تلفن تماس جهت رزرو یا کسب اطلاعات بیشتر : شعبه سعادت آباد ۲۲۳۵۴۲۸۲ - ۰۲۱ | شعبه قیطریه ۲۲۶۸۹۵۵۸ - ۰۲۱ | شعبه شریعتی ۸۸۴۲۲۴۹۵ - ۰۲۱

برچسب: داستان

داستان راپانزل
داستان راپانزل

روزی و روزگاری در زمان های دور، زن و مردی تنها در جنگلی بکر و زیبا، زندگی می کردند.

اون زن و مرد مدت ها بود بچه ای نداشتن و پس از سالیان دراز، به خواست خدا قرار بود بچه دار بشن.

زن دوران بارداری سختی رو پشت سر می گذاشت.

خونه ی کوچیک این زن و مرد پنجره ای داشت که رو به باغچه ای رویایی باز می شد.

باغچه ای زیبا با گیاهان مختلف و خوشمزه.

دیدن گیاهای رنگارنگ و تازه هوش از سر زن می برد و هر روز با دیدن شون حس تازگی و شادی پیدا می کرد.

روزی از روزها، زن که کنار پنجره ایستاده بود و به باغچه نگاه می کرد، دسته ای کاهوی تر و تازه را دید که خیلی خوشمزه به نظر می رسیدن.

به عادت زن های باردار، دلش یه مشت از اون ها رو خواست و از همسرم درخواست کرد تا براش مشتی کاهوی تازه از اون باغچه بیاره.

شوهر زن باردار، که خیلی دوست داشت بتونه اون کارو بکنه با نگاهی پر حسرت گفت ” خب..آخه.. اون باغچه مال جادوگره. اون خیلی خطرناکه و هیچ راهی برای رفتن به باغچه ش نیست. دور تا دور باغچه پر از حصار های بلنده.”.

زن که خیلی ناراحت شده بود گفت “اما.. اما من اون کاهو را می خوام. به چز اون دلم هیچ چیز دیگه ای نمی خواد”.

زن اینو گفت و غذاش رو پس زد.

چند روز به همین ترتیب گذشت و گذشت تا اینکه زن از بی غذایی، ضعیف و لاغر و مریض شد.

اون پس از مدت ها تونسته بود باردار بشه و بی غذایی میتونست خودشو بچه ش رو از پا دربیاره.

شوهر مهربون که نمی تونست شاهد مریضی و مرگ همسرش باشه، گفت” باشه، هر طور شده خودمو به داخل باغچه می رسونم و برات کاهو میارم”.

بالاخره بعد از تلاش های خیلی زیاد، مرد تونست وارد باغچه شه و دسته ای کاهو بچینه و با خودش به خونه بیاره.

زن که نحیف و کم طاقت شده بود، با دیدن دسته ی کاهوهای خوش رنگ و تازه، جون دوباره ای گرفت و با ولع تمام، کاهو ها رو خورد و از همسرش تشکر کرد.

اما این پایان قصه نبود. با خوردن کاهوها، زن حریص تر شده بود و دلش بازم کاهو می خواست.

برای روز دوم و سوم، مرد که چشم جادوگر رو دور دیده بود و ترسش ریخته بود، گفت ” بازم میرم و برات کاهو میارم”.

اما وقتی مرد برای سومین بار، خودشو از حصار بالا کشید و داخل باغچه رفت، در کمال ناباوری با جادوگر بدجنسی مواجه شد که چشم هاش از شدت عصبانیت سرخ شده بود و بر سرش فریاد می کشید.

جادوگر گفت “چطور به خودت اجازه دادی بدون اجازه وارد باغچه ی من بشی؟ کار تو مجازات سختی در پی داره”.

مرد که از ترس به خودش می لرزید داستانو برای پیرزن جادوگر تعریف کرد و بالاخره پیرزن تصمیم گرفت اونو ببخشه.

پیرزن گفت ” اگر همه ی حرفایی که زدی راست باشه، میبخشمت ولی به یک شرط ! تو باید بچه ای که متولد شد رو به من بدی چون من هیچ فرزندی ندارم”.

مرد از شنیدن این حرف متعجب شد. زبانش از ترس بند اومده بود و گفت ” این دیگه چه جور خواهشیه! “.

پیرزن گفت برای زنده موندن راهی جز این نداری و مرد، گریان و نالان مجبور شد درخواست جادگر بی رحم رو قبول کنه.


روزها گذشتن و گذشتن تا اینکه دخترک زیبایی با موهای طلایی شگفت انگیز و چشمانی به رنگ دریا متولد شد.

زیبایی دخترک، حیرت انگیز بود و پدر و مادر از تولد چنین نوزادی غرق در شادی و سرور.

هنوز چند هفته ای از تولد دخترک نگذشته بود که جادوگر موذی سوار بر جادوی بد شکلش وارد خونه ی اون ها شد و دخترک را از پدر و مادرش گرفت و با خودش به برجی بلند در اعماق جنگل بکر و دست نخورده برد.

برجی با دیوارهای بلند، در کنار آبشاری عظیم که هیچ راه ورودی به جز یک پنجره ی کوچک نداشت.

جادوگر اسم دخترک را راپانزل گذاشت که به معنای دسته ی کاهوی کوچولو بود و دخترک رو در برج زندانی کرد تا از اون به خوبی مراقبت کرده باشه!

راپانزل دوست داشتنی و کوچولو داخل همون برج زندگی می کرد. هر روز قد می کشید و بزرگتر می شد و گندم زار موهای قشنگش، بلندتر و چشم نواز تر می شد.

جادوگر فهمیده بود که این دخترک زیبا قدرت شفابخشی خارق العاده ای با خود دارد و یک دخترک معمولی نیست.

اون هر روز به پایین برج می اومد و می گفت ” راپانزل، موهاتو بنداز پایین تا باهاشون بیام پیشت. منم مادر عزیزت”.

راپانزل هم موهاشو نردبانی می کرد تا جادوگر باهاشون وارد برج بشه.

اما راپانزل جادوگر رو دوست نداشت. اون خیلی بداخلاق بود و به دخترک اجازه ی خروج از برج حتی برای یک لحظه هم نمی داد.

راپانزل اما آرزو داشت بتونه از اون برج بیرون بیاد و دنیا رو حسابی نگاه کنه.

روزی از روزها راپانزل زیبا، کنار پنجره ایستاده بود و آواز می خواند که شاهزاده ای سوار بر اسب، مسخ صدای زیبای اون شد.

شاهزاده تصمیم گرفت هر طور شده خودش رو به دخترک برسونه و فهمید که اگر صدای جادوگر پیر رو تقلید کنه میتونه با نردبان موهای دختر زیبا وارد برج بشه.

