برچسب: داستان

۱۹ داستان اخلاقی کودک که معجزه می کند!
۱۹ داستان اخلاقی کودک که معجزه می کند!

داستان اخلاقی کودک کمک می کند تا بتوانند ویژگی های خوب اخلاقی را در خود پرورش دهند. در اینجا ۱۹ داستان اخلاقی کودک آورده شده است که می تواند ارزش های اخلاقی را به کودکان شما یاد دهد و آینده او را تضمین کند.

داستان اخلاقی کوتاه 

داستان اخلاقی کودک کمک می کند تا به کودک خود خصایص خوب را بیاموزید و به کمک داستان اخلاقی کوتاه که نمونه هایی از آن در ادامه آمده است به او یاد دهید که در شرایط مختلف چه واکنشی نشان دهد:

۱.شیر و موش 

گفته شده است که در گذشته شیری در جنگل استراحت می کرد که موشی برای سرگرمی میان یال و موی شیر دوید. شیر با حرکت موش بیدار شد و با یک حرکت موش را گرفت و خواست که موش را بخورد. موش با گریه گفت اگر به من کمک کنی من نیز روزی به تو کمک خواهم کرد و جواب این کمکت را خواهی گرفت. شیر خندید زیرا تصور نمی کرد که موشی کوچک بتواند به او کمک کند.

روزی شکارچی ها وارد جنگل شدند و شیر را گرفتند، شیر ناله می کرد و برای بیرون آمدن از طناب ها تلاش می کرد، موش که از آنجا رد می شد صدای شیر را شنید و طناب را جوید سپس هردو به سمت جنگل فرار کردند.

این داستان اخلاقی کودک برای کودکان لجباز نشان می دهد که باید با دیگران مهربان بود زیرا حتی کسانی که فکر نمی کنید روزی به شما کمک کنند می توانند جان شما را نجات دهند.

داستان کوتاه اخلاقی

۲. داستان چوپان دروغگو

پسری با پدرش در روستایی دور زندگی می کردند. پدر پسر به او گفت که گوسفندها را به چرا برده و از آن ها مواظبت کند تا گرگ آن ها را نخورد یا گم نشوند. پسر دوست نداشت مواظب گوسفندها باشد و ترجیح می داد که بدود، بازی کند یا خوش بگذراند.

یک روز پسر هنگام چرای گوسفندان فریاد زد « گرگ» تمام اهالی دهکده به سمت او رفتند تا پسر و گوسفندان را از دست گرگ نجات دهند. وقتی اهالی دیدند که گرگی نیست و همه گوسفندان سالم هستند ناراحت و عصبانی شدند سپس روز بعد دوباره حوصله پسر سررفت و داد زد « گرگ» و دوباره همه اهالی به سمت پسر رفتند.

اهالی روستا بسیار عصبانی بودند و به یکدیگر قول دادند که دیگر گول پسر را نخورند. روز سوم، پسر ناگهان گله گرگی دید و بلندتر از همیشه فریاد زد «گرگ، گرگ، گرگ!»، اما هیچ کس به کمک او نرفت و گرگ ها تمام گوسفند ها را دریدند.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهند که دروغ باعث می شود که اعتماد میان اعضای جامعه از بین برود و بیش ترین صدمه را از این کار خود فرد دروغگو می بیند.

۳. روباه و لک لک | داستان اخلاقی کودک

در جنگل روباه خودخواهی بود که دوست داشت دیگران را اذیت کند، این روباه دوستش لک لک را به خانه خود دعوت کرد. لک لک بسیار خوشحال بود اما نمی دانست که روباه دوست دارد او را اذیت کند. روباه شام را در بشقاب هایی کم عمق درست کرده بود و لک لک نمی توانست از داخل آن ها شام بخورد اما روباه هرچه سریع تر سوپ خود را تمام کرد و لک لک گرسنه ماند.

لک لک بسیار از این کار روباه عصبانی شده بود و برای فردا شب روباه را به خانه دعوت کرد تا به او نشان دهد که چقدر رفتارش بد بوده است. روباه بسیار خوشحال بود، لک لک غذا را در ظرف های بسیار بلندی مانند گلدان ریخت وسریع همه غذا را خورد اما روباره چون گردن کوتاهی داشت نتوانست غذا بخورد، گرسنه ماند و یاد گرفت که نباید دیگران را اذیت کند.

داستان اخلاقی کوتاه به شما می آموزد که همان طور که شما دیگران را اذیت می کنید دیگران نیز می توانند به شما آسیب برسانند بنابراین نباید به دیگران آسیب بزنید.

۴. آرزوی طلا

مردی طماع در شهری دور زندگی می کرد که عاشق طلا و وسایل قیمتی بود. این مرد دخترش را بیش از هرچیزی در دنیا دوست داشت. یک روز پری در مقابل او ظاهر شد و به او گفت که می تواند یک ارزو او را براورده کند. مرد بسیار خوشحال شد و این آرزو را کرد که به هرچیزی دست می زند طلا شود.

مرد طماع در راه به سنگریزه ها دست می زد و با خوشحالی میدید که تمام سنگریزه ها طلا و یاقوت می شوند. مرد از خوشحالی تا خانه دوید تا خبر را به زن و دختر خود بدهد. مرد با خوشحالی به خانه رسید و دخترش در آغوش او پرید و ناگهان کودک به مجسمه ای از طلا تبدیل شد. مرد به گریه افتاد و باقی عمر خود را صرف پیدا کردن پری کرد تا آرزویش را پس بگیرد.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که باید هنگام آرزو کردن نیز فکر کرد و هرچیزی را نباید آرزو کرد و باید بدانید که هرچیزی عواقبی دارد و هیچ چیزی در این دنیا رایگان نمی باشد.

۵. پتی و سطل شیرها

پتی دو سطل شیر از گاو دوشیده بود و می خواست آن ها را برای فروش به بازار ببرد. در راه به پولی فکر می کرد که می تواند از این راه درآورد و برای خرج کردن پول ها برنامه میریخت.

او با خودش فکر می کرد: « با پول شیر مرغی می خرم سپس مرغ تخم می گذارد و جوجه های بیش تری به دست می آورم، چند تا از جوجه ها را می فروشم و چند تا از آن ها مرغ می شوند دوباره جوجه می گذارند و از فروش آن ها پول زیادی به دست می اوردم و با پول آن ها خانه ای روی تپه می خرم.»

همان طور که پتی در آرزوهای خود غرق بود از روی سنگی افتاد و تمام شیرها و آرزوهایش ریختند، این داستان اخلاقی کودک یاد می دهد که نباید انقدر در آینده غرق شویم که حال را از دست بدهیم.

۶. هنگام سختی | داستان اخلاقی کودک

داستان اخلاقی کودک « هنگام سختی ها» داستان دختری به نام سارا است با پدر و مادر خود در شهر بزرگی زندگی می کرد، یک روز پدر سارا از او خواست که کار ساده ای انجام دهد، پدر ابتدا یک سیب زمینی، یک تخم مرغ و کمی برگ چای برداشت و هر کدام را در یک ظرف آب در حال جوش انداخت. پس از چند دقیقه پدر به دخترش گفت تا آن ها را از آب خارج کند.

پدرش به او گفت: « ببینید آن ها چه واکنش متفاوتی نشان داده‌اند در حالی که همه درون آب و شرایط یکسانی بوده اند.» سیب زمینی نرم و خورد شده است، تخم مرغ سفت تر شده و برگ های چای رنگ و طعم آب را تحت تاثیر قرار داده است. ما نیز در شرایط سخت شبیه یکی از این موارد هستیم. یا مشکلات و سختی ها مانند سیب زمینی شرایط شما را از درون خورد می کند، مانند تخم مرغ شما را سرسخت تر می کند یا مانند چای شما شرایط را تغییر می دهید.

این داستان اخلاقی کوتاه بسیار مفهوم زیبایی دارد زیرا به شما یاد می دهد که شما در برخورد با شرایط مشکل می توانید واکنش های مختلفی داشته باشید.

داستان کوتاه اخلاقی

۷. رز مغرور

می گویند که در گذشته در باغچه ای بزرگ و زیبا گل رز زیبا، قرمز و مغروری بود، کنار این گل زیبا کاکتوسی پر خار و زشت بود. رز هر روز کاکتوس را مسخره می کرد و به او می خندید اما کاکتوس چیزی به او نمیگفت و در برابر حملات حیوانات و گیاهان دیگر از او مراقبت می کرد.

به طور ناگهانی در تابستان، چاه خشک شد و گل ها یکی پس از دیگری پژمرده شدند. گل رز نیز کم کم مریض و پژمرده شد. اما در همان زمان متوجه شد که گنجشکان برای مقداری آب منقار خود را در کاکتوس فرو می کنند. گل رز بسیار از رفتار خود شرمنده بود و خجالت می کشید اما چون به آب نیاز داشت از کاکتوس پرسید که آیا ممکن است کمی آب به او بدهد. کاکتوس موافقت کرد و آن دو دوست های صمیمی و جدانشدنی یکدیگر شدند.

