفسی عمیق کشید وخانه را فوت کرد و چون خانه محکم نبود بلافاصله خراب شد. مومو شروع به دویدن کرد و رفت و رفت تا به خانه توتو رسید. در زد و گفت: گرگ دنبال من است، در را باز کن. توتو در را باز کرد و گفت: خیالت راحت خانه من با فوت خراب نمی شود.سه بچه خوک

گرگ که به خانه توتو رسید کمی فکر کرد و گفت: خانه از چوب است پس باید خانه را آتش بزنم تا خوک ها بیرون بیایند.

گرگ خانه را آتش زد. دود همه جا را گرفت و چون خوک ها نمی توانستند نفس بکشند بیرون آمدند و به سمت خانه بوبو دویدند. در خانه بوبو را زدند و گفتند: در راباز کن، گرگ دنبال ماست.بوبو در را باز کرد و گفت: نگران نباشید خانه من محکم است. گرگ به دنبال آنها آمد.  اول خانه را فوت کرد اما خراب نشد. سعی کرد خانه را آتش بزند اما خانه سنگی آتش نگرفت. خواست از دودکش وارد شود که خوکها بخاری را روشن کردند و دم گرگه آتش گرفت و به سمت جنگل فرار کرد. مومو و توتو هم فهمیدند که هر کاری را باید به بهترین صورت انجام دهند.

منبع:فارس پاتوق