بنابراین تصمیم گرفت شانسش رو امتحان کنه و البته موفق هم شد.

اون به نزد راپانزل رفت و از دیدن زیبایی های دخترک، نه یک دل که صد دل عاشقش شد و گفت “با من ازدواج می کنی؟”

راپانزل هم قبول کرد و تصمیم گرفتند به کمک هم راهی برای خروج از برج پیدا کنند.

او که احساس می کرد مرد رویاهاشو پیدا کرده، غرق در شادی بود و در دلش غوغایی به پا بود.

اما چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که دید پیرزن با چشمانی غضب آلود و صورتی برافروخته از خشم به سمتش اومد و گفت” چطور تونستی به من خیانت کنی و نقشه ی فرار بکشی؟ من برای تو بهتریین چیزها رو فراهم کردم اما تو….”

پیرزن این ها رو گفت و موهای طلایی راپانزل را با قیچی کوتاه کرد. بعد هم با جرقه ای روی چوب جادویی، دخترک پر از عشق و امید رو به بیابانی بی آب و علف تبعید کرد.

جادوگر که حسابی عصبانی بود، تصمیم گرفت شاهزاده را هم به سزای عمل زشتش برسونه. برای همین در روزی که شاهزاده برای دیدن راپانزل اومده بود، فریب داد و اون را از بالای برج به پایین پرتاب کرد.

اما او که بدجور روی درختچه های خار فرود آمده بود، خارهایی رو در چشمش احساس کرد و برای همیشه کور شد.

شاهزاده روزهای زیادی رو به یاد دخترک در جنگل راه رفت و گریست.


او از علف های بیابان می خورد و در غم از دست دادن عشق زیبایش، می گریست.

بعد از چندین سال بیابان گردی و آوارگی، بالاخره شاهزاده به بیابانی رسید که صدای آواز روح نواز و آشنایی اون را به بهشتی دست نیافتنی تبدیل کرده بود.

رد صدا رو دنبال کرد و جلو رفت  و در حالیکه اسم راپانزل رو تکرار می کرد، او را می جست و نمی یافت.

شاهزاده کمی جلوتر رفت که دید کسی دست هایش را در دستش گرفت.

او کسی نبود جز راپانزل عزیزش!

اون ها همدیگر را در آغوش گرفتند و از شادی ساعت ها گریستند.

همینکه اولین قطره از اشک های شفابخش دخترک زیبا بر چشم های شاهزاده فروریخت، بینایی از دست رفته ی شاهزاده به او برگشت و با دیدن زیبایی حیرت انگیز دخترک، جانی دوباره گرفت.

اون ها  بعد از تحمل سختی های زیاد به همراه هم به سمت شهر حرکت کردند.

 شاهزاده قول داد تمام زیبایی های دنیا را به راپانزل نشان دهد و ازدواج اون ها در شهر، مایه ی شادی و خوشحالی همه ی اهالی شهر شد.

داستان درمانی چیست؟
داستان درمانی چیست؟

داستان درمانی یک روش درمانی می باشد که به افراد کمک می کند تا به یک متخصص در مسائل مربوط به زندگی خودشان باشند – و این موضوع را بپذیرند.

در داستان درمانی، بر روی داستان هایی که ما ایجاد می کنیم و در زندگیمان داریم تاکید می شود.

همزمان با اینکه ما اتفاقات و تعاملات جدیدی را تجربه می کنیم، این تجربیات را به موارد معناداری تبدیل می کنیم و در نهایت، این تجربات بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و دنیا تاثیر می گذارند.

ما می توانیم داستانهای مختلفی را در گذشته داشته باشیم؛ برای مثال مواردی که مربوط به عزت نفس ما، توانایی های ما، روابط ما و کار ما می باشند.

منشاء ها

این رهیافت درمانی توسط دو درمانگر نیوزلندی به اسم های میشائیل وایت و دوید اپستون[1] مطرح شد که معتقد بودند در نظر گرفتن افراد به عنوان عواملی مستقل از مشکلات خودشان اهمیت زیادی دارد.

داستان درمانی که در دهه 1980 مطرح شد، یک رهیافتی است که بیشتر بر روی مشورتی تاکید می کند که دارای ماهیت غیرسرزنش کننده و غیرآسیب شناختی باشد.

وایت و اپستون به این نتیجه رسیدند که برچسب نزدن به خودشان یا در نظر نگرفتن خودشان به عنوان “شکست خورده” یا “مشکل اصلی” یا عدم احساس ضعف در مورد شرایط و الگوهای رفتاری، اهمیت زیادی برای افراد دارد.

داستان درمانی با سه مولفه اصلی که مربوط به ذهن می باشند، توسعه پیدا کرده است.

موارد بیان شده در زیر مبناهای رابطه مابین درمانگر داستانی و درمانجوهای آنها را تشکیل می دهند:

احترام:

با افراد شرکت کننده در داستان درمانی، با احترام برخورد می شود و این افراد به دلیل شجاعتی که برای مطرح کردن و رفع چالشهای شخصی داشته اند، مورد حمایت قرار می گیرند.

عدم سرزنش:

در هنگامی که درمانجوها بر روی داستانهای خودشان کار می کنند، مورد سرزنش قرار نمی گیرند؛

همچنین آنها تشویق می شوند که سایر افراد را مورد سرزنش قرار ندهند. در مقابل، بر روی شناخت و تغییر تفکرات و رفتارهای غیرضروری و غیرمفید تمرکز می شود.

درمانجو یک متخصص است:

درمانگران داستانی به عنوان افراد صلاحیت دار و مشورت دهنده در نظر گرفته نمی شوند، بلکه به عنوان یک همراه برای شرکت کننده در نظر گرفته می شوند که به رشد و بهبود درمانجوها کمک می کنند.

درمانجوها شناخت مناسبی نسبت به خودشان دارند و بررسی این اطلاعات به آنها کمک خواهد کرد که تفکرات و رفتارهای خودشان را تغییر بدهند.

مفاهیم کلیدی

تمرکز داستان درمانی بر روی داستانهایی می باشد که ما خودمان بیان می کنیم و در زندگی مان آن را تجربه می کنیم.

ما منجر به معنادار شدن تجارب شخصی خودمان می شویم و این معانی که ما خودمان مطرح می کنیم یا از طریق سایر افراد برای ما ایجاد می شود، بر روی دیدگاه خودمان نسبت به خودمان و دنیای پیرامونمان تاثیر می گذارد.

داستانهای ما بر روی تفکرات ما و در نهایت بر روی تصمیم گیری و رفتارهای ما تاثیر می گذارند.