گل رز یاد گرفت که زیبایی همه چیز نمی باشد و نباید دیگران را برای ظاهرشان مسخره کند. این داستان اخلاقی کودک این پیام را به همراه دارد که همه باید به یکدیگر احترام بگذارند.

۸. گوی ارزو | داستان اخلاقی کودک

نریمان، گویی درخشان در حیاط خانه اشان پیدا کرده بود و خیلی خوشحال بود روی گوی نوشته بود که اگر آرزو کند و به این گوی نگاه کند به آرزوی خود می رسد. اما نریمان نمی دانست چه آرزویی کند بنابراین گوی را درون کیف خود گذاشت تا بعدا آرزوی خود را پیدا کند.

روزها گذشت تا اینکه یکی از دوست های نریمان گوی را دزدید و به همه اهالی روستا نشان داد ولی چون فقط یک آرزو می شد کرد همه عصبانی و خشمگین شدند و نمی دانستند چه آرزویی کنند. همه پیش نریمان رفتند و از او خواستند تا آرزویی کند نریمان هم آرزو کرد که همه چیز به قبل بازگردد و مردم گوی را فراموش کنند.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که هیچ آرزویی نمی تواند همه را خوشحال کند و تلاش برای خوشبختی همیشه بهترین نتایج را به دنبال دارد.

۹. همکاری

در گذشته مزرعه ای بود که در آن سه همسایه کنار هم زندگی می کردند و هر یک از آن ها مزرعه ای داشتند که در آن سال درگیر آفت شده بود و محصولات شان به مرور از بین می رفت. آن ها ایده های مختلفی را برای کشتن آفات استفاده می کردند اولی از مترسک استفاده کرد، دومی از سموم مختلف را بررسی کرد و سومی حصاری ساخت و هر کدام بدون فایده بودند.

دهیار این سه همسایه را جمع کرد و به آن ها تکه چوبی داد و از آن ها خواست آن را بشکنند همه شکستند سپس چوب ها را کنار هم گذاشت و کسی نتوانست آن را بشکند سپس همه متوجه شدند که باید باهم همکاری می کردند تا بر مشکلات خود غالب شوند و آفت ها را ریشه کن کنند.

از این داستان اخلاقی کودک می توانید نتیجه بگیرید که باید در کارها همکاری داشته باشید تا بتوانید بر مشکلاتی که دارید غلبه کنید.

۱۰. مورچه و کبوتر

در روزی گرم تابستانی مورچه کنار دریاچه قدم می زد خواست کمی از آب آن بنوشد که از روی سنگ لیز خورد و توی آب افتاد. در همان زمان کبوتری از آن جا رد می شد که صدای مورچه را شنید سریع برگی در آب انداخت و مورچه را به کمک آن بلند کرد و روی زمین خشک قرار داد. مورچه از او تشکر کرد و به او گفت که مدیون او می باشد.

مورچه و کبوتر دوست شدند و مدت ها با یکدیگر همه جا می رفتند تا اینکه شکارچی وارد جنگل آن ها شد و با تفنگش کبوتر را هدف گرفت که مورچه او را دید و پای شکارچی را گاز گرفت. با صدای داد مرد کبوتر فرار کرد.  این قصه اموزنده برای کودکان لجباز نشان می دهد که به هرکس محبت و لطف کنی پاسخ آن را خواهی دید.

۱۱. ملخ و مورچه

در زمان های گذشته یک ملخ و مورچه بودند که با یکدیگر دوست بودند ملخ دوست داشت در میان علف ها دراز بکشد و ستراحت کند در حالی که مورچه همیشه کار می کرد و انبارهای غذای مختلفی داشت.

ملخ به مورچه می گفت که باید کمی استراحت کند و مورچه نیز به ملخ می گفت که نیاز دارد کمی کار کند. و ملخ گوش نمی داد تا این که زمستان رسید و ملخ هیچ ذخیره غذایی نداشت سرد و گرسنه پیش مورچه رفت و از او خواست که کمی غذا به او بدهد ولی مورچه گفت من تمام تابستان را کار کردم تا ذخیره ای داشته باشم چرا باید آن را به تو بدهم؟

ملخ پشیمان و نادم بود بنابراین مورچه کمی به او غذا داد و ملخ هم از آن به بعد به فکر ذخیره جمع کردن افتاد. این قصه اموزنده برای کودکان لجباز به کودک شما یاد می دهد که باید در مواقع آسایش به یاد سختی نیز بود و برای آن تلاش کرد.

۱۲. قصه اموزنده برای کودکان لجباز، دو دوست و خرس

در روزگاران پیش روزی دو دوست باهم در جنگل راه می رفتند و حرف می زدند. در راه خود خرسی بزرگ را دیدند. یکی از پسرها از درخت بالا کشید و در میان شاخه های درخت پناه گرفت، دوست دیگر نمی دانست چه کار کند بنابراین خود را به مردن زد و روی زمین دراز کشید.

خرس پیش پسرک رفت او را بو کشید و کنار گوش او چیزی گفت و آرام رفت دوست دیگر از بالای درخت پایین آمد و از شخصی که روی زمین دراز کشیده بود پرسید که خرس به او چه گفته است؟ پسرک گفت: خرس به من گفت که به دوستانی که به شما اهمیت نمی دهند اطمینان نکنید.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که دوستی دو طرفه می باشد و هر دو طرف باید برای آن تلاش کنند و به یکدیگر اهمیت بدهند.

۱۳. دوستان همیشگی |قصه اموزنده برای کودکان لجباز

در روزگاران گذشته موش و قورباغه ای بودند که بسیار با هم صمیمی بودند هر روز صبح پیش هم میرفتند و روزشان را کنار هم می گذراندند.

یک روز قورباغه ناراحت شد که چرا او همیشه به خانه موش می رود و موش تلاش نمیکند تا او را ببیند بنابراین تصمیم گرفت دیگر به دیدن موش نرود ولی موش را به خانه خودش زیر آب ها ببرد بنابراین بندی به پای موش وصل کرد و درون آب پرید و او را هم زیر آب کشید اما موش نمی توانست زیر آب نفس بکشد بنابراین احساس خفگی کرد و قورباغه او را بیرون آورد و متوجه کار اشتباه خود شد.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که گاهی اوقات با اینکه میخواهیم به دیگران کمک کنیم و آن ها را دوست داریم اما به آن ها اسیب میزنیم.

داستان کوتاه اخلاقی

۱۴. فیل تنها | داستان اخلاقی کودک

در گذشته فیلی تنها بود که در جنگل به دنبال دوست بود او به همه حیوانات نزدیک می شود و میگفت سلام دوست دارید با من دوست باشید؟ ولی همه حیوانات از بزرگی او می ترسیدند و دوست او نمی شدند. قورباغه به او گفت که دوستش باید اندازه خودش باشد تا باهم بپرند، آهو گفت دوستش باید مانند او تند بدود و هرکسی به بهانه ای او را از خود دور کرد.

فیل بسیار ناراحت بود و ناگهان دید که همه حیوانات فرار می کنند خرس به او گفت شیر رها شده است و همه می خواهند خود را نجات دهند اما فیل در مقابل شیر ایستاد و گفت تو نباید به دوستان من آسیب بزنی همه این حیوانات دوستان من هستند. سپس شیر شکست خورد و حیوانات همه با او دوست شدند و متوجه شدند که تفاوت ها باعث نمی شود که نتوانند باهم دوست باشند.

۱۵. تبر طلایی هیزم شکن

سال ها پیش مردی هیزم شکن بود که سخت کار می کرد و چوب های کم خود را برای غذا میفروخت. یک بار موقع بریدن درخت تبر او درون رودخانه افتاد و او که نمی توانست تبر خود را در آب های خروشان رودخانه پیدا کند شروع به گریه کرد.

ناگهان پری کوچکی که از آن جا رد میشد صدای گریه او را شنید و از او پرسید که چه شده است؟ هیزم شکن داستان را گفت و ناگهان پری تبری طلایی ظاهر کرد اما هیزم شکن گفت که این تبر او نیست این بار پری تبری نقره ای اورد و هیزم شکن بازهم گفت که این تبر او نیست تا اینکه پری تبر خود هیزم شکن را آورد. پری که صداقت مرد را دوست داشت تمام تبرها را به او هدیه داد.

۱۶. درخت سوزن

دو برادر در جنگلی زندگی می کردند. برادر بزرگ تر که از نظر جسمی به برادر کوچک برتری داشت مدام او را اذیت می کرد، لباس او را بر می داشت یا غذای او را مصرف می کرد. روزی برادر بزرگ تر تصمیم گرفت هیزم جمع کرده و در بازار بفروشد. در راه خود به درخت جادویی برخورد.

درخت با صدای بلند گفت ای پسر شاخه های مرا قطع نکن اگر به من آسیب نزنی سیبی طلایی به تو خواهم داد. پسر قبول کرد اما طمع باعث شد که بازهم درخت را تهدید کند که سیب های بیش تری به او بدهد. این بار درخت هزاران سوزن تیز بر سر او ریخت. برادر بزرگ زخمی روی زمین دراز کشید و از گریه زیادی از هوش رفت.