داستان درمانی بر مبنای اصول زیر می باشد:

واقعیت به صورت اجتماعی ایجاد می شود:

روشی که ما با استفاده از آن با سایر افراد برخورد می کنیم، بر روی تجربه ما در واقعیت تاثیر می گذارد.

این تجربیات ما با دیگران به واقعیت شناخته شده ما تبدیل می شود.

واقعیت تحت تاثیر زبان قرار می گیرد (و از طریق آن ارتباط برقرار می کند):

افراد تجارب را از طریق زبان تفسیر می کنند و می توانند تفاسیر مختلفی از یک اتفاق یا یک رابطه داشته باشند.

داشتن یک داستان می تواند به ما کمک کند که واقعیت خودمان را نگه داریم و سازماندهی کنیم:

ایجاد یک داستان یا حکایت می تواند به ما کمک کند که تجربیات منطقی و قابل باوری داشته باشیم.

هیچ “واقعیت ذهنی و قطعی” وجود ندارد:

افراد می توانند واقعیات مختلفی از یک تجربه مشابه داشته باشند. موردی که برای ما صحت دارد، ممکن است که برای یک فرد دیگری صحت نداشته باشد.

داستان درمانی بیان می کند که ما داستانهای زندگی خودمان را به روشی ایجاد می کنیم که منجر به عقلایی شدن تجربیات ما می شوند .

در یک لحظه می توانیم داستانهای مختلفی داشته باشیم. هر چند که برخی از داستانها می توانند مثبت و یا منفی باشند، ولی همه داستان ها بر روی زندگی های ما در گذشته، حال و آینده تاثیر می گذارند.

همانطور که در داستان درمانی تعریف شده است، داستان ها شامل چهار مولفه زیر می باشند که بر روی یکدگیر تاثیرگذار هستند:

  • اتفاقات
  • دارای ارتباط ترتیبی
  • در طول زمان
  • بر مبنای برنامه ریزی

ممکن است عوامل تاثیرگذار زیادی بر روی ایجاد داستان های ما وجود داشته باشند. این عوامل بر روی نحوه تفسیر ما از اتفاقات یا تعاملات و همچنین معنایی که از آنها دریافت می کنیم، تاثیرگذار هستند. برخی از این عوامل عبارتند از:

  • سن
  • وضعیت اجتماعی – اقتصادی
  • نژاد
  • مذهب
  • جنسیت
  • هویت جنسی

همزمان با اینکه ما در رابطه با این فاکتورها فکر می کنیم، احتمالا ما یک سری عقایدی را در رابطه با آنها و معنای آنها برای خودمان یا تاثیر آنها بر روی ما در دنیا، در نظر می گیریم.

عقاید ما در رابطه با این موارد، بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و داستانی که در مورد یک تجربه یا ارتباط بیان می کنیم، تاثیر می گذارد.

ما در هر لحظه داستانهای مختلفی داریم، همانند داستان های ما در مورد روابط خودمان، زندگی های حرفه ای خودمان، نقاط ضعف خودمان، نقاط قوت خودمان، اهداف خودمان و سایر موارد.

داستان درمانی بر روی بررسی این داستانها تاکید می کند، چرا که آنها می توانند تاثیر قابل توجهی بر روی تصمیم گیری و رفتار ما داشته باشند.

خودانگاره چیست و به چه نحوی تشکیل می شود؟

داستان اصلی ما

هر چند که ما می توانیم داستانهای مختلفی را در یک زمان خاص داشته باشیم، ولی در اغلب موارد یک داستانی وجود دارد که پراهمیت تر از سایر داستانها است.

زمانی که داستان اصلی ما منجر به ایجاد اختلالاتی برای دستیابی به بهترین زندگی ممکن می شود یا تلاش ما را برای رشد و تغییر بی فایده می کند، به یک مشکل تبدیل خواهد شد.

در اکثر مواقع، افراد در زمانی به مشاوره مراجعه می کنند که یک داستان اصلی مشکل زایی داشته باشند که منجر به ایجاد ناراحتی عاطفی برای آنها شود.

درمانگران داستانی بر روی درمانجوها کار می کنند تا داستانهای جدیدی را در مورد خودشان، زندگی خودشان و روابط خودشان پیدا کنند.

زمانی که یک داستان اصلی مشکل زا می شود، بر روی تعاملات ما با سایر افراد، تصمیم گیری ما و الگوهای رفتاری ما تاثیرگذار خواهد بود.


[1] Michael White and David Epston


توصیفات ضعیف

یک داستان مشکل زای اصلی که ما داریم، می تواند از یک تشخیصی ایجاد شود که از طریق دیگران بر روی ما صورت می گیرد.

به خصوص از طرف افرادی که در گذشته، یک موقعیت برتر یا تاثیرگذار بر روی ما داشته اند، همانند والدین یا مراقبان.

برای مثال، در صورتیکه ما در دوره جوانی به نحوی برخورد داشته باشیم که در حال حاضر ما را به عنوان یک فرد تنبل بشناسند.

ممکن است که ما خودمان را به عنوان یک فرد تنبل در نظر بگیریم و این برچسب را در داستان خودمان و تجارب خودمان مورد استفاده قرار دهیم.

بعد از آن، ویژگی تنبل بودن رشد پیدا می کند و به یک بخش از داستان اصلی ما تبدیل می شود، و در آینده بر روی دیدگاه ما نسبت به خودمان و رفتار و ارتباط ما با سایر افراد تاثیر می گذارد.

در داستان درمانی، این تشخیص های خاص به عنوان توصیفات ضعیف در نظر گرفته می شوند.

در صورتی که این موارد به زندگی ما انتقال پیدا کنند، می توانند به یک نتیجه گیری ضعیف منجر شوند.

در واقع به این منظور از عبارت “ضعیف” استفاده می شود تا بیان شود که این توصیفات و نتیجه گیری های خاص آن، شرایط بیرونی ما را که بر روی تصمیم گیری و رفتار ما تاثیرگذار هستند را کمتر مورد توجه قرار می دهند.

زمانی که چنین موردی به عنوان مورد قطعی در نظر گرفته شود، به راحتی می توان نحوه رشد آن در طول زمان و تبدیل شدن آن به یک مشکل را تجسم کرد.

سردرگم کردن خودمان با مشکلات خودمان

در صورتی که ما در هنگام رشد خودمان به یک صورت خاص از طریق خانواده مورد قضاوت قرار بگیریم.

همانند مثال بالا به عنوان یک فرد تنبل در نظر گرفته شویم، خارج شدن از این شرایط و از بین بردن این برچسب از داستان خودمان به سختی امکانپذیر خواهد شد.

نه تنها ما در طول زمانهای مختلف از این شرایط خارج نمی شویم، بلکه اتفاقات صورت گرفته بر روی ما باعث می شوند که ما همچنان به عنوان یک فرد تنبل در نظر گرفته شویم یا خودمان چنین احساسی داشته باشیم .

در نهایت در داستان اصلی خودمان به عنوان یک فرد تنبل باشیم.

این داستان منجر به ایجاد مشکلاتی می شود و همچنین در هنگام تصمیم گیری برای ارائه خود واقعی مان و ارزش خودمان، موانعی را برای تصمیم گیری مناسب ایجاد می کند.

جدا کردن خودمان از این مشکل، به مرور زمان سخت تر می شود. در حقیقت، این تفکر در ما ایجاد می شود که ما خودمان یک مشکل هستیم.

متاسفانه این توصیف بیشتر بر روی نقاط ضعف و حوزه هایی متمرکز می شود که ممکن است در آن حوزه ها شرایط مناسبی نداشته باشیم.

در زمانی که ما تلاش می کنیم تصمیماتی بگیریم که داستان اصلی ما را با چالش مواجه می کند.

این امکان وجود دارد که سایر افراد یا حتی خودمان نسبت به تلاشهای خودمان بی توجه باشیم، چرا که این مورد به عنوان یک استثناء در نظر گرفته می شود و به عنوان یک اصل و قاعده نمی باشد.

به دلیل اینکه رفتارهای “غیرتنبل” با داستان اصلی ما تطبیق ندارند، می توانند به سطح حداقلی برسند و یا اینکه مورد بی توجهی قرار گرفته شوند.

به عبارت دیگر، حتی ممکن است که خودمان برای تصمیم گیری مناسب یا داشتن رفتار مثبت، نسبت به خودمان اعتماد نداشته باشیم.

چرا که این مورد با داستانی که برای خودمان در مورد خودمان و توانایی هایمان تعریف کرده ایم، مطابقت ندارد.

داستان درمانی به چه نحوی کمک می کند

داستان درمانی بر روی داستانها، به خصوص داستانهای اصلی که مشکل زا هستند و منجر به ایجاد مشکلاتی برای دستیابی به زندگی ایده آل می شوند، متمرکز است.

یک درمانگر داستانی آموزش دیده بر روی افراد کار می کند تا داستانهای آنها را کشف کند و به اطلاعاتی دست پیدا کند که به برای مقابله با داستانهای مشکل زا، از افراد درمانجو حمایت می کند.

ما از طریق داستان درمانی می توانیم داستانهای جایگزین و پیشنهادی خودمان را مطرح کنیم که یک فرصتی را برای به چالش کشیدن تشخیص ایجاد می کنند و اطلاعاتی که ما در مورد خودمان داریم را کشف می کنند.

کشف کردن به این روش به ما کمک می کند تا دیدگاه خودمان را نسبت به خودمان گسترش بدهیم، عقاید قبلی و نامناسب را به چالش بکشیم .

یک دیدگاه باز و پذیرایی نسبت به روش های جدید زندگی داشته باشیم که داستان دقیقتر و مناسبی را منعکس می کنند.

در طول داستان درمانی، بیشتر بر روی جداسازی فرد از مشکلاتش تاکید می شود. با انجام دادن این کار، فرد به این شناخت دست پیدا می کند که قادر به انجام دادن یک مورد جدید می باشد.

معانی قدیمی و نامناسبی که در طول زمان در داستانهای ما شکل می گیرند، می توانند به چالش کشیده شوند.

همزمان با اینکه افراد دیدگاهشان را نسبت به خودشان گسترش می دهند و اطلاعات جدیدی را کشف می کنند، یک تغییر مناسبی در تفکرات، احساسات و رفتارهای این افراد ایجاد می شود.

در زمانیکه مابین افراد و مشکلات آنها یک فاصله ای ایجاد شود، آنها بهتر می توانند مواردی را که لیاقتش را دارند و مواردی که سزاوار آن نیستند را ارزیابی و انتخاب کنند.

هدف از داستان درمانی تغییر دادن یک فرد نمی باشد، بلکه هدف از آن اجازه دادن به آنها برای تبدیل شدن به یک کارشناس و متخصص در امور زندگی شان می باشد.


تمرین های مربوط به داستان درمانی

تکنیک ها و تمرینان زیادی وجود دارند که در طول داستان درمانی مورد استفاده قرار داده می شوند تا افراد درمانجو بهبود پیدا کنند و داستان مشکل زای خودشان را اصلاح کنند.

برخی از رایج ترین تکنیک های مورد استفاده عبارتند از:

ترکیب کردن داستان ما

یکی از تکنیک هایی اصلی که در داستان درمانی به درمانجو کمک می کند، عبارت از ترکیب کردن داستانشان می باشد.

ما با انجام دادن این کار می توانیم تشخیص خودمان را تعیین کنیم و اتفاقاتی صورت گرفته در زندگی خودمان و معانی که ما برای این تجربیات – و بعد از آن بر روی خودمان – در طول زمان در نظر گرفته ایم را مشخص کنیم.

ممکن است که برخی از افراد نسبت به داستان خاص خودشان که در زندگی شان وجود داشته است، مطلع نباشند.

ولی نسبت به این موضوع مطلع باشند که یک چیزی مانع از زندگی مناسب و صورت دادن انتخاب های مناسب می شود.

همزمان با ترکیب کردن داستان آنها، افراد به یک مشاهده کننده داستان خودشان تبدیل می شوند .

همراه با یک درمانگر داستان خودشان را بررسی می کنند و تلاش می کنند تا داستان اصلی و مشکل زای خودشان را مشخص کنند.

خارجی کردن

در حالی که ما از تشخیص خودمان برای ترکیب کردن داستانمان استفاده می کنیم، ما به یک مشاهده کننده خودمان تبدیل می شویم.

ما از این تمرین برای ایجاد فاصله مابین خودمان و مشکلاتمان استفاده می کنیم که خارجی کردن[1] نامیده می شود.

زمانی که ما این فاصله را مابین خودمان و مشکلاتمان ایجادمی کنیم، به جای در نظر گرفتن خودمان به عنوان مشکل اصلی، به صورت بهتری می توانیم بر روی تغییرات  ناخواسته صورت گرفته در رفتار خودمان تمرکز کنیم.

همزمان با اینکه ما خارجی کردن را تمرین می کنیم، این شانس را بدست می آوریم که خودمان را به عنوان یک فرد توانمند برای ایجاد تغییر در نظر بگیریم و احساس کنیم که توانایی مناسبی برای بهبود یافتن داریم.

تفسیر کردن

تفسیر کردن به منظور کمک به افراد برای به دست آوردن یک دیدگاه مشخص نسبت به داستانشان مورد استفاده قرار گرفته می شود.