برادر کوچک به دنبال برادر خود وارد جنگل شد و برادر زخمی خود را یافت تمام سوزن ها را با محبت از بدن او خارج کرد و برادر بزرگ تر قول داد که با او رفتار بهتری داشته باشد.

این داستان اخلاقی کوتاه نشان می دهد که طمع همیشه به ضرر آدم می باشد و علاوه بر این ما باید با خواهر و برادر خود خوش رفتار باشیم زیرا در آینده به کمک آن ها نیاز داریم.

۱۷. شیر طماع | قصه اموزنده برای کودکان لجباز

داستان اخلافی کوتاه « شیر طماع» داستان شیری را روایت می کند که روزی در جنگل گرسنه بود که میخواست خرگوش کوچکی را شکار کند اما بجای شکار آن را رها کرد و گفت « خرگوش به این کوچکی من شیر را نمی تواند سیر کند» سپس آهویی را دید که از چشمه آب می خورد دنبال او دوید اما چون گرسنه بود نتوانست به او برسد و آهو فرار کرد. شیر که خسته شده بود دوباره دنبال خرگوش گشت تا چیزی بخورد اما خرگوش رفته بود و شیر از گرسنگی به دنبال حیوانات دیگر رفت ولی چیزی پیدا نکرد.

۱۸. غاز و تخم های طلایی

در روزگاران گذشته کشاورزی همراه با همسرش در کلبه ای کوچک زندگی می کردند که غازی داشتند، این غاز ه رروز تخمی از طلا می گذاشت و کشاورز را بسیار خوشحال می کرد. زن کشاورز هر روز با سبد پیش غاز میرفت و تخم ها را جمع می کرد. تا اینکه کشاورز و همسرش دچار طمع شدند و به این فکر کردند که آیا می شود کاری کرد دو تخم طلا بگذارد؟ اگر غاز تخم طلا می گذارد حتما درون بدنش از طلا است بنابراین او را گرفتند و کشتند اما طلایی پیدا نکردند.

این داستان اخلاقی کودک نشان می دهد که طمع باعث می شود که همان چیزی را هم که دارید از دست بدهید.

در مقالات مرتبط می توانید از نمونه های دیگر داستان اخلاقی کودک دیدن کنید.

نویسنده داستان اخلاقی کودک : “کودکانه” سایت کودک و نوجوان

منبع داستان اخلاقی کودک : Top 22 Short Moral Stories for Children

داستان جوجه کوچولو خجالتی
داستان جوجه کوچولو خجالتی

داستان جوجه کوچولو خجالتی که با نام داستان جوجه طلایی هم شناخته می شود یک داستان آموزنده است که نکات تربیتی زیادی را به کودکان آموزش می دهد. در پایان نکات تربیتی و آموزشی داستان جوجه کوچولو خجالتی آورده شده است.

روزی بود و روزگاری. در دهکده ای کوچک و دور جوجه کوچولویی زندگی می کرد که خیلی خیلی خجالتی بود.

داستان جوجه کوچولو - داستان جوجه طلایی

جوجه کوچولو خوش آب و رنگ، از جوجه مرغ بودن متنفر بود. اون همیشه دوست داشت از اول جوجه قو یا اردک می شد و همیشه کناری می شست و فکر می کرد که کاش قو بود.

وقتی جوجه قوهای سفید و یک دست رو می دید که روی کمر مادرشون سوار میشن و آب تنی می کنن از خودش بیشتر بدش می اومد و با مادرش بد رفتاری می کرد که چرا منو به دنیا آوردی.

جوجه کوچولو خودشو دوس نداشت و به خاطر همین از خودش بودن خجالت می کشید.

وقتی تو مهمونی های بقیه ی جوجه ها شرکت می کرد از اینکه خودشو با صدای بلند معرفی کنه و بگه که یک جوجه مرغ طلایی و قشنگه بدش می اومد.

برای همین ترجیح می داد گوشه ی لونه بمونه و با دیدن شادی و خوشحالی بقیه جوجه ها، فقط غصه بخوره.

کار جوجه کوچولو شده بود غصه خوردن و غصه خوردن. اونقدر که قشنگیای حیوونای دیگه رو دیده بود، خودشو هر روز زشت تر و زشت تر می دید.

 تا اینکه یه روزی خسته شد و تصمیم گرفت از دهکده ی قشنگ شون فرار کنه.

داستان جوجه کوچولو

جوجه کوچولو تنها می شود

صبح یکی از روزایی که مامان مرغه هنوز خواب بود، جوجه کوچولوی طلایی رنگ، چشماشو باز کرد و تصمیم گرفت نقشه شو عملی کنه و بدون این که به کسی چیزی بگه از اونجا فرار کنه.

دور و برشو حسابی نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی دور و برش نیست، جستی زد و پرید توی کوچه.

تو دل جوجه کوچولو آشوب بود. اون خیلی کوچیک بود و فکر اینکه طعمه ی پنجه ی کلاغا و گربه ها بشه، تنشو می لرزند.

تازه یاد گرفته بود بدون کمک مامانش دونه از زمین برداره و راه زیادی داشت تا از دهکده ی خودشون وارد دهکده ی اسرار آمیز بشه.

جوجه کوچولو قبلا از مامانش شنیده بود که دهکده ی اسرار آمیز جای خیلی عجیبیه و همین باعث می شد که جوجه کوچولو هیجان زده بشه.

مادر جوجه کوچولو همیشه می گفت توی دهکده ی اسرار آمیز، دارویی وجود داره که اگه کسی از اون بخوره، برای همیشه شاد و خوشحال میشه و هیچ غمی سراغش نمیاد.

فکر معجون شادی یه لحظه جوجه طلایی رو رها نمی کرد، اون می خواست معجون شادی رو بخوره تا بتونه به یک بچه قو زیبا تبدیل بشه و با مادرش به آب بازی بره.

تا جایی که تصمیم گرفت برای رسیدن به معجون شادی، دلشو به دریا بزنه و با قدمای کوچیک کوچیک رفت به سمت خروجی دهکده.

داستان جوجه کوچولو


چه راه پر پیچ و خمی! داستان جوجه کوچولو خجالتی

جوجه ی ریزه میزه رفت و رفت تا جایی که حس کرد چشماش داره سیاهی میره، جوجه کوچولو بود و بدنش تحمل اون همه سختی و راه رفتن رو نداشت برای همین خسته و حسابی گرسنه شده بود  و از ترس کلاغا و گربه ها، آسایش نداشت.

بالاخره گوشه ی یه درخت ایستاد و دید که پیرمردی داره برای پرنده ها دونه می ریزه.

خودشو پشت درخت قایم کرد و وقتی مطمئن شد کسی قصد گرفتنشو نداره، پرید روی دونه ها و شروع کرد به غذا خوردن. اما هنوز خوب خوب سیر نشده بود که حس کرد هوا تاریک تر شده و یه سایه ی بزرگ داره بهش نزدیک میشه.

از ترس شروع کرد به جیک جیک کردن و دید یه کلاغ سیاه بزرگ با سرعت برق و باد داره بهش نزدیک میشه.

جوجه کوچولو که زندگی رو تموم شده می دید، تو دلش گفت” خدایا خواهش می کنم بهم کمک کن. من خیلی تنهاام” و اشک از چشمام سرازیر شده بود که دید پیرمرد در حیاط رو بازکرد و با یه ظرف دونه به سمتش اومد.

پیرمرد که جیک و جیک کردن پر التماس جوجه را می شنید، دوان دوان به سمتش اومد و اونو تو دستای خودش گرفت.

کم کم قلب جوجه طلایی آروم شد و خودشو تو دستای پیرمرد رها کرد تا مطمئن شه که هنوز زنده ست.

انگاری خدا واقعا جوجه رو دوست داشت و ازش به موقع مراقبت کرده بود.

داستان جوجه کوچولو

زندانی که خیلی هم بد نیست!

جوجه از اینکه زنده مونده خیلی خوشحال بود، اما دوست داشت زبان داشت و به پیرمرد می گفت که قصدش رفتن به دهکده ی اسرارا آمیز است.

حالا او در حیاط خونه ی پیرمرد با چندتا جوجه ی دیگه گیر افتاده بود و راه پس و پیش نداشت.

جوجه ها اردک ها وقتی جوجه ی طلایی رو دیدن، خیلی ذوق زده شدن. اونا شروع کردن به تعریف کردن از پر و بال قشنگ جوجه و گفتن که آرزو دارن جوجه مرغ بودن.

جوجه طلایی که داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت ” آخه چطور ممکنه؟ شما جوجه اردک اید. خیلی زیبایین و همه عمرم آرزو داشتم جای شما باشم”.

جوجه اردک ها با حسرت گفتن ” حیف که اینجا زندانی شدیم و نمی توانیم اینهمه راه رو پیاده بریم. اخه ما باید بیشتر شنا کنیم و گرنه به دهکده ی اسرار آمیز می رفتیم و معجون شادی رو می خریدیدم تا کمی از اردک بودن خوشحال باشیم”.