در برخی از زمان ها داستان اصلی ما به عنوان یک مورد بزرگ و مضمحل کننده در نظر گرفته می شود، به نحوی که هیچ وقت نمی توانیم از آن شرایط خارج شویم.

در زمانی که یک داستان مشکل زا در زندگی ما برای یک دوره طولانی مدت وجود داشته باشد، ما باید از اظهار نظرهای عمومی شده استفاده کنیم و نسبت به داستانهای خودمان دچار سردرگمی شویم.

یک درمانگر داستانی بر روی ما کار خواهد کرد تا داستان ما را به بخش های کوچک تر تقسیم کند، داستان خودمان را مشخص کنیم و همچنین کمک کند که این کار قابل دستیابی و عملی باشد.


[1] Externalization

نتایج منحصر به فرد

زمانی که داستان ما به عنوان یک مورد محسوسی در نظر گرفته شود که هیچ وقت دچار تغییر نمی شود، هر نوع ایده در مورد داستانهای جایگزین بی تاثیر خواهد بود.

ما می توانیم در داستان خودمان یک وضعیت ثابت و غیرقابل تغییری داشته باشیم و اجازه بدهیم که این داستان بر روی بخش های مختلف زندگی ما تاثیر بگذارد و تصمیم گیری، تجارب و روابط ما را تحت  تاثیر قرار بدهد.

یک درمانگر داستانی نه تنها به ما کمک می کند که با مشکلات خودمان مقابله کنیم، بلکه همچنین به ما کمک می کند که داستانهای پیشنهادی و جایگزین را هم در نظر بگیریم.

این درمانگران می توانند به ما کمک کنند تا اطلاعاتی را که برای یک دوره طولانی به همراه خودمان داریم را کشف کنیم.

ولی هیچ وقت این اجازه را ندارند که این اطلاعات را ارزش گذاری کنند و قضاوت داشته باشند.

این اطلاعات می توانند به ما کمک کنند تا یک داستان جدید و مناسبی را  در مورد فردی که هستیم، مواردی که می خواهیم و شخصی که می خواهیم به آن تبدیل شویم، ایجاد کنیم.

پیدا کردن یک درمانگر داستانی

داستان درمانی یک رهیافت منحصر به فرد و تخصصی در مورد مشاوره می باشد.

یک سری فرصت هایی برای درمانگران وجود دارد تا در مورد داستان درمانی و نحوه استفاده از این رهیافت بر روی درمانجو ها، آموزش لازم را ببینند.

درمانگران داستانی آموزش دیده در سرتاسر جهان قرار دارند و می توانند از طریق منابع آنلاین، همانند مرکز دالویچ[1] ، که توسط وایت و اپستون و به عنوان موسسان داستان درمانی ایجاد شده است، قابل دستیابی باشند.

همچنین به منظور پیدا کردن یک درمانگر داستان درمانی در نزدیکی محل سکونت خودتان، شما می توانید از سایت هایی همانند روانشناسی امروزی[2]  استفاده کنید که به شما اجازه می دهد درمانگران موجود در منطقه خودتان را پیدا کنید .

همچنین شما را درمورد روش مشاوره ای مورد استفاده توسط این افراد هم راهنمایی می کنند.

این مورد به شما کمک خواهد کرد تا درمانگران داستانی آموزش دیده در منطقه خودتان را به صورت تخصصی و بر اساس نیاز خاصی که دارید، پیدا کنید.

یک زمان مناسبی را صرف تحقیق در مورد گزینه ها اختصاص کنید و در صورتی که نسبت به داستان درمانی و نحوه استفاده از آن توسط درمانجوها سوالاتی داشته باشید، سوالات خودتان را حتما مطرح کنید و از مطرح کردن آن نترسید.

بیشتر درمانگران از فرصت ایجاد شده برای به اشتراک گذاری روش تخصصی مشاوره خودشان و نحوه مفید بودن آن استقبال می کنند.

توصیه ای برای داشتن یک زندگی بهتر

به منظور شناخت این موضوع که ما از داستانهای خودمان برای سازماندهی و معنادار کردن دنیا و تجربیات خودمان استفاده می کنیم.

نکته مهمی که باید به یاد داشته باشیم عبارت از قدرت کلمات استفاده شده و نحوه تاثیر آن بر روی تصمیم گیری و رفتار ما می باشد.

داستان درمانی نه تنها به افراد اجازه می دهد که تشخیص خودشان را مشخص کنند.

بلکه همچنین از تشخیص آنها برای کمک به آنها برای تبدیل شدن به یک متخصص در زندگی خودشان و داشتن یک زندگی که اهداف و ارزشهایشان را منعکس  می کند، استفاده کنند.

ما نسبت به آن چیزی که فکر می کنیم، توانایی بیشتری برای رشد و تغییر داریم، به خصوص در زمانی که تشخیص ما و داستان ما متعلق به خود ما باشد.

همانطور که دوید اپستون، به عنوان یکی از موسسان داستان درمانی، بیان کرده است “مشکل، مشکل است. فرد مشکل نیست.”

نویسنده: جودی کلارک[3]-مترجم : کودک و نوجوان

آخرین به روز رسانی: 11 سپتامبر 2018


[1] The Dulwich Centre

[2] Psychology Today

[3] Jodi Clarke, MA, LPC/MHSP

داستان گربه ی تنها
داستان گربه ی تنها

تولد اعجاب انگیز

یکی بود. یکی نبود. روزی و روزگاری در خانواده ی گربه های ذغالی، گربه کوچولویی به دنیا آمد که مامانش اسمشو گذاشت ذغالک.

زغالک یه گربه کوچولوی خیلی ریز و با مزه بود. اون که چند روزی زودتر از وقتش به دنیا اومده بود، ریزتر از بقیه ی بچه گربه ها بود و البته از بقیه خواهر و برادرهاش هم خیلی سیاه تر.

ماجراهای کوچولوی تازه کار

روزها گذشتن و گذشتن تا اینکه نوبت به یاددادن غذا پیدا کردن به  زغالک و خواهر و برادراش رسید.

مامان چشم شیشه ای بچه هاشو برداشت و بردشون به گوشه ای از شهر که یه عالمه موش زندگی می کردن.

و تصمیم گرفت به اون ها یاد بده که باید چطور موشا رو شکار کنن.

بنچی، خاکستری، مموش و نرمک که خواهر و برادرای زالک بودن، مثل یه گربه ی بالغ و کار بلد، توی یه گوشه کمین می کردن تا دقیقا وقتی که باید، با پنجه های کوچولوشون بچه موشای زبل و شیطون رو شکار کنن.

زغالک اما، همش یه گوشه ای کز می کرد و  هیچ تلاشی برای شکار نمی کرد.

اون با خواهر و برادراش بازی نمی کرد، بچه موشا رو دنبال نمی کرد و مدام خودشو پشت سر مامان چشم شیشه ای قایم می کرد.

حتی وقتایی که مامانی اخماشو تو هم می کشید و می گفت “زغالک! چرا نمی دوی؟ چرا نمی ری دنبال موشا؟ اینجوری همیشه گرسنه میمونی!”، زغالک کوچولوی قصه ی ما بغض می کرد و می زد زیر گریه.

اینجوری مامانی هم دلش می سوخت و مجبور بود خودش برای زالی موش بگیره و بهش غذا بده، آخه اون خیلی ریز و کوچولو بود.


زغالک به مدرسه می رود

روزها گذشتن و گذشتن و وقت این رسید که زغالک بره مدرسه.

اما انگار اون اصلا مدرسه هم دوست نداشت.

از چند روز قبل از رفتن به مدرسه، زغالک شروع کردن به گریه کردن و مریض شدن.

گاهی دلش درد می گرفت، گاهی بالا می آورد و گاهی هم اونقد جیغ می زد تا مامانشو از این کار منصرف کنه.

مامان چشم شیشه ای که دلش پر غصه شده بود یه گوشه نشست و با خودش گفت: ” آخه اینجوری که نمیشه! زغالک من اینجوری هیچ چیز یاد نمی گیره و اگه من پیشش نباشم نمیتونه زنده بمونه”.

پیش به سوی راه حل تازه

وسط همین فکرا بود که فکری تو ذهن مامان چشم شیشه ای جرقه زد.

خیلی زود اشکاشو پاک کرد و  یه راه چاره پیدا کرد.

کمی اون طرف تر از شهر گربه ها، یعنی دقیقا توی شهرعروسکی، مدرسه ای بود که توش به بچه ها  خیلی خوش می گذشت.

اونا توی مدرسه کلی بازی می کردن، خوراکی می خوردن، به جاهای هیجان انگیز شهر عروسکی می رفتن و اینقدر بهشون خوش می گذشت که دیگه دوس نداشتن از مدرسه بیرون بیان.

مامان چشم شیشه ای تصمیم گرفت هر طور شده، زغالک کوچولوشو توی مدرسه ی عروسکی ثبت نام کنه.

وقتی عکسای مدرسه عروسکی رو به زغالک نشون داد و گربه ی قصه ی ما فهمید که چقدر تو مدرسه ممکنه خوش بگذره قبول کرد که چند روزی اونجا رو امتحان کنه.

البته زغالک خجالتی گفته بود که حتما باید مامانشم باهاش بیاد مدرسه!


مدرسه ی عروسکی آغاز می شود

خلاصه اینکه روز اول مدرسه عروسکی شروع شد و دانش آموزای مدرسه عروسکی که حیوونای مختلفی بودن همه وارد مدرسه شدن.

مدرسه ی عروسکی جای خیلی با مزه ای بود. هیچ بچه ای اونجا کتاب و دفتر نداشت. هیچ معلمی هم درسی نمی داد.

توی مدرسه عروسکی همه ی حیوونا فقط بازی می کردن و ازهم دیگه چیز یاد می گرفتن.

با اینکه دوروز از رفتن زغالک به مدرسه می گذشت، اما او هنوز یک کلمه حرف هم نزده بود. مثل همیشه یه گوشه کز می کرد و بچه ها رو نگاه می کرد.

بعد از یک هفته، زغالک حتی با یک نفر هم حرف نزده بود و وقتی به خونه برگشت حسابی زد زیر گریه.

 اون برای مامان چشم شیشه ای داستانشو تعریف کرد و گفت ” هیچ کدوم از حیوونا دوس ندارن با من بازی کنن.

فک میکنم اونا دارن منو مسخره می کنن. حتما با خودشون میگن که این بچه گربه چقد زشت و بدقیافه ست. یه کوچولوی به درد نخورکه هیچ کاری بلد نیست”.

زغالک اینا رو گفت و ساعت ها تو بغل مامان چشم شیشه ای گریه کرد. اینقدر گریه کرد تا اینکه خوابش برد.

زغالک و کوچولوهای مخترع

وقتی بیدار شد دید بنجی و مموش و نرمک دورش حلقه زدن و خیلی خیلی ناراحتن.

نرمک گفت: اخه چرا در مورد ودت اینجوری فک میکنی زغالک. تو گربه ی خیلی با مزه ای هستی.  یه کوچولوی ریز و دوست داشتنی”.

بنجی گفت ” بچه های مدرسه تون حتی اگر کل شهر عروسکی رو بگردن بچه ای به با مزگی تو پیدا نمی کنن. تو فقط یه دونه ای زغالک”.

زغالک که حسابی رفته بود توی فکر، گفت ” اووم.. اخه.. آخه همه حوصله شون از بودن با من سر میره. من هیچ بازی ای بلد نیستم.

چرا بچه ها باید با من بازی کنن. گربه های کلاس مون کلی بازی های جالب بلدن. ولی من چی؟”

اشک تو چشای زغالک حلقه زد و میخواست بزنه زیر گریه که مموش گفت: این که  ناراحتی نداره. من بهت چند تا بازی یاد می دم. تو خیلی زود یاد می گیری چون کوچولوی شیطونی هستی”.

مموش گفت” خیالت راحت باشه که این بازیا رو هیچ بچه ای توی شهر عروسکی بلد نیست. چون خودم اختراعشون کردم و حتی تو شهر گربه ای هم رو دست ندارن!

برق خوشحالی تو چشمای زغالک جرقه زده و گفت: تا الان فکر می کردم حتی توهم از من بدت میاد. فک نمی رکدم بخوای بهم چیزی یاد بدی”.

مموش گفت ” تو خیلی دوس داشتنی هستی داداشی. کافیه در مورد مشکلات حرف بزنی تا ببینی همه چقد دوست دارن و کمکت می کنن.”

مامان چشم شیشه ای که کم مونده بود از خوشحالی بال درباره، با یه عالمه وراکی اومد پیش بچه ها و گفت.

می تونی از اینام استفاده کنی؟ وقتی به دوستات خوراکی تعارف کنی، کم کم با هم دوست میشید و مدرسه دوس داشتنی تر میشه.

بچه گربه ها و مامان مهربون،  با هم خوراکی خوردن و کلی بازی کردن.

پیش به سوی نقشه ی گنج

اونا با هم یه نقشه ی جدید کشیدن. قرار شد فردا زغالک به همکلاسی هاش خوراکی تعارف کنه و وقتی باهاشون یه خرده راحت تر شد پیشنهاد یه بازی جدید و هیجان انگیز بده که حتما همه خوششون میاد.