داستان جوجه طلایی و داستان جوجه کوچولویی خجالتی

ادامه داستان جوجه کوچولو خجالتی |قصه من دیگه خجالت نمیکشم

جوجه طلایی بیشتر و بیشتر تعجب کرد و گفت ” آه منم دارم برای معجون شادی به اون دهکده میرم. شما راه ساده تری بلدین؟”

جوجه اردک گفت “اره برای شماها یه راه نزدیک تر بلدم. اگر از کنار جاده درختای بلوط پیر بری خیلی زودتر می رسی ولی باید مراقب ماشین ها و حیوونای درنده باشی. تو برای اونا یه لقمه ی چرب و نرمی”.

جوجه کوچولو با خوشحالی آدرس جدید رو گرفت و پا به فرار گذاشت و به سمت دهکده رفت تا معجون شادی را به دست بیاره و خوشحال بشه.


به دهکده خوش اومدی کوچولو

صبح زود، جوجه کوچولو راهش رو کج کرد و از کنار درختای بلوط عظیم به سمت دهکده ی اسرار امیز رفت.

نزدیکای ظهر بود که با خستگی زیاد وارد دهکده شد. پرو بالش کثیف شده بود و پاهای کوچیکش رمقی نداشتن.

یه گوشه نشست و خروس کوچولویی رو دید که خندان و شادان به سمتش می اومد.

خروس گفت به دهکده ی ما خوش اومدی. حتما تو هم به دنبال معجون شادی اینهمه راه رو اومدی که اینطور خاکی و خسته ای.

جوجه طلایی اشکش در اومد و گفت ” اره دقیقا. الان چند ورزه که تو راهم. مامانمو ندیدم و از پنجه ی کلاغ، به سختی جون سالم به در بردم. حالا بگو معجون شادی کجاست؟”

خروس گفت دنبال من بیا کوچولو. تو رو به خونه ی جغد جادوگر می برم. اون بهت میگه که معجون شادی چطور درست میشه.

جوجه طلایی و خروس رفتن و رفتن تا وارد خونه ی جغد جادوگر شدن.

جغد با دیدن جوجه ی خسته اما امیدوار، تعجب زده شده و گفت: ” واقعا اینهمه راه رو تنها اومدی؟ چطور ممکنه؟

تو اولین و قوی ترین جوجه ای هستی که دهکده ی اسرار آمیز به چشم می بینه. تو خیلی قوی هستی کوچولو”.

جوجه که انتظار تعریف و تمجیدهای جغد رو نداشت، از صمیم قلبش خوشحال شد و گفت ” ولی.. ولی من اصلا خودمو دوست ندارم. دوست دارم معجون شادی رو بخورم و از غصه آزاد بشم”.

جغد جادوگر گفت ” نگران نباش. چند روزی رو مهمون من هستی تا یاد بگیری معجون شادی رو چطور درست کنی”.

این دیگه چه جور معجونیه!

صبح روز بعد جغد جادوگر، معجون شفاف و خوشرنگی رو به جوجه داد و گفت : باید به مدت یک هفته، هر روز صبح راس ساعت ۸ خودت را خوب خوب در آینه نگاه کنی. بعد چندتا از زیبایی هایت را پیدا کنی.

اما این کافی نیست. بعد از اون باید در دهکده ی اسرار آمیز بچرخی و با حیوانات مختلف حرف بزنی تا اون ها هم تایید کنند که آن زیبایی را داری.

بعد از اون به تو دانه ای اسرار آمیز می دهم که اون را داخل معجون می اندازی.

بعد از ۷ روز باید ۷ دانه ی شادی آور داشته باشی تا در پایان روز هفتم دانه ها رو بخوری و برای همیشه شاد شوی.

جوجه گفت ” اگر بااین کار شاد می شوم، چرا که نه. از همین الان شروع می کنم.”

او بارها و بارها در آینه نگاه کرد. هر بار چیزای قشنگ زیادی را در آینه می دید که انگار قبل از اون اصلا ندیده بود.

 پرهای لطیف، سینه ای زیبا، کرک های طلایی، نوک حنایی، صدای دلنشین جیک و جیک و هزاران قشنگی دیگه.

هرشب قبل از خواب، توی دل جوجه کوچولو قند آب می شد وقتی می دید بقیه ی حیوونا هم زیبایی های اونو دیدن و موفق شده یه دونه ی اسرار آمیز جدید بگیره.

حالا وقتشه که معجون اسرار آمیز کار خودشو بکنه

بعد از ۷ روز جوجه طلایی به پیش جغد رفت و به دستور جغد دانا، دونه ها را در معجون سرخ رنگ ریخت و خورد.

جوجه شادی عجیبی رو احساس کرد. اون احساس می کرد یه آدم جدید شده، چشمام دنیا رو جور دیگه ای می دید و خودش را زیباترین جوجه ی دهکده می دید.

 اون از جوجه مرغ بودن خوشحال بود و حاضر نبود جوجه ی هیچ حیوون دیگه ای بشه.

در همین مدت کم، جوجه تونست دوستای زیادی پیدا کنه و ازشون چیزای زیادی یاد بگیره.

وقت خداحافظی، داستان خرگوش خجالتی

صبح روز هشتم جوجه برای تشکر و خداحافظی پیش جغد جادوگر رفت و به اون گفت “جغد عزیز از اینکه شادی رو به من هدیه کردی ازت ممنونم.

تو جغد دانایی هستی چون به من یاد دادی قشنگیای خودمو ببینم وفکر می کنم چیزی که منو شادتر از همیشه کرده، دیدن خوبی های خودمه”.

” این راه طولانی ارزش خوشحالی الانمو داره و میخوام به دهکده اقاقیا برگردم تا به جوجه های دیگه هم طرز تهیه ی معجون شادی رو یاد بدم”.

جغد که از درایت و هوش جوجه کوچولو شگفت زده شده بود، اون رو در آغوش گرفت و گفت ” تو بهترین جوجه ای هستی که در عمرم دیدم.

خوشحالم که می تونی حیوونای زیادی رو به شادی برسونی و تا رسیدن به دهکده ی اقاییا تنهات نمیذارم”.

جوجه مرغ طلایی خوشحال تر از همیشه به دهکده ی اقاقیا رسید و درست کردن معجون شادی رو به همه حیوونای شهر آموزش داد.

حالا دیگه هیچ حیوونی از خودش بودن متنفر نبود و دهکده ی اقاقیا تبدیل به یه دهکده ی اسرارآمیز جدید شده بود.

نکات تربیتی داستان جوجه کوچولو 

داستان جوجه کوچولو خجالتی یک داستان است که ویژگی های انسانی را به جوجه نسبت داده است و به کودک می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد، استعدادهای خود را بپذیرد و مهارت های اجتماعی در رفتار با دوستانش را ارتقا دهد. به آنچه که هست افتخار کند و توهم های اشتباه را کنار بگذارد.

علاوه بر این داستان جوجه کوچولو خجالتی به کودک کمک می کند تا در سنین ۱۳ تا ۱۵ سالگی به سمت فرار از خانه نرود و با عواقب ان آشنا شود. او یاد می گیرد به جای احساس شکست می تواند اشتباهات خود را جبران کند.

نویسنده : کودک و نوجوان

قصه شب برای کودکان هشت ساله
قصه شب برای کودکان هشت ساله

قصه شب برای کودکان هشت ساله

نکات روانشناسی و تربیتی داستان که مورد نیاز کودک ۸ ساله است:

  • تشویق به کار گروهی
  • شناخت بیش تر جایگاه خود در جهان
  • شروع به تفکر در مورد آینده

مریم و علی هردو ۸ سالشونه و بچه های شجاع و مهربونی هستند. پدر و مادر اون باهم همسایه هستند و مریم و علی بعد از انجام تکالیف و کمک به پدر و مادرشون به حیاط آپارتمان می روند و باهم بازی می کنند. (بیشتر…)

قصه برای خواب کودک پنج ساله
قصه برای خواب کودک پنج ساله

قصه برای خواب کودک پنج ساله

نکات آموزشی و تربیتی این داستان

  • اشتراک گذاری اسباب بازی ها
  • صحبت با مادر و والدین در مورد مشکلات
  • دوستی

نیکان و امیر مهدی همسایه و دو دوست خیلی خوب برای همدیگه بودن و بعضی وقت ها به خونه هم می رفتند تا با همدیگر بازی کنند. امیر مهدی یه توپ داشت که خیلی دوستش داشت اما نیکان هم دوست داشت که با اون توپ بازی کنه اما امیر مهدی توپ رو به نیکان نمی داد. امیر مهدی ناراحت شد و تنها رفت خونشون و تا چند روز تنها بود تا بالاخره پیش مادرش رفت و بهش گفت که چه اتفاقی افتاده.