زغالک سری توی اینه کشید، با خودش گفت ” نه اونقدرایی که فکر می کردم هم بدقیافه نیستم.

من یه گربه کوچولوی زبلم با کلی بازی های جدید. هیچ کسی حتی اگه بخواد هم شبیه من نیست. من واقعا منحصر به فردم”.

باید بگم نقشه کشیدن برای پیدا کردن دوستای خوب چیزی از کشیدن نقشه ی یه گنج بزرگ کم نداره.

هورا، پس پیش به سوی دوستای جدید و یه عالمه بازی و شادی..

نکته ای برای بزرگ تر ها

می توانید از این داستان برای افزایش اعتماد به نفس، خود پذیری و آگاهی از توانایی های منحصر به فرد خود در کودکانی که دچار مشکلات ارتباط اجتماعی و یا رفتن به مدرسه و مهد هستند استفاده کنید.

 به هنگام طرح داستان، کودک را نیز درگیر کنید، از او سوال بپرسید و داستان را با پایین و بالا بردن صدا و ایجاد هیجان، جذاب و شنیدنی کنید.

کودکان با آگاهی از روش های دوست یابی، ویژگی های مثبت خود و درک این نکته که منحصر به فرد هستند می توانند بهتر عمل کنند و مدرسه و اطرافیان شان را بیشتر دوست داشته باشند.

نویسنده : کودک و نوجوان

داستان جوجه کوچولوی خجالتی
داستان جوجه کوچولوی خجالتی

روزی بود و روزگاری. در دهکده ای کوچیک جوجه کوچولویی زندگی می کرد که خیلی خیلی خجالتی بود.

جوجه کوچولوی خوش آب و رنگ، از جوجه مرغ بودن متنفر بود. اون همیشه دوست داشت از اول جوجه قو یا اردک بود.

وقتی جوجه قوهای سفید و یک دست رو می دید که روی کمر مادشون سوارن و آب تنی می کنن از خودش  بیشتر بدش می اومد و با مادرش بد رفتاری می کرد که چرا منو به دنیا آوردی.

جوجه کوچولو خودشو دوس نداشت و به خاطر همین  از خودش بودن خجالت می کشید.

وقتی تو مهمونی های بقیه ی جوجه ها شرکت می کرد از اینکه خودشو با صدای بلند معرفی کنه و بگه که یه جوجه مرغ طلایی و قشنگه بدش می اومد .

برای همین ترجیح می داد گوشه ی لونه بمونه و با دیدن شادی و خوشحالی بقیه جوجه ها، فقط غصه بخوره.

کار جوجه کوچولو شده بود غصه خوردن و غصه خوردن. اونقدر که قشنگیای حیوونای دیگه رو دیده بود، خودشو هر روز زشت تر و زشت تر می دید.

 تا اینکه یه روزی خسته شد و تصمیم گرفت از دهکده ی قشنگ شون فرار کنه.

جوجه کوچولو تنها می شود

صبح یکی از روزایی که مامان مرغه هنوز خواب بود، جوجه کوچولوی طلایی رنگ، چشماشو باز کرد و تصمیم گرفت نقشه شو عملی کنه.

دور و برشو حسابی نگاه کرد و وقتی مطمین شد کسی دور و برش نیست، جستی زد و پرید توی کوچه.

تو دل جوجه کوچولو آشوب بود. اون خیلی کوچیک بود  و فکر اینکه طعمه ی پنجه ی کلاغا و گربه ها بشه، تنشو می لرزند.

تازه یاد گرفته بود بدون کمک مامانش دونه از زمین برداره و راه زیادی داشت تا از دهکده ی اقاقیا وارد دهکده ی اسرار آمیز بشه.

جوجه کوچولو قبلا از مامانش شنیده بود که دهکده ی اسرار آمیز جای خیلی عجیبیه.

اون می گفت توی دهکده ی اسرار آمیز، دارویی وجود داره که اگه کسی از اون بخوره، برای همیشه شاد و خوشحال میشه و هیچ غمی سراغش نمیاد.

فکر معجون شادی یه لحظه جوجه طلایی رو رها نمی کرد.

تا جایی که تصمیم گرفت برای رسیدن به معجون شادی، دلشو به دریا بزنه و با قدمای کوچیک کوچیک رفت به سمت خروجی دهکده.


چه راه پر پیچ و خمی!

جوجه ی ریزه میزه رفت و رفت تا جایی که حس کرد چشماش داره سیاهی میره.

حسابی گرسنه شده بود  و از ترس کلاغا و گربه ها، آسایش نداشت.

بالاخره گوشه ی یه درخت ایستاد و دید که پیرمردی داره برای پرنده ها دونه می ریزه.

خودشو پشت درخت قایم کرد و وقتی مطمین شد کسی قصد گرفتنشو نداره، پرید روی دونه ها و شروع کرد به غذا خوردن.

اما هنوز خوب خوب سیر نشده بود که حس کرد هوا تاریک تر شده و یه سایه ی بزرگ داره بهش نزدیک میشه.

از ترس شروع کرد به جیک جیک کردن و دید یه کلاغ سیاه بزرگ با سرعت برق و باد داره بهش نزدیک میشه.

جوجه کوچولو که زندگی رو تموم شده می دید، تو دلش گفت” خدایا خواهش می کنم بهم کمک کن.

من خیلی تنهاام” و اشک از چشمام سرازیر شده بود که دید پیرمرد در حیاطو بازکرد و با یه طرف دونه به سمتش اومد.

پیرمرد که جیک و جیک کردن پر التماس جوجه را می شنید، دوان دوان به سمتش اومد و اونو تو دستای خودش گرفت.

کم کم قلب جوجه طلایی آروم شد و خودشو تو دستای پیرمرد رها کرد تا مطمین شه که هنوز زنده ست.

انگاری خدا واقعا جوجه رو دوست داشت و ازش به موقع مراقبت کرده بود.

زندانی که خیلی هم بد نیست!

جوجه از اینکه زنده مونده خیلی خوشحال بود، اما دوست داشت زبان داشت و به پیرمرد می گفت که قصدش رفتن به دهکده ی اسرارا آمیز است.

حالا او در حیاط خونه ی پیرمرد با چندتا جوجه ی دیگه گیر افتاده بود و راه پس و پیش نداشت.

جوجه ها اردک ها وقتی جوجه ی طلایی رو دیدن، خیلی ذوق زده شدن. اونا شورع کردن به تعریف کردن از پر و بال قشنگ جوجه و گفتن که آرزو دارن جوجه مرغ بودن.

جوجه طلایی که داشت از تعجب شاخ در می اورد گفت ” آخه چطور ممکنه؟ شما جوجه اردک اید. خیلی زیبایین و همه عمرم آرزو داشتم جای شما باشم”.