قصه برای خواب کودک پنج ساله

(بیشتر…)

داستان کوتاه در مورد مرتب کردن وسایل و جمع کردن اسباب بازی ها
داستان کوتاه در مورد مرتب کردن وسایل و جمع کردن اسباب بازی ها

داستان کوتاه در مورد مرتب کردن وسایل و جمع کردن اسباب بازی ها

میلاد همیشه وسایل رو داخل خونه می انداخت، با هر اسباب بازی که بازی می کرد آن را رها می کرد. یه روز صبح پاش روی اسباب بازی رفت و خیلی خیلی دردش گرفت و اسباب بازیش رو شکست.

در حالی که داشت گریه می کرد، اسباب بازیش شروع به حرف زدن کرد، اسباب بازی گفت: میلاد یادته چقدر باهم خاطره داشتیم و چقدر باهم بازی می کردیم؟ اگر من رو سرجام گذاشته بودی الان سالم بودم و میتونستیم بازم با هم بازی کنیم. (بیشتر…)

داستان شب کودک سه ساله
داستان شب کودک سه ساله

داستان شب کودک سه ساله

پیشی نازنازی داشت غذا می خورد و بین غذا شروع به حرف زدن کرد. مامانش گفت پیشی کوچولو موقع غذا خوردن نباید حرف بزنی چون کار خوبی نیست. پیشی ناز نازی از همیشه دوست داشتنی تر  ناز تر شده بود چون دیگه موقع غذا خوردن حرف نمی زد و بعد از غذا خوردن با پدر و مادرش صحبت می کرد. (بیشتر…)

داستان کودکانه در مورد بی نظمی
داستان کودکانه در مورد بی نظمی

داستان کودکانه در مورد بی نظمی که کودک شما یادبگیره نظم داشته باشه و اسباب بازی و وسایل در خانه رها نکنه.

یکی بود یکی نبود

یه پسر کوچولوی شیطونی بود به اسم نیما که همیشه  وقتی از مدرسه میومد لباساش و روی تخت مینداخت و میرفت جلوی تلویزیون فیلم میدید و با اسباب بازی هاش بازی میکرد.

مادر نیما همیشه بهش میگفت که لباساش و مرتب کنه و اسباب بازی هاشو از وسط خونه جمع کنه تا خراب نشن.

ولی نیما به حرف مامانش گوش نمیداد و همیشه همون جوری که جلو تلویزیون کارتون میدید خوابش میبرد و مامان و باباش وسایلش و جمع میکردن.

تا یه روز نیما از مدرسه اومد و ناهارش تند تند خورد و رفت جلوی تلویزیون تا کارتون مورد علاقه اش رو ببینه و با ماشین هاش بازی کنه.

مامانش که خیلی خسته بود سمت اتاق خواب رفت و گفت نیما من میرم یکم بخوابم یادت نره وسایلت رو جمع کنی.

نیما هم مثل همیشه سرش رو تکون داد ولی اصلا حواسش به حرف مامانش نبود.

چند ساعتی نگذشته بود که نیما یادش افتاد تکلیف مدرسه اش رو انجام نداد و رفت اتاقش تا از تو کیفش تکلیف هاش رو در بیاره و انجام بده.

داستان کودکانه در مورد بی نظمی

مامانش که تازه بیدار شده بود و داشت از اتاق خواب درمیومد.

پاش روی یکی از ماشین های مسابقه ای نیما رفت و لیز خورد و پاش محکم به میز وسط خونه خورد و موقع افتادن سرش به زمین خورد نیما که از سر و صدا بیرون اومده بود با دیدن مامانش ترسید و گریش گرفت از طرفی هم میدونست که مامانش حسابی دعواش میکنه چون به حرفش گوش نکرده بود. (بیشتر…)

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان
داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان فراهم شده است.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت

داستان پارمیدا و نیکیتا (داستان اول)

یه روز جمعه پارمیدا از خواب بیدار شد و دید که مامانش داره حاضر میشه، که به خونه مامان بزرگش بره.

پارمیدا می دونست خاله زری و دخترش نیکتا که هم سن پارمیدا بود، هم احتمالا اونجا هستن. به همین خاطر سریع حاضر شد تا با مامانش دوتایی به خونه مادر بزرگش برن.

خونه مادربزرگ خیلی بزرگ بود و یک حیاط باصفا داشت که بچه ها عاشق توپ بازی و دویدن اونجا بودن، مخصوصا روزهای تعطیل که میتونستن تا عصر اونجا بمونن و بازی کنن.

البته پارمیدا اگه هر روز هم می رفت خونه مادربزرگش سیر نمی شد چون اونجا رو خیلی دوست داشت.

پارمیدا سریع کفششو پوشید و با مامانش سوار آژانس شدن و به خونه مادربزرگ  رفتن.

داستان کوتاه در مورد راستگویی و صداقت برای کودکان

وقتی رسیدن و در زدن نیکتا در رو باز کرد و یهو پرید تو بغل پارمیدا.

مامان پارمیدا هم نیکتا رو بوسید و گفت چطوری تو گل دختر.

نیکتا بهشون سلام کرد و پیش مادربزرگ و خاله زری رفتن.

(بیشتر…)

داستان راپانزل
داستان راپانزل

روزی و روزگاری در زمان های دور، زن و مردی تنها در جنگلی بکر و زیبا، زندگی می کردند.

اون زن و مرد مدت ها بود بچه ای نداشتن و پس از سالیان دراز، به خواست خدا قرار بود بچه دار بشن.

زن دوران بارداری سختی رو پشت سر می گذاشت.

خونه ی کوچیک این زن و مرد پنجره ای داشت که رو به باغچه ای رویایی باز می شد.

باغچه ای زیبا با گیاهان مختلف و خوشمزه.

دیدن گیاهای رنگارنگ و تازه هوش از سر زن می برد و هر روز با دیدن شون حس تازگی و شادی پیدا می کرد.

روزی از روزها، زن که کنار پنجره ایستاده بود و به باغچه نگاه می کرد، دسته ای کاهوی تر و تازه را دید که خیلی خوشمزه به نظر می رسیدن.

به عادت زن های باردار، دلش یه مشت از اون ها رو خواست و از همسرم درخواست کرد تا براش مشتی کاهوی تازه از اون باغچه بیاره.

شوهر زن باردار، که خیلی دوست داشت بتونه اون کارو بکنه با نگاهی پر حسرت گفت ” خب..آخه.. اون باغچه مال جادوگره. اون خیلی خطرناکه و هیچ راهی برای رفتن به باغچه ش نیست. دور تا دور باغچه پر از حصار های بلنده.”.

زن که خیلی ناراحت شده بود گفت “اما.. اما من اون کاهو را می خوام. به چز اون دلم هیچ چیز دیگه ای نمی خواد”.

زن اینو گفت و غذاش رو پس زد.

چند روز به همین ترتیب گذشت و گذشت تا اینکه زن از بی غذایی، ضعیف و لاغر و مریض شد.

اون پس از مدت ها تونسته بود باردار بشه و بی غذایی میتونست خودشو بچه ش رو از پا دربیاره.

شوهر مهربون که نمی تونست شاهد مریضی و مرگ همسرش باشه، گفت” باشه، هر طور شده خودمو به داخل باغچه می رسونم و برات کاهو میارم”.

بالاخره بعد از تلاش های خیلی زیاد، مرد تونست وارد باغچه شه و دسته ای کاهو بچینه و با خودش به خونه بیاره.

زن که نحیف و کم طاقت شده بود، با دیدن دسته ی کاهوهای خوش رنگ و تازه، جون دوباره ای گرفت و با ولع تمام، کاهو ها رو خورد و از همسرش تشکر کرد.

اما این پایان قصه نبود. با خوردن کاهوها، زن حریص تر شده بود و دلش بازم کاهو می خواست.

برای روز دوم و سوم، مرد که چشم جادوگر رو دور دیده بود و ترسش ریخته بود، گفت ” بازم میرم و برات کاهو میارم”.

اما وقتی مرد برای سومین بار، خودشو از حصار بالا کشید و داخل باغچه رفت، در کمال ناباوری با جادوگر بدجنسی مواجه شد که چشم هاش از شدت عصبانیت سرخ شده بود و بر سرش فریاد می کشید.

جادوگر گفت “چطور به خودت اجازه دادی بدون اجازه وارد باغچه ی من بشی؟ کار تو مجازات سختی در پی داره”.

مرد که از ترس به خودش می لرزید داستانو برای پیرزن جادوگر تعریف کرد و بالاخره پیرزن تصمیم گرفت اونو ببخشه.

پیرزن گفت ” اگر همه ی حرفایی که زدی راست باشه، میبخشمت ولی به یک شرط ! تو باید بچه ای که متولد شد رو به من بدی چون من هیچ فرزندی ندارم”.

مرد از شنیدن این حرف متعجب شد. زبانش از ترس بند اومده بود و گفت ” این دیگه چه جور خواهشیه! “.

پیرزن گفت برای زنده موندن راهی جز این نداری و مرد، گریان و نالان مجبور شد درخواست جادگر بی رحم رو قبول کنه.


روزها گذشتن و گذشتن تا اینکه دخترک زیبایی با موهای طلایی شگفت انگیز و چشمانی به رنگ دریا متولد شد.

زیبایی دخترک، حیرت انگیز بود و پدر و مادر از تولد چنین نوزادی غرق در شادی و سرور.

هنوز چند هفته ای از تولد دخترک نگذشته بود که جادوگر موذی سوار بر جادوی بد شکلش وارد خونه ی اون ها شد و دخترک را از پدر و مادرش گرفت و با خودش به برجی بلند در اعماق جنگل بکر و دست نخورده برد.

برجی با دیوارهای بلند، در کنار آبشاری عظیم که هیچ راه ورودی به جز یک پنجره ی کوچک نداشت.

جادوگر اسم دخترک را راپانزل گذاشت که به معنای دسته ی کاهوی کوچولو بود و دخترک رو در برج زندانی کرد تا از اون به خوبی مراقبت کرده باشه!

راپانزل دوست داشتنی و کوچولو داخل همون برج زندگی می کرد. هر روز قد می کشید و بزرگتر می شد و گندم زار موهای قشنگش، بلندتر و چشم نواز تر می شد.

جادوگر فهمیده بود که این دخترک زیبا قدرت شفابخشی خارق العاده ای با خود دارد و یک دخترک معمولی نیست.

اون هر روز به پایین برج می اومد و می گفت ” راپانزل، موهاتو بنداز پایین تا باهاشون بیام پیشت. منم مادر عزیزت”.

راپانزل هم موهاشو نردبانی می کرد تا جادوگر باهاشون وارد برج بشه.

اما راپانزل جادوگر رو دوست نداشت. اون خیلی بداخلاق بود و به دخترک اجازه ی خروج از برج حتی برای یک لحظه هم نمی داد.

راپانزل اما آرزو داشت بتونه از اون برج بیرون بیاد و دنیا رو حسابی نگاه کنه.

روزی از روزها راپانزل زیبا، کنار پنجره ایستاده بود و آواز می خواند که شاهزاده ای سوار بر اسب، مسخ صدای زیبای اون شد.

شاهزاده تصمیم گرفت هر طور شده خودش رو به دخترک برسونه و فهمید که اگر صدای جادوگر پیر رو تقلید کنه میتونه با نردبان موهای دختر زیبا وارد برج بشه.

بنابراین تصمیم گرفت شانسش رو امتحان کنه و البته موفق هم شد.

اون به نزد راپانزل رفت و از دیدن زیبایی های دخترک، نه یک دل که صد دل عاشقش شد و گفت “با من ازدواج می کنی؟”

راپانزل هم قبول کرد و تصمیم گرفتند به کمک هم راهی برای خروج از برج پیدا کنند.

او که احساس می کرد مرد رویاهاشو پیدا کرده، غرق در شادی بود و در دلش غوغایی به پا بود.

اما چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که دید پیرزن با چشمانی غضب آلود و صورتی برافروخته از خشم به سمتش اومد و گفت” چطور تونستی به من خیانت کنی و نقشه ی فرار بکشی؟ من برای تو بهتریین چیزها رو فراهم کردم اما تو….”

پیرزن این ها رو گفت و موهای طلایی راپانزل را با قیچی کوتاه کرد. بعد هم با جرقه ای روی چوب جادویی، دخترک پر از عشق و امید رو به بیابانی بی آب و علف تبعید کرد.

جادوگر که حسابی عصبانی بود، تصمیم گرفت شاهزاده را هم به سزای عمل زشتش برسونه. برای همین در روزی که شاهزاده برای دیدن راپانزل اومده بود، فریب داد و اون را از بالای برج به پایین پرتاب کرد.

اما او که بدجور روی درختچه های خار فرود آمده بود، خارهایی رو در چشمش احساس کرد و برای همیشه کور شد.

شاهزاده روزهای زیادی رو به یاد دخترک در جنگل راه رفت و گریست.


او از علف های بیابان می خورد و در غم از دست دادن عشق زیبایش، می گریست.

بعد از چندین سال بیابان گردی و آوارگی، بالاخره شاهزاده به بیابانی رسید که صدای آواز روح نواز و آشنایی اون را به بهشتی دست نیافتنی تبدیل کرده بود.

رد صدا رو دنبال کرد و جلو رفت  و در حالیکه اسم راپانزل رو تکرار می کرد، او را می جست و نمی یافت.

شاهزاده کمی جلوتر رفت که دید کسی دست هایش را در دستش گرفت.

او کسی نبود جز راپانزل عزیزش!

اون ها همدیگر را در آغوش گرفتند و از شادی ساعت ها گریستند.

همینکه اولین قطره از اشک های شفابخش دخترک زیبا بر چشم های شاهزاده فروریخت، بینایی از دست رفته ی شاهزاده به او برگشت و با دیدن زیبایی حیرت انگیز دخترک، جانی دوباره گرفت.

اون ها  بعد از تحمل سختی های زیاد به همراه هم به سمت شهر حرکت کردند.

 شاهزاده قول داد تمام زیبایی های دنیا را به راپانزل نشان دهد و ازدواج اون ها در شهر، مایه ی شادی و خوشحالی همه ی اهالی شهر شد.

داستان درمانی چیست؟
داستان درمانی چیست؟

داستان درمانی یک روش درمانی می باشد که به افراد کمک می کند تا به یک متخصص در مسائل مربوط به زندگی خودشان باشند – و این موضوع را بپذیرند.

در داستان درمانی، بر روی داستان هایی که ما ایجاد می کنیم و در زندگیمان داریم تاکید می شود.

همزمان با اینکه ما اتفاقات و تعاملات جدیدی را تجربه می کنیم، این تجربیات را به موارد معناداری تبدیل می کنیم و در نهایت، این تجربات بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و دنیا تاثیر می گذارند.

ما می توانیم داستانهای مختلفی را در گذشته داشته باشیم؛ برای مثال مواردی که مربوط به عزت نفس ما، توانایی های ما، روابط ما و کار ما می باشند.

منشاء ها

این رهیافت درمانی توسط دو درمانگر نیوزلندی به اسم های میشائیل وایت و دوید اپستون[۱] مطرح شد که معتقد بودند در نظر گرفتن افراد به عنوان عواملی مستقل از مشکلات خودشان اهمیت زیادی دارد.

داستان درمانی که در دهه ۱۹۸۰ مطرح شد، یک رهیافتی است که بیشتر بر روی مشورتی تاکید می کند که دارای ماهیت غیرسرزنش کننده و غیرآسیب شناختی باشد.

وایت و اپستون به این نتیجه رسیدند که برچسب نزدن به خودشان یا در نظر نگرفتن خودشان به عنوان “شکست خورده” یا “مشکل اصلی” یا عدم احساس ضعف در مورد شرایط و الگوهای رفتاری، اهمیت زیادی برای افراد دارد.

داستان درمانی با سه مولفه اصلی که مربوط به ذهن می باشند، توسعه پیدا کرده است.

موارد بیان شده در زیر مبناهای رابطه مابین درمانگر داستانی و درمانجوهای آنها را تشکیل می دهند:

احترام:

با افراد شرکت کننده در داستان درمانی، با احترام برخورد می شود و این افراد به دلیل شجاعتی که برای مطرح کردن و رفع چالشهای شخصی داشته اند، مورد حمایت قرار می گیرند.

عدم سرزنش:

در هنگامی که درمانجوها بر روی داستانهای خودشان کار می کنند، مورد سرزنش قرار نمی گیرند؛

همچنین آنها تشویق می شوند که سایر افراد را مورد سرزنش قرار ندهند. در مقابل، بر روی شناخت و تغییر تفکرات و رفتارهای غیرضروری و غیرمفید تمرکز می شود.

درمانجو یک متخصص است:

درمانگران داستانی به عنوان افراد صلاحیت دار و مشورت دهنده در نظر گرفته نمی شوند، بلکه به عنوان یک همراه برای شرکت کننده در نظر گرفته می شوند که به رشد و بهبود درمانجوها کمک می کنند.

درمانجوها شناخت مناسبی نسبت به خودشان دارند و بررسی این اطلاعات به آنها کمک خواهد کرد که تفکرات و رفتارهای خودشان را تغییر بدهند.

مفاهیم کلیدی

تمرکز داستان درمانی بر روی داستانهایی می باشد که ما خودمان بیان می کنیم و در زندگی مان آن را تجربه می کنیم.

ما منجر به معنادار شدن تجارب شخصی خودمان می شویم و این معانی که ما خودمان مطرح می کنیم یا از طریق سایر افراد برای ما ایجاد می شود، بر روی دیدگاه خودمان نسبت به خودمان و دنیای پیرامونمان تاثیر می گذارد.

داستانهای ما بر روی تفکرات ما و در نهایت بر روی تصمیم گیری و رفتارهای ما تاثیر می گذارند.

داستان درمانی بر مبنای اصول زیر می باشد:

واقعیت به صورت اجتماعی ایجاد می شود:

روشی که ما با استفاده از آن با سایر افراد برخورد می کنیم، بر روی تجربه ما در واقعیت تاثیر می گذارد.

این تجربیات ما با دیگران به واقعیت شناخته شده ما تبدیل می شود.