جوجه اردک ها با حسرت گفتن ” حیف که اینجا زندانی شدیم و نمی توانیم اینهمه راه رو پیاده بریم.

اخه ما باید بیشت شنا کنیم وگرنه به دهکده ی اسرار آمیز می رفتیم و معجون شادی رو می خریدیدم تا کمی از اردک بودن خوشحال باشیم”.

جوجه طلایی بیشتر و بیشتر تعجب کرد و گفت ” آه منم دارم برای معجون شادی به اون دهکده میرم. شما راه ساده تری بلدین؟”

جوجه اردک گفت “اره برای شماها یه راه نزدیک تر بلدم. اگر از کنار جاده درختای بلوط پیر بری خیلی زودتر می رسی ولی باید مراقب ماشین ها و حیوونای درنده باشی. تو برای اونا یه لقمه ی چرب و نرمی”.

جوجه کوچولو با خوشحالی آدرس جدید رو گرفت و پا به فرار گذاشت.


به دهکده خوش اومدی کوچولو

صبح زود، جوجه کوچولو راهشو کج کرد و از کنار درختای بلوط عظیم به سمت دهکده ی اسرار امیز رفت.

نزدیکای ظهر بود که با خستگی زیاد وارد دهکده شد. پرو بالش کثیف شده بود و پاهای کوچیکش رمقی نداشتن.

یه گوشه نشست و خروس کوچولویی رو دید که خندان و شادان به سمتش می اومد.

خروس گفت به دهکده ی ما خوش اومدی. حتما تو هم به دنبال معجون شادی اینهمه راه رو اومدی که اینطور خاکی و خسته ای.

جوجه طلایی اشکش در اومد و گفت ” اره دقیقا. الان چند ورزه که تو راهم. مامانمو ندیدم و از پنجه ی کلاغ، به سختی جون سالم به در بردم. حالا بگو معجون شادی کجاست؟”

خروس گفت دنبال من بیا کوچولو. تو رو به خونه ی جغد جادوگر می برم. اون بهت میگه که معجون شادی چطور درست میشه.

جوجه طلایی و خروس رفتن و رفتن تا وارد خونه ی جغد جادوگر شدن.

جغد با دیدن جوجه ی خسته اما امیدوار، تعجب زده شده و گفت: ” واقعا اینهمه راه رو تنها اومدی؟ چطور ممکنه؟

تو اولین و قوی ترین جوجه ای هستی که دهکده ی اسرار آمیز به چشم می بینه. تو خیلی قوی هستی کوچولو”.

جوجه که انتظار تعریف و تمجیدهای جغد رو نداشت، از صمیم قلبش خوشحال شد و گفت ” ولی.. ولی من اصلا خودمو دوست ندارم. دوست دارم معجون شادی رو بخورم و از غصه آزاد بشم”.

جغد جادوگر گفت ” نگران نباش. چند روزی رو مهمون من هستی تا یاد بگیری معجون شادی رو چطور درست کنی”.

این دیگه چه جور معجونیه!

صبح روز بعد جغد جادوگر، معجون شفاف و خوشرنگی رو به جوجه داد و گفت : باید به مدت یک هفته، هر روز صبح راس ساعت 8 خودت را خوب خوب در آینه نگاه کنی. بعد چندتا از زیبایی هایت را پیدا کنی.

اما این کافی نیست. بعد از اون باید در دهکده ی اسرار آمیز بچرخی و با حیوانات مختلف حرف بزنی تا اون ها هم تایید کنند که آن زیبایی را داری.

بعد از اون به تو دانه ای اسرار آمیز می دهم که اون را داخل معجون می اندازی.

بعد از 7 روز باید 7 دانه ی شادی آور داشته باشی تا در پایان روز هفتم دانه ها رو بخوری و برای همیشه شاد شوی.

جوجه گفت ” اگر بااین کار شاد می شوم، چرا که نه. از همین الان شروع می کنم.”

او بارها و بارها در آینه نگاه کرد. هر بار چیزای قشنگ زیادی را در آینه می دید که انگار قبل از اون اصلا ندیده بود.

 پرهای لطیف، سینه ای زیبا، کرک های طلایی، نوک حنایی، صدای دلنشین جیک و جیک و هزاران قشنگی دیگه.

هرشب قبل از خواب، توی دل جوجه کوچولو قند آب می شد وقتی می دید بقیه ی حیوونا هم زیبایی های اونو دیدن و موفق شده یه دونه ی اسرار آمیز جدید بگیره.

حالا وقتشه که معجون اسرار آمیز کار خودشو بکنه

بعد از 7 روز جوجه طلایی به پیش جغد رفت و به دستور جغد دانا، دونه ها را در معجون سرخ رنگ ریخت و خورد.

جوجه شادی عجیبی رو احساس کرد. اون احساس می کرد یه آدم جدید شده، چشمام دنیا رو جور دیگه ای می دید و خودش را زیباترین جوجه ی دهکده می دید.

 اون از جوجه مرغ بودن خوشحال بود و حاضر نبود جوجه ی هیچ حیوون دیگه ای بشه.

در همین مدت کم، جوجه تونست دوستای زیادی پیدا کنه و ازشون چیزای زیادی یاد بگیره.

وقت خداحافظی

صبح روز هشتم جوجه برای تشکر و خداحافظی پیش جغد جادوگر رفت و به اون گفت “جغد عزیز از اینکه شادی رو به من هدیه کردی ازت ممنونم.

تو جغد دانایی هستی چون به من یاد دادی قشنگیای خودمو ببینم وفکر می کنم چیزی که منو شادتر از همیشه کرده، دیدن خوبی های خودمه”.

” این راه طولانی ارزش خوشحالی الانمو داره و میخوام به دهکده اقاقیا برگردم تا به جوجه های دیگه هم طرز تهیه ی معجون شادی رو یاد بدم”.

جغد که از درایت و هوش جوجه کوچولو شگفت زده شده بود، اون رو در آغوش گرفت و گفت ” تو بهترین جوجه ای هستی که در عمرم دیدم.

خوشحالم که می تونی حیوونای زیادی رو به شادی برسونی و تا رسیدن به دهکده ی اقاییا تنهات نمیذارم”.

جوجه مرغ طلایی خوشحال تر از همیشه به دهکده ی اقاقیا رسید و درست کردن معجون شادی رو به همه حیوونای شهر آموزش داد.

حالا دیگه هیچ حیوونی از خودش بودن متنفر نبود و دهکده ی اقاقیا تبدیل به یه دهکده ی اسرارآمیز جدید شده بود.

نویسنده : کودک و نوجوان