واقعیت تحت تاثیر زبان قرار می گیرد (و از طریق آن ارتباط برقرار می کند):

افراد تجارب را از طریق زبان تفسیر می کنند و می توانند تفاسیر مختلفی از یک اتفاق یا یک رابطه داشته باشند.

داشتن یک داستان می تواند به ما کمک کند که واقعیت خودمان را نگه داریم و سازماندهی کنیم:

ایجاد یک داستان یا حکایت می تواند به ما کمک کند که تجربیات منطقی و قابل باوری داشته باشیم.

هیچ “واقعیت ذهنی و قطعی” وجود ندارد:

افراد می توانند واقعیات مختلفی از یک تجربه مشابه داشته باشند. موردی که برای ما صحت دارد، ممکن است که برای یک فرد دیگری صحت نداشته باشد.

داستان درمانی بیان می کند که ما داستانهای زندگی خودمان را به روشی ایجاد می کنیم که منجر به عقلایی شدن تجربیات ما می شوند .

در یک لحظه می توانیم داستانهای مختلفی داشته باشیم. هر چند که برخی از داستانها می توانند مثبت و یا منفی باشند، ولی همه داستان ها بر روی زندگی های ما در گذشته، حال و آینده تاثیر می گذارند.

همانطور که در داستان درمانی تعریف شده است، داستان ها شامل چهار مولفه زیر می باشند که بر روی یکدگیر تاثیرگذار هستند:

  • اتفاقات
  • دارای ارتباط ترتیبی
  • در طول زمان
  • بر مبنای برنامه ریزی

ممکن است عوامل تاثیرگذار زیادی بر روی ایجاد داستان های ما وجود داشته باشند. این عوامل بر روی نحوه تفسیر ما از اتفاقات یا تعاملات و همچنین معنایی که از آنها دریافت می کنیم، تاثیرگذار هستند. برخی از این عوامل عبارتند از:

  • سن
  • وضعیت اجتماعی – اقتصادی
  • نژاد
  • مذهب
  • جنسیت
  • هویت جنسی

همزمان با اینکه ما در رابطه با این فاکتورها فکر می کنیم، احتمالا ما یک سری عقایدی را در رابطه با آنها و معنای آنها برای خودمان یا تاثیر آنها بر روی ما در دنیا، در نظر می گیریم.

عقاید ما در رابطه با این موارد، بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و داستانی که در مورد یک تجربه یا ارتباط بیان می کنیم، تاثیر می گذارد.

ما در هر لحظه داستانهای مختلفی داریم، همانند داستان های ما در مورد روابط خودمان، زندگی های حرفه ای خودمان، نقاط ضعف خودمان، نقاط قوت خودمان، اهداف خودمان و سایر موارد.

داستان درمانی بر روی بررسی این داستانها تاکید می کند، چرا که آنها می توانند تاثیر قابل توجهی بر روی تصمیم گیری و رفتار ما داشته باشند.

خودانگاره چیست و به چه نحوی تشکیل می شود؟

داستان اصلی ما

هر چند که ما می توانیم داستانهای مختلفی را در یک زمان خاص داشته باشیم، ولی در اغلب موارد یک داستانی وجود دارد که پراهمیت تر از سایر داستانها است.

زمانی که داستان اصلی ما منجر به ایجاد اختلالاتی برای دستیابی به بهترین زندگی ممکن می شود یا تلاش ما را برای رشد و تغییر بی فایده می کند، به یک مشکل تبدیل خواهد شد.

در اکثر مواقع، افراد در زمانی به مشاوره مراجعه می کنند که یک داستان اصلی مشکل زایی داشته باشند که منجر به ایجاد ناراحتی عاطفی برای آنها شود.

درمانگران داستانی بر روی درمانجوها کار می کنند تا داستانهای جدیدی را در مورد خودشان، زندگی خودشان و روابط خودشان پیدا کنند.

زمانی که یک داستان اصلی مشکل زا می شود، بر روی تعاملات ما با سایر افراد، تصمیم گیری ما و الگوهای رفتاری ما تاثیرگذار خواهد بود.


[۱] Michael White and David Epston


توصیفات ضعیف

یک داستان مشکل زای اصلی که ما داریم، می تواند از یک تشخیصی ایجاد شود که از طریق دیگران بر روی ما صورت می گیرد.

به خصوص از طرف افرادی که در گذشته، یک موقعیت برتر یا تاثیرگذار بر روی ما داشته اند، همانند والدین یا مراقبان.

برای مثال، در صورتیکه ما در دوره جوانی به نحوی برخورد داشته باشیم که در حال حاضر ما را به عنوان یک فرد تنبل بشناسند.

ممکن است که ما خودمان را به عنوان یک فرد تنبل در نظر بگیریم و این برچسب را در داستان خودمان و تجارب خودمان مورد استفاده قرار دهیم.

بعد از آن، ویژگی تنبل بودن رشد پیدا می کند و به یک بخش از داستان اصلی ما تبدیل می شود، و در آینده بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و رفتار و ارتباط ما با سایر افراد تاثیر می گذارد.

در داستان درمانی، این تشخیص های خاص به عنوان توصیفات ضعیف در نظر گرفته می شوند.

در صورتی که این موارد به زندگی ما انتقال پیدا کنند، می توانند به یک نتیجه گیری ضعیف منجر شوند.

در واقع به این منظور از عبارت “ضعیف” استفاده می شود تا بیان شود که این توصیفات و نتیجه گیری های خاص آن، شرایط بیرونی ما را که بر روی تصمیم گیری و رفتار ما تاثیرگذار هستند را کمتر مورد توجه قرار می دهند.

زمانی که چنین موردی به عنوان مورد قطعی در نظر گرفته شود، به راحتی می توان نحوه رشد آن در طول زمان و تبدیل شدن آن به یک مشکل را تجسم کرد.

سردرگم کردن خودمان با مشکلات خودمان

در صورتی که ما در هنگام رشد خودمان به یک صورت خاص از طریق خانواده مورد قضاوت قرار بگیریم.

همانند مثال بالا به عنوان یک فرد تنبل در نظر گرفته شویم، خارج شدن از این شرایط و از بین بردن این برچسب از داستان خودمان به سختی امکانپذیر خواهد شد.

نه تنها ما در طول زمانهای مختلف از این شرایط خارج نمی شویم، بلکه اتفاقات صورت گرفته بر روی ما باعث می شوند که ما همچنان به عنوان یک فرد تنبل در نظر گرفته شویم یا خودمان چنین احساسی داشته باشیم .

در نهایت در داستان اصلی خودمان به عنوان یک فرد تنبل باشیم.

این داستان منجر به ایجاد مشکلاتی می شود و همچنین در هنگام تصمیم گیری برای ارائه خود واقعی مان و ارزش خودمان، موانعی را برای تصمیم گیری مناسب ایجاد می کند.

جدا کردن خودمان از این مشکل، به مرور زمان سخت تر می شود. در حقیقت، این تفکر در ما ایجاد می شود که ما خودمان یک مشکل هستیم.

متاسفانه این توصیف بیشتر بر روی نقاط ضعف و حوزه هایی متمرکز می شود که ممکن است در آن حوزه ها شرایط مناسبی نداشته باشیم.

در زمانی که ما تلاش می کنیم تصمیماتی بگیریم که داستان اصلی ما را با چالش مواجه می کند.

این امکان وجود دارد که سایر افراد یا حتی خودمان نسبت به تلاشهای خودمان بی توجه باشیم، چرا که این مورد به عنوان یک استثناء در نظر گرفته می شود و به عنوان یک اصل و قاعده نمی باشد.

به دلیل اینکه رفتارهای “غیرتنبل” با داستان اصلی ما تطبیق ندارند، می توانند به سطح حداقلی برسند و یا اینکه مورد بی توجهی قرار گرفته شوند.

به عبارت دیگر، حتی ممکن است که خودمان برای تصمیم گیری مناسب یا داشتن رفتار مثبت، نسبت به خودمان اعتماد نداشته باشیم.

چرا که این مورد با داستانی که برای خودمان در مورد خودمان و توانایی هایمان تعریف کرده ایم، مطابقت ندارد.

داستان درمانی به چه نحوی کمک می کند

داستان درمانی بر روی داستانها، به خصوص داستانهای اصلی که مشکل زا هستند و منجر به ایجاد مشکلاتی برای دستیابی به زندگی ایده آل می شوند، متمرکز است.

یک درمانگر داستانی آموزش دیده بر روی افراد کار می کند تا داستانهای آنها را کشف کند و به اطلاعاتی دست پیدا کند که به برای مقابله با داستانهای مشکل زا، از افراد درمانجو حمایت می کند.

ما از طریق داستان درمانی می توانیم داستانهای جایگزین و پیشنهادی خودمان را مطرح کنیم که یک فرصتی را برای به چالش کشیدن تشخیص ایجاد می کنند و اطلاعاتی که ما در مورد خودمان داریم را کشف می کنند.

کشف کردن به این روش به ما کمک می کند تا دیدگاه خودمان را نسبت به خودمان گسترش بدهیم، عقاید قبلی و نامناسب را به چالش بکشیم .

یک دیدگاه باز و پذیرایی نسبت به روش های جدید زندگی داشته باشیم که داستان دقیقتر و مناسبی را منعکس می کنند.

در طول داستان درمانی، بیشتر بر روی جداسازی فرد از مشکلاتش تاکید می شود. با انجام دادن این کار، فرد به این شناخت دست پیدا می کند که قادر به انجام دادن یک مورد جدید می باشد.

معانی قدیمی و نامناسبی که در طول زمان در داستانهای ما شکل می گیرند، می توانند به چالش کشیده شوند.

همزمان با اینکه افراد دیدگاهشان را نسبت به خودشان گسترش می دهند و اطلاعات جدیدی را کشف می کنند، یک تغییر مناسبی در تفکرات، احساسات و رفتارهای این افراد ایجاد می شود.

در زمانیکه مابین افراد و مشکلات آنها یک فاصله ای ایجاد شود، آنها بهتر می توانند مواردی را که لیاقتش را دارند و مواردی که سزاوار آن نیستند را ارزیابی و انتخاب کنند.

هدف از داستان درمانی تغییر دادن یک فرد نمی باشد، بلکه هدف از آن اجازه دادن به آنها برای تبدیل شدن به یک کارشناس و متخصص در امور زندگی شان می باشد.


تمرین های مربوط به داستان درمانی

تکنیک ها و تمرینان زیادی وجود دارند که در طول داستان درمانی مورد استفاده قرار داده می شوند تا افراد درمانجو بهبود پیدا کنند و داستان مشکل زای خودشان را اصلاح کنند.

برخی از رایج ترین تکنیک های مورد استفاده عبارتند از:

ترکیب کردن داستان ما

یکی از تکنیک هایی اصلی که در داستان درمانی به درمانجو کمک می کند، عبارت از ترکیب کردن داستانشان می باشد.

ما با انجام دادن این کار می توانیم تشخیص خودمان را تعیین کنیم و اتفاقاتی صورت گرفته در زندگی خودمان و معانی که ما برای این تجربیات – و بعد از آن بر روی خودمان – در طول زمان در نظر گرفته ایم را مشخص کنیم.

ممکن است که برخی از افراد نسبت به داستان خاص خودشان که در زندگی شان وجود داشته است، مطلع نباشند.

ولی نسبت به این موضوع مطلع باشند که یک چیزی مانع از زندگی مناسب و صورت دادن انتخاب های مناسب می شود.

همزمان با ترکیب کردن داستان آنها، افراد به یک مشاهده کننده داستان خودشان تبدیل می شوند .

همراه با یک درمانگر داستان خودشان را بررسی می کنند و تلاش می کنند تا داستان اصلی و مشکل زای خودشان را مشخص کنند.

خارجی کردن

در حالی که ما از تشخیص خودمان برای ترکیب کردن داستانمان استفاده می کنیم، ما به یک مشاهده کننده خودمان تبدیل می شویم.

ما از این تمرین برای ایجاد فاصله مابین خودمان و مشکلاتمان استفاده می کنیم که خارجی کردن[۱] نامیده می شود.

زمانی که ما این فاصله را مابین خودمان و مشکلاتمان ایجادمی کنیم، به جای در نظر گرفتن خودمان به عنوان مشکل اصلی، به صورت بهتری می توانیم بر روی تغییرات  ناخواسته صورت گرفته در رفتار خودمان تمرکز کنیم.

همزمان با اینکه ما خارجی کردن را تمرین می کنیم، این شانس را بدست می آوریم که خودمان را به عنوان یک فرد توانمند برای ایجاد تغییر در نظر بگیریم و احساس کنیم که توانایی مناسبی برای بهبود یافتن داریم.

تفسیر کردن

تفسیر کردن به منظور کمک به افراد برای به دست آوردن یک دیدگاه مشخص نسبت به داستانشان مورد استفاده قرار گرفته می شود.

در برخی از زمان ها داستان اصلی ما به عنوان یک مورد بزرگ و مضمحل کننده در نظر گرفته می شود، به نحوی که هیچ وقت نمی توانیم از آن شرایط خارج شویم.

در زمانی که یک داستان مشکل زا در زندگی ما برای یک دوره طولانی مدت وجود داشته باشد، ما باید از اظهار نظرهای عمومی شده استفاده کنیم و نسبت به داستانهای خودمان دچار سردرگمی شویم.

یک درمانگر داستانی بر روی ما کار خواهد کرد تا داستان ما را به بخش های کوچک تر تقسیم کند، داستان خودمان را مشخص کنیم و همچنین کمک کند که این کار قابل دستیابی و عملی باشد.


[۱] Externalization

نتایج منحصر به فرد

زمانی که داستان ما به عنوان یک مورد محسوسی در نظر گرفته شود که هیچ وقت دچار تغییر نمی شود، هر نوع ایده در مورد داستانهای جایگزین بی تاثیر خواهد بود.

ما می توانیم در داستان خودمان یک وضعیت ثابت و غیرقابل تغییری داشته باشیم و اجازه بدهیم که این داستان بر روی بخش های مختلف زندگی ما تاثیر بگذارد و تصمیم گیری، تجارب و روابط ما را تحت  تاثیر قرار بدهد.

یک درمانگر داستانی نه تنها به ما کمک می کند که با مشکلات خودمان مقابله کنیم، بلکه همچنین به ما کمک می کند که داستانهای پیشنهادی و جایگزین را هم در نظر بگیریم.

این درمانگران می توانند به ما کمک کنند تا اطلاعاتی را که برای یک دوره طولانی به همراه خودمان داریم را کشف کنیم.

ولی هیچ وقت این اجازه را ندارند که این اطلاعات را ارزش گذاری کنند و قضاوت داشته باشند.

این اطلاعات می توانند به ما کمک کنند تا یک داستان جدید و مناسبی را  در مورد فردی که هستیم، مواردی که می خواهیم و شخصی که می خواهیم به آن تبدیل شویم، ایجاد کنیم.

پیدا کردن یک درمانگر داستانی

داستان درمانی یک رهیافت منحصر به فرد و تخصصی در مورد مشاوره می باشد.

یک سری فرصت هایی برای درمانگران وجود دارد تا در مورد داستان درمانی و نحوه استفاده از این رهیافت بر روی درمانجو ها، آموزش لازم را ببینند.

درمانگران داستانی آموزش دیده در سرتاسر جهان قرار دارند و می توانند از طریق منابع آنلاین، همانند مرکز دالویچ[۱] ، که توسط وایت و اپستون و به عنوان موسسان داستان درمانی ایجاد شده است، قابل دستیابی باشند.

همچنین به منظور پیدا کردن یک درمانگر داستان درمانی در نزدیکی محل سکونت خودتان، شما می توانید از سایت هایی همانند روانشناسی امروزی[۲]  استفاده کنید که به شما اجازه می دهد درمانگران موجود در منطقه خودتان را پیدا کنید .

همچنین شما را درمورد روش مشاوره ای مورد استفاده توسط این افراد هم راهنمایی می کنند.

این مورد به شما کمک خواهد کرد تا درمانگران داستانی آموزش دیده در منطقه خودتان را به صورت تخصصی و بر اساس نیاز خاصی که دارید، پیدا کنید.

یک زمان مناسبی را صرف تحقیق در مورد گزینه ها اختصاص کنید و در صورتی که نسبت به داستان درمانی و نحوه استفاده از آن توسط درمانجوها سوالاتی داشته باشید، سوالات خودتان را حتما مطرح کنید و از مطرح کردن آن نترسید.

بیشتر درمانگران از فرصت ایجاد شده برای به اشتراک گذاری روش تخصصی مشاوره خودشان و نحوه مفید بودن آن استقبال می کنند.

توصیه ای برای داشتن یک زندگی بهتر

به منظور شناخت این موضوع که ما از داستانهای خودمان برای سازماندهی و معنادار کردن دنیا و تجربیات خودمان استفاده می کنیم.

نکته مهمی که باید به یاد داشته باشیم عبارت از قدرت کلمات استفاده شده و نحوه تاثیر آن بر روی تصمیم گیری و رفتار ما می باشد.

داستان درمانی نه تنها به افراد اجازه می دهد که تشخیص خودشان را مشخص کنند.

بلکه همچنین از تشخیص آنها برای کمک به آنها برای تبدیل شدن به یک متخصص در زندگی خودشان و داشتن یک زندگی که اهداف و ارزشهایشان را منعکس  می کند، استفاده کنند.

ما نسبت به آن چیزی که فکر می کنیم، توانایی بیشتری برای رشد و تغییر داریم، به خصوص در زمانی که تشخیص ما و داستان ما متعلق به خود ما باشد.

همانطور که دوید اپستون، به عنوان یکی از موسسان داستان درمانی، بیان کرده است “مشکل، مشکل است. فرد مشکل نیست.”

نویسنده: جودی کلارک[۳]-مترجم : کودک و نوجوان

آخرین به روز رسانی: ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۸


[۱] The Dulwich Centre

[۲] Psychology Today

[۳] Jodi Clarke, MA, LPC/MHSP